جلسه سیزدهم از دور سیویکم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی شمس به استادی راهنمای تازهواردین همسفر سمیه، نگهبانی همسفر فاطمه و دبیری همسفر الهه با دستور جلسه «دانایی، دانایی موثر و سواد» روز سهشنبه ۱۰ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
بسیار خوشحالم که امروز در جمع شما عزیزان هستم. از ایجنت، مرزبانها، خانم نگهبان و دبیر عزیز بسیار سپاسگزارم که به من اجازه خدمتگزاری دادند. تمام زندگی در هر مقولهای که بخواهید به آن نگاه کنید، دو وجه تاریک و روشن دارد. اگر بخواهم از وادی اول تا چهاردهم را نگاه کنم همه دو وجه تاریک و روشن دارند. در وادی اول با تفکر ساختارها آغاز میشود. با تفکر هم میتوانم مخاطبم را بازسازی کنم و هم میتوانم تخریب کنم. در وادی چهاردهم هم میتوانم عشق ورزیدن را تمرین کنم و هم نفرت بورزم که برای عشق ورزیدن باید آموزش بگیرم؛ ولی برای نفرت هیچ آموزشی لازم نیست.
حالا میرسیم به دانایی، دانایی موثر و سواد. همه ما در کنگره این را یاد گرفتهایم که دانایی از یک مثلث تشکیل شده است که شامل تفکر، تجربه و آموزش میباشد و روبهروی آن مثلث جهالت قرار گرفته که اضلاع آن ترس، ناامیدی و منیت است. وقتی من به عنوان یک همسفر وارد کنگره میشوم، بزرگترین کاری که باید انجام بدهم این است که ظرف وجودی من خالی باشد؛ یعنی اگر چهار تا کتاب خواندهام، چند جا کلاس روانشناسی رفتهام، همه اینها باید پشت در باشد. چرا؟ چون قرار است ظرف وجودی من خالی باشد. چون اگر راه را بلد بودم بیرون از کنگره به درمان میرسیدم؛ پس ظرف وجودی من باید خالی باشد تا آموزشهای کنگره در من جای بگیرد.
حالا این آموزشهایی را که میگیرم با آنها چه کار میخواهم بکنم؟ در خانه خانم معلم شوم؟ به همسرم، فرزندانم، خواهرم، خواهر شوهر یا اعضای فامیلم آموزش بدهم و در فامیل سری در سرها در بیاورم؟ منی که تا دیروز در اعتیاد بودم، سرم پایین بود و نگاه سنگین دیگران را تحمل میکردم حال بیایم و اظهار فضل کنم؟ بگویم من جایی میروم که یک سری آموزشها را دارد و خیلی هم خوب است؟ انسان نباید قضاوت یا تجسس کند، باید این کار را بکنم یا اینکه آموزشها را بگیرم و روی خودم پیاده کنم؟ در اینجا ما به آن دو وجه قبل کار نداریم و میخواهیم آموزشها را روی خودمان پیاده کنیم و برای این کار بایدآن قسمت تاریک وجودم را ببینم.
کجا قضاوت میکنم؟ کجا قهر میکنم؟ کجا عصبانی میشوم؟ همیشه در حال قضاوت کردن هستم؛ حتی با یک نگاه و در حال تجسس هستم انگار که پلیس خانوادهام. وقتی اینها را میبینم اصلاً حال خوشی ندارد. چرا؟ چون تا دیروز میگفتم اگر مسافرم اعتیاد نداشت حال ما خوب بود؛ ولی آموزشهای کنگره باعث شده است که من تازه خودم را ببینم و کار کنگره این است که من را با خودم آشتی بدهد و به صلح برساند. آدرس من را به خودم بدهد؛ پس وقتی آموزش میگیرم و میبینم که چه تاریکیهایی دارم، مرحله بعد که خیلی مهم است پذیرش است. من باید قبول کنم که با یک تلنگر عصبانی میشوم و از کوره در میروم. وقتی قبول کنم تازه متوجه میشوم که من خودم کسی هستم که با یک نگاه قضاوت میکنم، وقتی میبینم کسی را که قضاوت میکند دیگر با سرانگشت به او اشاره نمیکنم که نباید قضاوت کنی یا تجسس نکن، اصلاً چیزی نمیگویم.
وقتی طرف مقابل من این کارها را میکند من سکوت میکنم. میدانید چرا؟ برای اینکه من خودم آن خصلت را به صورت فعال دارم، چون اگر مقدار قضاوت و غیبت و... در من پایین آمده باشد، امواج من تغییر میکند و دیگر کسی میل این را ندارد که با من قضاوت یا غیبت کند؛ پس دانایی را به دانایی موثر تبدیل کردن کاری بسیار سخت است. حال زمانی وجود دارد که من میخواهم تغییر کنم، اصلاً کار راحتی نیست. چرا؟ چون من از گذشته خود خبر ندارم و نمیدانم چقدر تاریکی دارم، در چند دوره حیاتم این خصلتها را با خودم آوردهام؛ برای همین آموزش و آزمایش برای من بسیار رقم میخورد. ولی یک جای کار راحت است آموزش را میگیرم. کنگره به من خوراک میدهد و با توجه به آن میتوانم در ادامه با زمان دادن، تکرار و تمرین به نتیجه برسم.
همین است که در کنگره میگویند قیاس نکنید؛ حتی بیرون از کنگره. چرا؟ میگویم من ۵ سال است به کنگره میآیم ولی یک نفر دیگر دو سال، چقدر حالش خوب است و خوب خدمت میکند پس چرا من نمیتوانم کاری بکنم! در اینجا است که مثلث جهالت خودش را نشان میدهد. اول منیت، اینکه میگویم من از او خیلی بالاتر هستم و خیلی خلاقیتها دارم که او ندارد. بعد ترس است اینکه میگویم او دو سال است آمده ولی من ۵ سال است اینجا هستم چرا من کاری نمیتوانم بکنم؟ این در ادامه میشود ناامیدی که این آموزشها به کار من نمیآید و آرامآرام از کنگره بیرون میروم و دیگر نمیآیم. بنابراین قیاس کردن یکی از خطرناکترین کارهایی است که من در کنگره میتوانم انجام دهم؛ چون هر کدام از ما گذشته متفاوتی داریم.
ما همه برای درمان و در ادامه برای رسیدن به آرامش میآییم؛ ولی چقدر مسیر ما با هم متفاوت خواهد بود. با توجه به مواردی که گفتم در ادامه خواستههایی برای ما رقم میخورد. من میآیم کنگره که آموزش بگیرم، درمان شوم و به دنبال زندگیم بروم. هیچ اشکالی ندارد چون کنگره هم برای همه جا ندارد. یک نفر هم میگوید که خوب است که شال بگیریم و به من احترام بگذارند و کسی هم هست که میگوید آموزشهای اینجا خوب است برای اینکه من میتوانم با خودم آشنا شوم و در ادامه اگر لایق باشم به جای اینکه خیانت کنم، خدمت کنم. همینها است که مسیرهای ما را از هم متمایز میکند.
در اینجا کمی هم راجع به سواد بگویم. کسی که به دنبال سواد است و مدارج دانشگاهی را طی میکند بسیار زحمت میکشد، خون دل میخورد و درس میخواند تا به آن درجه از علم برسد تا در ادامه بتواند خدمت کند. دلیلی ندارد کسی که به درجات خوب دانشگاهی میرسد جهانبینی هم داشته، مردمدار یا از درجه اجتماعی بالایی برخوردار باشد. در اینجا این نهیب را به من میزند که سمیه اگر آمدهای اینجا و در ادامه میخواهی درس بخوانی، فکر نکن اگر درس خواندی و به درجات بالایی رسیدی عالِم دو عالَم هستی؛ چون همچنان باید آموزش جهانبینی ببینی، مردمدار باشی و عشق ورزیدن با هم نوع خودت را تمرین کنی.
با یک بیت شعر مشارکتم را به پایان میرسانم
میان عاشق و معشوق هیچ حائلی نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
در ادامه:
تجلیل از راهنمای محترم همسفر زهرا

رهایی ۳۰ سیدی همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر نفیسه (لژیون هفدهم)

رهایی ۳۰ سیدی همسفر ناهید رهجوی راهنما همسفر سپیده (لژیون یکم)


مرزبان کشیک: همسفر فاطمه
تایپیست: همسفر ربابه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون هشتم)
عکاس: همسفر شراره رهجوی راهنما همسفر بهناز (لژیون دوازدهم)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر معصومه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شمس
- تعداد بازدید از این مطلب :
211