امروز میخواهم از دانایی بگویم؛ نه آن دانایی که صرفاً در کتابها و اطلاعات جستجو میشد، بلکه از داناییای که در کنگره۶۰، در قلب زندگیام ریشه دواند. اینجا بود که فهمیدم تفاوتِ میان «دانستن» و «بودن»، در «دانایی » نهفته است.
دانایی، آن چراغی است که در تاریکترین شبهای زندگی، نه فقط راه را نشان میدهد، بلکه قدمهایمان را مطمئنتر میسازد. این دانایی، فریادی از فراز کوهها نیست؛ نجوایی آرام در سکوت دل است. کسی که دانایی را درمییابد، نگفتهها را میشنود و ندیدهها را میبیند، بیآنکه خود را دانا پندارد.
برای من، رسیدن به این دانایی، یعنی سبکبار شدن. سبکبار شدن از کولهبار سنگینِ «من میدانم»ها و«بایدها»یِ نانوشته. در کنگره آموختم که دانایی، فقط انباشتنِ اطلاعات نیست؛ بلکه تبدیلِ آن اطلاعات به یک «درک» عمیق و سپس به یک «تغییر» درونی است. وقتی دانایی به جانم نشست، گویی غبارِ تردید از جلوی چشمانم کنار رفت و دریای شفافی از آرامش در سینهام جاری شد. ترس از ناشناختهها جای خود را به شگفتیِ بیکران داد.
اثر دانایی بر من، فراتر از یک تغییرِ ذهنی است؛ این تغییر در رفتار و نگاهم به هستی جاری شده است. دیگر تعصب، مانعِ گشودگیام نیست. تفاوتها، برایم مرزهای جدایی نیستند. احساس میکنم کمتر از جهان جدا هستم و بیشتر با آن یکی شدهام. دانایی به من آموخت که چگونه در شتابِ عصرِ اطلاعات، صبور باشم و به عمقِ حقیقت درنگ کنم.
دانایی، سلاحِ بیخطرِ گفتوگو است؛ با آن میتوان میان دشت خشم، باغی از درک کاشت. این همان دانایی است که از دلِ فروتنی میروید و عالِمتر را خاکیتر میکند. نادان از ناآگاهیاش میترسد، اما دانا از آن شگفتزده میشود؛ و شگفتی، مادرِ دانایی است.
در کنگره۶۰، یاد گرفتم که دانایی، فقط دانستنِ آن نیست که چه بگوییم؛ بلکه دانستنِ آن است که چه زمانی سکوت کنیم و چه زمانی گوشِ شنوا باشیم. شنیدن، نیمی از درک است. دانایی، به من قدرت «نمیدانم گفتن» را آموخت؛ شجاعتی که پایه و اساس جستجوی حقیقت است.
امیدوارم که همه عزیزانی که قدم به کنگره۶۰ میگذارند، این دانایی مؤثر را در قلب و جانشان بیابند؛ داناییای که آغازش با «دانستنِ آنچه نمیدانیم» است و ثمرهاش، پرواز روح در آسمان هستی.
با عشق و امید
نویسنده: همسفر منیره رهجوی راهنما همسفر فرانک (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر شکوفه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول)
همسفران نمایندگی دامغان
- تعداد بازدید از این مطلب :
18