شاید برای ما این سوال پیش بیاید که آیا فرمانبرداری به این معنا است که ما تحت امر دیگران باشیم یا فرماندهی به معنای امر و نهی کردن دیگران است و به طور کلی این دو مقوله چه ارتباطی با هم دارند؟
همانگونه که میدانیم خداوند مالک تمام هستی و نیستی است و به عنوان فرمانروای قدرت مطلق فرمانش در سراسر کائنات قابل اجرا است. تمامی کروات آسمانی، کهکشانها، خورشید، ماه، کوهها، دریاها و هر آنچه در هستی وجود دارد، خداوند خلق کرده است و همه از قدرت مطلق فرمان میگیرند تا در خدمت بشر باشند. انسان نیز ذرهای از وجود خداوند متعال است؛ پس او هم میتواند به عنوان فرمانده لایق در کل هستی قدم بردارد و به زیباترین شکل ممکن تصویری از خداوند را به نمایش بگذارد. فرماندهی یک قانون کلی را برای ما بیان میکند و در اینجا به صورت یک هدف مطرح شده است. فرماندهی هر چیزی میتواند باشد، اگر انسان بخواهد هر کار یا هر عملی را انجام دهد تا در هر مقوله صاحب نظر شود و در جایگاه فرماندهی قرار بگیرد، شرط لازم این است که قبلاً فرمانبرداری را کامل انجام داده باشد. حال به مقوله مهم فرماندهی میپردازیم تا بدانیم فرماندهی به چه معنا است. وقتی با چنین واژهای مواجه میشویم ناخودآگاه در ذهن ما تصویر یک فرمانده نظامی شکل میگیرد که لباس نظامی بر تن دارد و دستوراتی را در قالب فرمان به سربازانش میدهد که باید بدون چون و چرا فرمانبرداری کنند. این صورت آشکار قضیه است؛ اما صور پنهان فرماندهی مربوط به لایههای درونی انسان میشود. به این معنا که من بتوانم بر بخشی از نیروهای درونیام تسلط داشته باشم تا بتوانم هر کار و یا هر عملی را خود با تسلط کامل به انجام برسانم؛ بهطور مثال اگر به چشم خود بگوید بسته شو بلافاصله فرمان اجرا و چشم بسته میشود. حتی اگر در ذهن بخواهم تصویری را به وجود آورم و خوب روی آن متمرکز شوم نیز چنین فرمانهایی اجرا میشود.
ما حاکم شهر وجودی یا جسم خود هستیم، این حکم به ما داده شده تا فرماندهی جسم خود را کنترل کنم. همانطور که یک کشور فرمانده خوبی دارد و باعث پیشرفت و آبادانی آن میشود و نقطه مقابل آن کشوری که فرمانده نالایقی دارد و آن کشور را به نابودی میکشاند، ما هم باید بر جسم و روح خود حکمرانی کنیم. اگر بخواهیم فرماندهی درونی یا فرماندهی در صور پنهان را خوب متوجه بشویم نمونه بارز آن را در اعتیاد کاملاً میتوانیم مشاهده کنیم. شاید یک انسان سالم به فرماندهی درونیاش فکر نکند و هر کاری را که خواست بدون هیچ ایرادی انجام میدهد؛ اما انسانی که درگیر تاریکی اعتیاد است این قضیه را متوجه میشود که دیگر کارهایی که قبلاً میتوانست انجام دهد را نمیتواند با تسلط کامل انجام دهد؛ یعنی فرماندهی که جزو خواستههای آن بوده است در درون او اجرا نمیشود و فرماندهی جسم به دست نیروهای شیطانی یا همان نفس اماره میافتد، چون اعتیاد اولین کاری که انجام میدهد حکومت را از انسان میگیرد، در حقیقت مواد مخدر جایگزین فرماندهی انسان میشود و جسم و روح او شکار اهریمن میشود در صورتی که هنوز خودش نمیداند که دیگر جزو نیروهای الهی قرار ندارد. وقتی حاکمیت شهر وجودی از انسان ساقط میشود، در واقع بر علیه او کودتایی صورت میگیرد یا به دست خود او یا نیروهای منفی، دیگر اعضا از او فرمان نمیگیرند و در کنترل او نیستند. چنین انسانی تحت نفس اماره قرار دارد که او را اسیر حقههای نفسانی خود کرده است و به راحتی او را رها نمیکند و شخص احساس ناتوانی و درماندگی میکند. اگر انسان بخواهد از این مهلکه نجات پیدا کند؛ باید چیزهای اضافی و مواد افیونی که وارد جسم خود کرده است را از درون خود خارج کند تا به جای آن مواد مخدر طبیعی و سالم در بدن او تولید شود. پس متوجه شدیم که فرماندهی آنقدر برای ما ارزشمند است که حاضریم جان خود را به خطر بیندازیم و بهای سنگینی را برای او بپردازیم تا دوباره آن را بدست بیاوریم؛ یعنی اگر بخواهیم دوباره نیروهایی که از کنترل ما خارج شدهاند و کلید شهر را به دست بیاوریم به غیر از فرمانبرداری و در صراط مستقیم قرار گرفتن هیچ راهی وجود ندارد.
هیچچیزی در زندگی برای ما لذت بخشتر از این نیست که بر مدار فرماندهی حرکت کنیم، بتوانیم بر نیروهای درونی خود مسلط شویم، از آنها پیروی کنیم و این در ما احساس شعف و شادی ایجاد میکند، اینگونه میتواند بر انجام دادن یکسری از کارها توانا شود و برای دیگران هم بتواند کاری را انجام بدهد. فرماندهی را اینگونه معنا کردیم که اگر انسان بر نیروهای درونی و بیرونی خود مسلط باشد و توانایی انجام هر کاری را داشته باشد باید در آن زمینه به دانایی موثر رسیده باشد.
در کنگره آموختیم برای دوری از تاریکی اعتیاد و رسیدن به روشنایی باید آموزش بگیریم و این آموزشها توسط استاد یا همان رب قابل درک میشود. حال برای این که بتوانیم به درجه فرماندهی برسیم؛ باید از راهنما یا رب خود فرمانبرداری کنیم. یکی از شرایط فرمانبرداری این است که من اشتباهات خود را بپذیرم و بدانم که اشکالاتی در درونم دارم و برای رفع آنها باید از یک نیروی بیرونی اطاعت کنم تا نیروهای از دست رفته خود را دوباره به دست آورم و بر آنها مسلط شوم.
فرمانبرداری کار راحتی نیست و در عمل بسیار دشوار است، من باید در ابتدا فرمانبردار خوبی باشم تا بتوانم فرماندهی را به نحو احسن انجام بدهم.
باید بتوانم در مواقع نیاز از راهنمای خودم تبعیت کنم بدون این که آن را مورد قضاوت یا قیاس قرار دهم، بدانم راهنما من شخصی است که تجربه کافی و لازم را در موقعیتهای خوب و بد زندگی دارد که به چه صورتی عمل میکند. اگر به این سطح از دانایی دست پیدا کنم که بدانم این کمکها برای من حیاتی و لازم هستند، دیگر جای هیچگونه قضاوتی باقی نمیماند. اگر فردی در مورد استاد توانست این کارها را انجام دهد، برای رسیدن به فرمانبرداری قدم بر خواهد داشت و بدرستی فرامین راهنمای خود را به اجرا در میآورد.
پس برای رسیدن به فرماندهی باید از قبل فرمانبرداری را با تمام وجود بپذیریم و عاشق مسیر و هدف خود باشم تا ابتدا بتوانیم فرمانبردار خوبی باشم، سپس بتوانیم تبدیل به فرماندهای لایق و شایسته بشویم و به جایگاهی که میخواهیم دست پیدا کنیم. در پایان بایستی بدانیم از فرماندهی عقل تا فرماندهی نفس اماره از نظر مکانی یک مو فاصله است؛ ولی از نظر زمانی هزاران سال به طول می انجامد، پس آن کنیم که فرمان است.
نویسنده: راهنما همسفر نجمه (لژیون هفدهم)
رابط خبری: همسفر الهام رهجوی همسفر نجمه (لژیون هفدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی همسفر سمیه (لژیون بیست و سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی خواجو
- تعداد بازدید از این مطلب :
164