چوب استاد ...
تقریبا چند دقیقه ای از شروع جلسه میگذشت که نگاهم به استاد جلسه افتاد از قدیمی ها که قبلا مسول اوتی شمال کشور بودند
خوشحال شدم و فورا نشستم روی صندلی کارگاه آموزشی و حواسم را جمع کردم تا از سخنان استاد جلسه چیزی را از دست ندهم ،اما در دلم تردیدی داشتم که شاید نیمی از من را با خود به هرکجایی میکشاند.اینگونه بود که از صحبتهای استاد جلسه با تمام تلاشم چیزی دستگیرم نشد .خوب میدانستم که این من هستم که تمام و کمال در جلسه نیستم .هفته قبل با راهنمایم صحبتش شده بود اما چیزی که من دنبالش بودم انگار چیز دیگری بود...سخن از قانون چهاردهم و رها شدن دیگران و عشق و بخشش و ... خلاصه روح نا آرام مرا به سمت خلاصی نمی برد چه برسد دیدار معشوق!
جلسه تمام شد و دعا خواندیم استاد جلسه آمد به سمتم و طبق رسم کنگره بغل گرفتیم و چندتا سوال ازم پرسید ،باب صحبت باز شد و فرصت غنیمت شد و گفتم استاد من هم مرزبان شدم ،درجا نگاهش برگشت و تبریک گفت آفرین مهدی جان ...
داشتم کلنجار میرفتم بپرسم یا نپرسم ؟که پرسیدم استادی مطلبی هست کمکم میکنید ؟بفرما
من خودم را برای شرکت در امتحان راهنما شدن لایق نمی بینم !
کمی صبر کرد ،یک دستی به صورت خودش کشید .گفتم الان می گوید، خوب برو پی کارت بابا! ،کنگره به تو و امثال تو اصلا نیازی ندارد.
مهدی جان ...خوب گوش کن !
تو ..چه میدانی راهنمایت با چه مسایلی که داشته کنگره آمده !
با هر گیر و گرفتی خوب یا بد همیشه کنگره رو اومده ! مسایل مادی ،کاری، اجتماعی ،خانوادگی ،با چه حالی کنگره رو اومده تا تو حالت خوب بشود، و به رهای برسید ...و شدی ..!
حالا که نوبت تو شده میخواهی بهانه بیاری که نمی توانم و نمی خواهم امتحان بدهم ؟
پتکی روی سرم فرود آمد و تا انتهای وجود مرا فرو ریخت ،هیچ از من نماند ،من از درون شکستم .نمیدانم کی خداحافظی کردیم، چیزی در من شکسته بود و تمام مسیر اشک بود که همراهی ام می کرد .
احساس ناسپاسی وکم لطفی سرتاسر وجودم را بهم می ریخت .آیا واقعا من اینگونه ناسپاس بوده یا شده ام ؟
تو در این گنبد گردون فقط فکر خودت بودی؟
بله من نیازمند همین پتک بودم ،خدایا سپاس که امروز هم حواست به من بود .حال خراب مرا همین پتک درست می کرد و بس .
گاهی یک دیده بان یا راهنما یا قدیمی تر ها ،از در عشق و محبت تو را میسازند و گاهی با یک پتک و آوارش تو را میسازند ،که هردویشان عنایت حضرت حق است و آنهم به عشق .
سه روز است که دلم می تپد و می لرزد و آخرین سخنان استاد را بارها و بارها مرور میکنم .
مهدی جان ...امروز که صحنه در اختیار تو قرار گرفته و در یک جایگاه خدمت می کنی، بسیار خوب و قشنگ بازی کن .
مهدی جان ...گاهی خیر و صلاح تو در بودن در یک جایگاه خدمت است و گاهی در نبودن .که هیچکدام در دستان تو نیست .تو فقط به بهترین شکل بازی کن و تمام ...
الهی ...ارادتمند مسافر مهدی 🌸
- تعداد بازدید از این مطلب :
42