English Version
This Site Is Available In English

دانایی هر انسان رسیدن به تعادل است

دانایی هر انسان رسیدن به تعادل است

جلسه چهارم از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره‌۶۰ نمایندگی خواجو به استادی همسفر پروانه، نگهبانی راهنما همسفر الهه و دبیری همسفر سمیه با دستور جلسه «دانایی، دانایی موثر و سواد» روز دوشنبه ۹ شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۴:۴۵ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

مثلث دانایی از سه ضلع آموزش، تفکر و تجربه تشکیل شده است و اگر از این سه ضلع، فقط دو ضلع انجام شود، انسان نمی‌تواند به خواسته خود برسد. این مثلث همراه با آموزش است، اگر آموزش همراه با تفکر باشد و خواسته معقول داشته باشیم، به خواسته معقول می‌رسیم. استاد امین بیان می‌کنند: «دانایی هر انسان رسیدن به تعادل است و تعادل یعنی رسیدن به تکامل عقل»، تکامل عقل یعنی قدرت عقل مصرفی و این با دانایی اتفاق می‌افتد. میزان دانایی سواد نیست؛ مانند انسان بودن است.

اگر بخواهم برای خودم مثال بزنم، من سواد کمی دارم و در خانواده شلوغی به دنیا آمدم و پدرم مصرف‌کننده بود برای همین نتوانستم درس بخوانم. در نوجوانی یک سال درس خواندم و بعد تا زمانی که به کنگره آمدم، حدود سی و پنج سال نه خواندم و نه نوشتم تا اینکه راهنمای اولم همسفر فاطمه و راهنمای دومم همسفر کبری به من گفتند که باید روزی پنج دقیقه سی‌دی بنویسی. گفتم: من سواد خواندن و نوشتن ندارم و هم دستم شکسته و اصلاً نمی‌توانم. خانم فاطمه گفتند: روزی یک دقیقه به نوشته‌هایت اضافه کن. من هم از فردای آن روز نشستم به نوشتن و آن‌قدر جذب صحبت‌های آقای مهندس شدم که زمان از دستم رفت و وقتی به خودم آمدم دیدم بعد از ۳۵ سال، پنج تا شش صفحه نوشته‌ام و آن‌قدر خوشحال بودم که خداوند کنگره را سر راه من قرار داد.

این ترس باعث شده بود خودم را از بسیاری چیزها محروم کنم، می‌گفتم سوادم کم است، مردم به من می‌خندند و مسخره‌ام می‌کنند و همیشه خودم را کنار می‌کشیدم. بعد از ورود به لژیون، همسفر فاطمه گفت باید برای مرزبانی بروی. گفتم نمی‌توانم. ایشان گفتند باید بروی. رفتم ثبت‌نام کردم و کاندید شدم؛ ولی رأی نیاوردم. گفتم دیگر نمی‌روم. سال بعد همسفر فاطمه گفتند: باید بروی، رفتم و رأی من کم بود؛ چون با شعبه سهروردی با همدیگر بودیم و بعد از اینکه آن‌ها رفتند، گفتند یک نفر کم داریم. با همسفر مریم امتیازمان یکی بود و ایجنت آن زمان همسفر اشرف گفتند: باید یکی را انتخاب کنیم. من مشکلی داشتم و همان مشکل کم‌سوادی را بهانه کردم و قبول نکردم. راهنمایم من را دعوا کرد که چرا رد کردی. سال بعد دوباره گفتند باید بروی. با ترس رفتم؛ ولی خواسته‌ام ضعیف بود و رأی نیاوردم.

پارسال سی‌دی «ترس» استاد امین را گوش کردم. ایشان بیان کردند: «ترس تا زمانی که به آن اهمیت می‌دهید بزرگ است و وقتی بر آن غلبه کنید، بسیار کوچک می‌شود». ما دو نوع ترس بازدارنده و نگه‌دارنده داریم، مثل وقتی که می‌خواهی از خیابان رد شوی، با دقت رد می‌شوی؛ اما ترس بازدارنده من این بود که هر کاری می‌خواستم انجام بدهم، ترس به سراغم می‌آمد و می‌گفت: تو که سوادت کم است، نمی‌توانی این کار را انجام بدهی، به تو می‌خندند و مسخره‌ات می‌کنند؛ اما بعد از گوش دادن آن سی‌دی، در دل ترس رفتم و با خواسته قوی برای مرزبانی شرکت کردم و انتخاب شدم. اولش استرس بسیاری داشتم، بسیاری از برگه‌ها را خراب می‌کردم و راهنماها گیج شده بودند که همین‌جا ازشان معذرت می‌خواهم؛ اما با کمک همسفر مرضیه و همسفر سها که جا دارد از هر دو تشکر کنم، کم‌کم بهتر شدم و حالا این کارها برایم راحت شده و ترس‌هایم کم‌رنگ شده است.

اگر بخواهم دانایی را به لژیون سردار ربط بدهم، وقتی به کنگره آمدم، می‌دیدم در را بسته‌اند و نمی‌گذارند همه وارد شوند. از راهنمایم پرسیدم چرا؟ گفتند اینجا لژیونی است برای بخشندگی، هر فردی می‌خواهد ببخشد، به اینجا می‌آید و باید شش میلیون بدهد و مصرف‌کنندگانی که درمان می‌شوند، بعد از سفر دوم می‌توانند وارد لژیون شوند.
بعد از مدتی راهنما همسفر فاطمه گفتند: در لژیون سردار شرکت کنید. گفتم: من که پولی ندارم و وضع مالی‌مان خوب نیست. گفتند: اشکالی ندارد، پول را می‌توانی پس‌انداز کنی و قانون یک پنجم را به من آموزش دادند و مثال زدند که پنج هزار تومان را به پنج قسمت تقسیم کن و هر قسمت را برای یکی از نیازهایت بگذار. یکی از این نیازها لژیون سردار بود. من هم همین کار را کردم بعد گفتند حالا به طلا تبدیلش کن. آن موقع الیزابت دویست، سیصد یا پانصد هزار بود، پول‌های خود را جمع می‌کردم و طلا می‌گرفتم. وقتی دو میلیون می‌شد، می‌بردم می‌فروختم و لژیون سردار را پرداخت می‌کردم. چهار، پنج سال است که لژیون سردارم را همین‌طور پرداخت می‌کنم و بسیار دوست دارم دنور و پهلوان بشوم. یکی از سخنان خانم شانی این است که بیان می‌کردند: «بچه‌هایتان را نیز عضو لژیون سردار کنید که با این کار بیمه‌شان می‌کنید». من همان موقع دخترم را یک سال عضو لژیون کردم. یکی از معجزه‌های لژیون سردار برای من این بود که دخترم را می‌خواستم شوهر بدهم و هیچ پولی نداشتم. خواستگار آمده بود و همه می‌گفتند چیکار کنیم؟
من می‌گفتم خدا بزرگ است. همه می‌گویند خدا می‌رساند، من نیز منتظر بودم ببینم چطور می‌رساند. همان موقع پول بسیاری به دستمان رسید که اصلاً نفهمیدیم از کجا آمد. دوران عقد را با همان پول گذراندیم، خریدهایمان را کردیم و مقداری هم برای عروسی پس‌انداز کردیم. دوباره برای عروسی، هر فردی می‌رسید می‌پرسید چه چیزی برای دخترت گرفتی؟
می‌گفتم هیچ چیز می‌گفتند: چقدر بی‌خیال هستی. می‌گفتم خب چیکار کنم؟
و باز هم برای جهیزیه خدا رساند. این‌طور شد که همه چیز را برایش گرفتم بدون اینکه فشار یا ناراحتی برایم ایجاد شود. این‌ها همه از برکات لژیون سردار است. خدا را شکر می‌کنم که در لژیون سردار حضور دارم.

تایپیست: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر سادات (لژیون هجدهم) و همسفر خدیجه رهجوی راهنما همسفر لیلی (لژیون نوزدهم)
عکاس: همسفر فائزه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون یازدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیست و چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی خواجو

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .