English Version
This Site Is Available In English

تولد دوباره امید در قلب یک مادر

تولد دوباره امید در قلب یک مادر

روزی بود که زندگی بسیار خوب و آرامی داشتم. خانه‌ام سرشار از شادی بود و من زنی سرزنده، پرانرژی و خوشحال به شمار می‌رفتم. دو فرزند داشتم؛ یک پسر و یک دختر. هر دو باهوش و دوست‌داشتنی بودند و من امیدهای بسیاری به آینده‌ی درخشانشان بسته بودم. زمانی که پسرم وارد دانشگاه شد، برای من دنیایی از افتخار بود؛ اما در سال دوم دانشگاه، اتفاقی رخ داد که مسیر زندگی همه ما را دگرگون کرد؛ پسرم گرفتار اعتیاد شد.

چند سال اول، اصلاً متوجه نبودم چه اتفاقی در حال رخ دادن است؛ اما وقتی حقیقت را دریافتم، دیگر تنها یک مادر نبودم؛ تبدیل شده بودم به زنی که حاضر بود برای نجات فرزندش به هر دری بزند. به هر کجا که گمان می‌کردم راهی برای نجاتش باشد، شتافتم؛ از دکتر و کمپ گرفته تا روان‌شناس و روان‌پزشک، به هر کسی که می‌پنداشتم توان کمک دارد، متوسل شدم. برای فرزندم جنگیدم، گریستم و بارها خسته شدم؛ اما هر بار دوباره بلند شدم و مسیر دشوار نجات را ادامه دادم.

کم‌کم از بسیاری از دوستان و آشنایانم فاصله گرفتم. زندگی‌ام دیگر شبیه گذشته نبود و آن شادی‌ای که روزی در خانه‌مان جاری بود، کمرنگ شد. بیست سال گذشت؛ بیست سالی که برای من تنها یک بازه زمانی نبود، بلکه گویی یک عمر تمام بود. در تمام این سال‌ها، شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند در دل یک مادر چه می‌گذرد. شاید ظاهرم عادی به نظر می‌رسید، اما درونم هر روز با یک سؤال سخت می‌جنگیدم: «آیا روزی می‌رسد که پسرم دوباره همان پسری شود که آرزوهای بزرگی برایش در سر داشتم؟»

و سرانجام، پس از بیست سال، با کنگره۶۰ آشنا شدیم. امروز که این دل‌نوشته را می‌نگارم، تنها ده ماه است که وارد کنگره شده‌ایم. شاید ده ماه در برابر بیست سال، زمان کوتاهی باشد؛ اما برای من، همین ده ماه، شروع دوباره‌ زندگی است. هنوز راهی در پیش داریم؛ هنوز باید بیاموزیم، صبوری کنیم و قدم‌به‌قدم پیش برویم؛ اما برای اولین بار پس از سالیان طولانی، چیزی در قلبم زنده شد که مدت‌ها گمشده بود؛ امید.

امیدی که تنها متعلق به پسرم نیست؛ بلکه برای خودم، برای دخترم، برای خانواده‌ام و برای روزهایی است که شاید دوباره صدای خنده در خانه‌مان بپیچد. امروز می‌فهمم که ما سال‌ها به دنبال راه نجات می‌گشتیم؛ اما در حقیقت، راه درست را نمی‌شناختیم. از آقای مهندس، از صمیم قلب تشکر می‌کنم؛ انسانی که با آموزش و دانشی که به وجود آورده است، دوباره به بسیاری از خانواده‌ها امید بخشیده است.

آقای مهندس، من شاید نتوانم با کلمات، حق مطلب را ادا کنم؛ تنها می‌توانم بگویم از ته قلبم برایتان احترام قائلم و دست‌هایتان را می‌بوسم؛ چرا که پس از بیست سال خستگی مفرط، دوباره به من آموختید که می‌توان امیدوار بود. من هنوز مادر همان پسر هستم؛ اما امروز دیگر تنها یک مادرِ نگران نیستم... امروز، یک مادر امیدوارم و برای من، همین امید، معنای شروع دوباره‌ی زندگی است.

نویسنده: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر معصومه(لژیون ششم)
رابط خبری: همسفر زکیه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر رباب رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .