اولین جلسه از دوره سیودوم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی عطار نیشابوری ، ویژه مسافران و همسفران در روزهای پنجشنبه با استادی:راهنمای محترم مسافرامیرهوشنگ و نگهبانی: مسافر هادی و دبیری: مسافرسلمان با دستور جلسه « وادی ششم و تاثیر آن روی من» و در ادامه تولد ده سال رهایی راهنمای محترم مسافر سعید در تاریخ 29مردادماه 1405 ساعت 16:30 آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، امیرهوشنگ هستم، مسافر.
سلام عرض میکنم خدمت شما عزیزان. ممنونم که اجازه دادید فرصتی فراهم شود تا در کنار شما باشم. این بهانهها فرصتی برای تبادل انرژی است.
دستور جلسه امروز دو یا سه بخش دارد. حتماً درباره دیدهبانان هم صحبت میکنم، اما مختصر؛ چون مشارکت بچهها را خیلی دوست دارم. بههرحال، من هم اینجا مینشینم، بازیابی میشوم و یاد میگیرم که در این سالها چه چیزهایی میان ما ردوبدل شده و چه آموزشهایی دیدهایم.
اما در رابطه با عقل؛ عقل موضوعی است که میگویند «فرّ ایزدی» دارد. یعنی چه؟ یعنی فراتر از چیزی است که انسان بتواند بهطور کامل تصور کند. بسیاری از مسائل را میتوان از طریق عقل درک کرد.
عقل اشتباه نمیکند؛ اما چرا ما اینهمه خطا میکنیم؟ یکی از اصلیترین دلایل آن این است که عقل اطلاعات اشتباه دریافت میکند و در نتیجه، پردازش آن نیز اشتباه میشود.
جملهای وجود دارد که شاید مفهوم آن برای برخی از بچهها کمی دشوار باشد: «عقل در تکامل، مانند ماشین تابع خود است.» این جمله نشان میدهد که عقل یک موضوع مستقل است. آنچه ما از آن بهعنوان جایگاه عقل یاد میکنیم، مغز است. مغز جایگاه عقل و مانند یک پردازنده است.
ما وقتی وارد کنگره میشویم و به اشتباهات گذشتهمان نگاه میکنیم، میبینیم که منشأ بسیاری از آنها اطلاعات غلط بوده است. وقتی وارد کنگره میشویم، اطلاعاتمان را اصلاح میکنیم و نتیجه میگیریم.
چرا این وادی به این مرحله رسیده است؟ چون تجربیات خوب کسب کردهایم، آموزشهای مناسب گرفتهایم و از این تجربهها و آموزشها نتیجه حاصل کردهایم. به همین دلیل گفته میشود: «حکم عقل را در قالب فرمانده اجرا نمایید.»
وقتی از یک آموزش خوب نتیجه مطلوب میگیریم، برایمان دلنشین میشود که آن آموزشها را بهواسطه عقل اجرا کنیم تا نتایج ما همواره مثبتتر شود و در نهایت، آن نتیجه اصلی یعنی رهایی در سفر اول و رشد در سفر دوم اتفاق بیفتد.
چون در آستانه هفته دیدهبانان هستیم، جناب مهندس نیز درباره آن صحبت کردهاند و بچهها خودشان را برای قدردانی از آموزشهای زیبای دیدهبانان آماده میکنند. انشاءالله بتوانیم قدردان محبت انسانهایی باشیم که شاید در ظاهر دیده نشوند، اما در باطن، ستونهای محکم و ارزشمند کنگره هستند.
بهترین شکل تشکر و قدردانی از دیدهبانان این است که آموزشها را بهخوبی اجرا کنیم. اگر نتیجه گرفته باشیم، قدردانی ما نیز زیبا خواهد بود؛ اما اگر نتیجه نگرفته باشیم، قطعاً زیر بار آموزش نمیرویم و مدام از یک آموزشگاه به آموزشگاه دیگر فرار میکنیم.
بخش دوم دستور جلسه، بهانهای شد تا در خدمت شما باشم: تولد یکی از مسافران کنگره60 آقای سعید است،واقعاً نمیدانم از کجا شروع کنم، اما میدانم که این ده سال خیلی زود گذشت. ده سال، یک عمر است؛ البته اگر در مسیر درست قرار گرفته باشیم.
یادم هست در روزهای اولی که وارد لژیون شده بودم، سعید هم اینجا بود. البته منظورم داخل شعبه است، نه پارک. سعید از همان ابتدا خودش را نشان داد؛ سؤالهای عجیبوغریب زیادی میپرسید و جوابهای خاصی هم میگرفت. او کنگره را دوست داشت، خوب شدن را دوست داشت و مسیری که انتخاب کرده بود، مسیر درستی بود.
دیروز کتاب را باز کردم تا برایش پیامی بنویسم. کتاب از دستم روی زمین افتاد و پیامش باز شد. با خودم گفتم همان را برای سعید مینویسم؛ چون با عقل و انتخاب مسیر درست مرتبط بود.
من به جایگاه خدمتی آقای سعید کاری ندارم؛ اما بهعنوان یک مسافر کنگره، در مسیر زیبایی حرکت کردهای. بالا و پایین، نقاط تاریک و روشناییهایی در مسیر وجود دارد؛ اما مطمئناً روشناییها بسیار بیشتر بودهاند، چون خواسته ات قوی بوده است.
اکنون در جایگاه ایجنتی خدمت میکنی و خدمتگزار بچهها هستی. ما باید کاری کنیم که دیگران ما را دوست داشته باشند و از خودمان خاطرات زیبایی به جا بگذاریم. این موضوع در هر جایگاه خدمتی صدق میکند؛ چه بهعنوان یک تازهوارد، کمکراهنما، نگهبان، مرزبان یا حتی ایجنت شعبه که این سیستم را اداره و مدیریت میکند.
سعید این کار را دوست داشت. اگر امروز در این جایگاه قرار دارد، قطعاً حقش بوده و به آن رسیده است. به خودش تبریک میگویم، به همسفرانش تبریک میگویم و انشاءالله همیشه موفق و مؤید باشید
ممنونم که با سکوت به صحبت های من گوش سپردید.

در ادامه جلسه جشن تولد ده سال رهایی راهنمای محترم مسافر سعید برگزار شد:

اعلام سفر:
سلام دوستان سعید هستم مسافر، تخریب هشت سال آخرین آنتی ایکس مصرفی الکل،مدت سفر اول یازده ماه و ده روز روش dst داروی درمان :اپیوم خوراکی راهنمای محترم: آقای امیرهوشنگ رشته ورزشی والیبال رهایی به لطف خدا ده سال و چهار ماه و دو روز

خواسته مسافر :
آرزو دارم انسان هایی که گم شده اند در اثر مصرف مواد مخدر مسیر کنگره ۶۰ را پیدا کنند و در این مسیر به درمان برسند.

خلاصه سخنان راهنمای مسافر:
سلام دوستان امیرهوشنگ هستم مسافر
ابتدا تبریک عرض می کنم به سعید عزیز، همسفرش این ده سال رهایی را، یادم هست که زمانی که وارد لژیون شد یک دستمال دور دستش پیچیده بود، من هم به سعید نمی گفتم چیکار کند، خدا را شکر آنقدر آموزش های کنگره غنی هست، که متوجه شد باید تغییر کند، و از اینکه تخریب الکل داشت و من هم تخریب الکل داشتم تقریبا هم حس بودیم، کسانی که الکل مصرف می کنند دو قطبی شدیدی هستند.
کسی که روزگاری باعث تخریب زدن به خود و دیگران بوده، بی شک درونش قصد تخریب و بد بودن نبوده است و الان ایجنت شعبه عطار هستند و در این ده سال آنقدر تغییر کرده است که همگی شاهد آن هستیم.
انسان ها باید از تاریکی عبور کنند تا به روشنایی برسند و این لازمه حیات است، در ابتدا که شعبه عطار راه اندازی شد من در طی دو روز پنجاه نفر رهجو داشتم و لژیونم را بستم الان یک سری قوانین خاص است که باید تعداد رهجوی هرلژیون مشخص باشد که در آن زمان وجود نداشت، و سعید از همان ابتدا خواسته بسیار قوی داشت و حتی در پیام تولدش هم همین است که به جای خوبی قدم گذاشته و انشاالله که این مسیر را ادامه بدهد.

خلاصه سخنان مسافر:
سلام دوستان سعید هستم یک مسافر
از آقای امیر هوشنگ عزیز و سرکار خانم نیره و تمامی شما دوستان که در اینجا حضور دارید و من توانستم در کنار شما معنا پیدا کنم ممنون و متشکرم، آمده ام تا علم درست زندگی کردن را بیاموزم در مشارکت ها از پیام های دوستان لذت بردم و در اینجا واقعا واژه ای برای تشکر از شما پیدا نمی کنم، جناب مهندس میفرمایند: لحظه دشواری را یادآوری نکن ولی من یادم هست که با چه حس و حالی وارد کنگره شدم و الان حس و حالم نسبت به آن زمان چقدر تغییر کرده است.
من در خانواده ای بزرگ شدم که شرایط مالی خوبی داشتم و در بحث مالی مشکلی نداشتم، ولی یک چیزی را گم کرده بودم که هر چه می گشتم پیدا نمی کردم، فقط داشتم لجبازی می کردم و می خواستم اطرافیان را برنجانم ولی بعد متوجه شدم که خودم در رنج فراوان هستم تا اینکه یک روز به من پیام دادند و کنگره ۶۰ را معرفی کردند، ولی من چون دوستانم در NGO دیگر رفته بودند و پس از مدتی برگشت کرده بودند با خودم گفتم دلیلی نمیبینم که من هم بروم و دوباره برگشت کنم.
ولی زمانی که برای اولین بار در جلسات کنگره ۶۰ حضور یافتم(در پارک) پیوند محبتی که در بچه های کنگره شناور بود مرا جذب کرد، در ابتدا برای ترک و درمان نرفتم فقط از روی کنجکاوی وارد شدم که بدانم چه خبر است و بروم دنبال زندگیم، همان ابتدا آقای امیر هوشنگ به من گفتند: می خواهی خوب شوی گفتم بله، گفت: بگو چشم و چشم گفتن را در کنگره ۶۰ یاد بگیر، کار بزرگی که آقای امیر هوشنگ برای من انجام داد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، راه درست زندگی کردن را به من آموخت، همیشه وادی دوازدهم برای من آموزش خاصی دارد (آخر امر، امر اول اجرا می شود) و یک دیالوگ بین ساکنین و جانشین رد و بدل می شود را بسیار دوست دارم، اینکه: بروید بر روی زمین ساکن شوید و زندگی کنید و بگذارید دیگران هم زندگی کنند، آنجا متوجه شدم دنیا حساب و کتاب دارد، حرفهای جناب مهندس برای بیداری ما انسان هاست تمامی آنها واقعیت دارد، و حقیقت است.
من در وادی سوم فهمیدم که باید بدانم که هیچ کس به داد من نمی رسد فقط باید با راهنما هم حس و هم سو شوی تا راهنما مسیر را برایت نشان دهد، ولی بقیه مسیر با خودمان است، صحبت های آقای مهندس پیام های ایشان به تمامی ما جان تازه ای می بخشد، به من امید و انگیزه می دهد، به من خانواده ام را داده است، من اگر در این مسیر قرار نمی گرفتم امروز معلوم نبود کجا قرار داشتم ولی امروز همسفرم در کنار من است، دخترم در کنار من است و این نعمت بسیار بزرگی است، من تاریکی را با تمام وجود حس کردم و می دانم یک تازه وارد که می آید پر از زخم و درد است اگر نمی توانیم مرحم شویم لااقل دردی نباشیم.
من به هیچ عنوان تغییر پذیر نبودم ولی کنگره مرا تغییر داد درمان کرد و به جامعه برگرداند( باوری در نا باوری) من فکر این را هم نمی کردم که یک روز را بتوانم بدون مواد و الکل سپری کنم ولی الان بیش از ده سال است که درمان شده ام. و این را مدیون راهنمای محترم خودم و راهنمای محترم همسفرم اسیسانت محترم سر کار خانم نیره هستم که در این مسیر خیلی به ما کمک کردند، ممنون و متشکرم که به صحبت های من گوش کردید.

خلاصه سخنان راهنمای همسفر:
سلام دوستان نیره هستم همسفر محمد
خداوند را سپاسگزارم بابت اینکه به من فرصت داد در این جایگاه در شعبه عطار حضور داشته باشم و بر خودم لازم و ضروری میدانم که در ابتدا هفته دیدهبان را به آقای مهندس و به تمام دیدهبان های محترم کنگره ۶۰ تبریک عرض می کنم.
امروز در شعبه عطار تولد است. عظمت بسیار زیادی است که اصلا قابل وصف نیست و شکرگذاری این عمل عظیم واقعا برای همه ما ضروری است.
من اینجا هستم که تولد ده سال رهایی آقای سعید را به خودشان و همسفران عزیزش و راهنمای محترمش آقای امیرهوشنگ و تمام اعضای کنگره ۶۰ به ویژه همسفران و مسافران شعبه عطار تبریک عرض کنم، انشالله که بهترین ها برای همه عزیزان رخ بدهد.
همه ما می دانیم که هرکسی وارد کنگره می شود منتخب خداوند است و برای آن فرد همیشه یک نعمت ویک سرمایه جلوی راهش قرار می گیرد که این نعمت و سرمایه بستگی دارد چطور ازآن استفاده شود.(اینکه یک همسفر یا مسافر بیاید آموزش بگیرد و خدمت بکند یا اینکه فقط عمل به ظاهرنیک انجام دهد ، همسفر در کنار مسافر باشد یا مسافر در کنار همسفر باشد که این اصلا مدنظر ما نیست).
خانم زهرای عزیز و آقای سعید جزو خدمتگزاران کنگره ۶۰ هستند و ما اینجا جمع شدهایم تا قدردانی کنیم از این دو عزیز بابت اینکه آقای سعید جزو گروه ایجنت و مرزبانی و راهنمای محترم خانم زهرای عزیز راهنمای DST هستند و تمام خدمتگزاران کنگره ۶۰ که همه عزیزان دست به دست هم می دهند تا یک نفر به درمان برسد.
خانم زهرای عزیز جزء اولین رهجوهای لژیون یکم شعبه عطار بودند.نزدیک یازده سال پیش وارد لژیون من شدند ، یک فردی با گره های بسیار زیاد که اصلا خودش متوجه نبود و باور نمی کرد که همچین گره هایی در وجودش است ولی مسیرش مسیر بسیار سختی بود.
مورد آزمایش های زیادی قرار گرفت من شاهد بودم که مدام دست و پنجه نرم می کرد با مشکلاتی که سر راهش قرار گرفت. دوست داشت تغییر کند ولی نمیدانست چه کار باید انجام دهد.
از آقای سعید تشکر ویژه دارم بابت اینکه کنار زهرای عزیز بودند و واقعا این باعث افتخار ما است که یک مسافر آموزش بگیرد ، در کنار همسفرش باشد و این همسفر تغییرات لازم درون او به وجود بیاید.
مسیر کم کم طی شد و تغییرات کم کم ایجاد شد فقط من برخی موارد را به خانم زهرا یادآوری کردم و به خودش سپردم که خودش تلاش کند و متوجه بشود که از کجای کار باید دست از زانوی خودش بگیرد و بلند شود و خداراشکر که تمام سعی خودش را کرد.
بارها و بارها چه در پارک چه در شعبه اولین نفری که من برجک اورا میزدم خانم زهرا بود درحدی که بعضی اوقات اشک درون چشم هایش حلقه میزد که چرا همیشه اولین نفر برجک را من میخورم چرا من باید این موارد را پشت سر بگذارم. ولی این برجک ها از سوی راهنما چه من و چه آقای امیرهوشنگ به واسطه این است که ما به کسی تاکید می کنیم که واقعا و عمیقا از ته دل دوستش داریم.من زهرا را قلبا دوست دارم بیشتر برجکش را میزدم ولی در کنار مراقبش بودم.
مسئلهای که اینجا خیلی مهم بود دوست داشتم که خودش فکر بکند و به این نتیجه برسد که هیچ نفسی نمیتواند بار نفس دیگر را به دوش بگیرد و اگر از آموزگارش آموزش نگیرد مطمئنا روزگار به او درس خواهد داد. ولی خداراشکر جز رهجو های بسیار فرمانبردار ، بسیار محترم و باعث افتخار من هستند که در شعبه عطار خدمتگزار کنگره هستند.
تفاوت هر رهجوی کنگره در موثر بودن او و یاری رساندن به دیگران است که خداراشکر این دو عزیز جزء برترین ها هستند. جزء کسانی هستند که ما واقعا خوشحال هستیم شعبه عطار در اختیار این دو عزیز است و همه عزیزان زحمت می کشند انشالله در ادامه مسیر موفق و پایدار باشند.
متشکرم که سکوت کردید و به حرف های من توجه کردید.

خلاصه سخنان همسفر:
بارالهی نظری کن تا تغییر دهم زندگیام را آن گونه که تو خواهی در شادی و مهنت و فراوانی و تندرستی...
سلام دوستان زهرا هستم همسفر سعید
تشکر ویژه دارم از تک تک شما که قدم رنجه کردید و جشن مارا با قدوم مبارکتان مزین فرمودید. خوشحالم که امروز جشن ده سال رهایی را در شعبه عطار دیدم خدا را هزاران مرتبه شکر می کنم و واقعا تشکر ویژهای دارم از آقای امیرهوشنگ که زندگی تباه من را به روشنایی رساند .
ممنونم از مسافرم خیلی در کنار من تلاش کرد صبوری کرد ...
اوایل می گفتم فقط مشکل شما هستی تا اینکه راهنمای عزیزم خانم نیره گفتند: زهرا اگر یک انگشت اشاره به سمت مسافر می گیری سه انگشت دیگر به سمت خودت است مشکل از خودت است خودت را اصلاح کن.
زمانی که به این موضوع توجه کردم خیلی دیر بود ولی باز هم تلاش خودم را کردم نگذاشتم کار به جای تاریک تر از این برسد، تلاش کردم و آن بند ها و گره های بزرگ حل شد.
خداوند را سپاسگزارم که چنین راهنمایی در کنارم بود، دلسوز، واقعا مثل مادر از مادر بیشتر هوای مرا داشت درست است خیلی برجک های بدی می خوردم ولی سازنده بود.
پیام کنگره را اول برادرم به مسافرم داد و بعد از آن پیگیری های آقای زرگرانی بود اگر پیگیری های اقای زرگرانی نبود مطمئنم الان این حال خوش را نداشتیم و من از ایشان تشکر می کنم.
در آن زمان قسمت همسفران راهاندازی نشده بود ، مسافرم میآمد مثل الان نبود سه جلسه در هفته باشد یک جلسه و یک ساعت بود میآمد و می گفت: دیگر از هفته بعد نمی روم باز هفته بعد پنجشنبه می شد با خودم می گفتم :خدایا الان میرود و... با تمام نگرانی هایم هیچ به روی او نمیآوردم می گفتم: هرطور صلاح است. و هر زمان میدیدم که میخواهد سست شود به آقای زرگرانی زنگ میزدم و میگفتم که هوای مرا داشته باش من نمی دانم باید چه کار کنم و واقعا همیشه هوای مرا داشت از ایشان واقعا تشکر می کنم.
این دو عزیز در کنار ما بودند و ما را به آرامش نسبی رساندند.
از این میترسیدم که اگر احضار شوم و شال نارنجی دور گردنم نباشد من از کنگره بیرون می روم چون خانم نیره قاطع گفتند: اگر تولد ده سال رهایی شال نارنجی دور گردنت نباشد نباید بیایی بالا گفتم چشم فرمانبردار بودیم اذنش صادر شد و خداراشکر شال DST را گرفتم برای اینکه بخواهم خدمت کنم و خودم را از ضد ارزش ها دور کنم.
ممنونم که باز هم با قدوم عزیزتان قدم رنجه کردید و شادی مارا صدچندان نمودید.





.gif)
ضبط صدا: مسافر حسین(لژیون پنجم)
تایپ و نگارش: مسافر علی (لژیون دوم)
عکاس: مسافر اشکان(لژیون دوم)
انتشار:مسافر علی نگهبان سایت(لژیون دوم)
- تعداد بازدید از این مطلب :
359