جلسه دوم از دوره چهارم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی دیدهبان مسافر علی، نگهبانی ایجنت مسافررضا و دبیری مسافر رضا با دستور جلسه «جشن هفته دیدهبان» پنج شنبه،۲۹مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، علی هستم، یک مسافر.
خدا را شکر میکنم. امروز خیلی خوشحال شدم که خدمت شما رسیدم. البته قبل از اینکه بیایم، خوشحالتر بودم تا وقتی که آمدم و اینجا را دیدم. نسبت به جلسه قبلی که اینجا را دیده بودم، شاید دو سال پیش بود، آب رفته؛ حالا راجع به آن صحبت میکنم.
دستور جلسه، هفته دیدهبان است. ما همیشه در سالهای پیش، این را بهعنوان جشن میشناختیم؛ یعنی یکی از جشنهای کنگره بود. ولی چیزی که پشت پرده نامگذاری این هفته بوده، در واقع یک حرکت از نوع سرکشی از سوی تمام دیدهبانها به تمام شعب کنگره است. یعنی برای مثال، فرض کنید یک ارتشی است که یکسری فرمانده دارد. این فرماندهها را در یک زمان مشخص میگویند: «برویم به تمام پادگانهایی که هست، به تمام آن قسمتهایی که حتی یک سرباز هم دارد خدمت میکند سرکشی کنیم؛ نقاط قوت را ببینیم، نقاط ضعف را ببینیم، به آنها تذکر بدهیم، گوشزد کنیم، سعی کنند اصلاح کنند و مهمتر اینکه این نقاط ضعف را، از جزئیترین مسائل تا کلیترین مسائل، به مرکز منتقل کنند.»
من این را نقلقول میکنم از آقای مهندس. یعنی من در تلاش هستم؛ ممکن است این حرفها خوشایند نباشد. فکر کنید در روز جشن، که روز مثلاً شادی کردن است، شاید منِ نوعی بهعنوان یک دیدهبان نباید این حرفها را بزنم، ولی چارهای ندارم؛ چون دارم میبینم این شعبه، به نظر من، دارد از دست میرود و روزبهروز به سوی زوال میرود.
مگر نمیگوییم که ساکنین آبادانی، ساکنینی هستند که خرابهها را تبدیل به بناهای آباد میکنند؟ مگر شما افتخار نمیکردید به این مسئله که اینجا قبل از اینکه به ما بدهند، یک زمانی مدرسه بوده، بعد داخلش، معذرت میخواهم، چهارپایان را نگه میداشتند، در و دیوارش کثافت بوده و ما درستش کردیم؟ مگر به این افتخار نمیکردیم؟ مگر عکسهایش را آنجا نصب نکرده بودیم؟ من الان دقت نکردم که آن عکسها بود یا نه، ولی به این افتخار میکردیم و این مسئله افتخارآفرینی بود.
من خودم اولین باری که این صحنه را دیدم، واقعاً هم به شما و هم به خودم، بهعنوان یک عضو کنگره، افتخار کردم و این شعبه را بارها برای شعبههای دیگر مثال زدم. یک زمانی بود که اول جلسه، صد تا صد و پنجاه نفر عضو روی صندلیها نشسته بودند. شاید صد نفر روی پروژه OT بودند. سالبهسال تعداد کمتر شده است؛ هم از نظر کمیت کمتر شده، هم از نظر کیفیت.
امروز ساعت چهار گفتند جلسه شروع میشود؛ ساعت چهار ببینید چند نفریم، بعد ساعت شش ببینید چند نفر نشستهایم. اگر شما بهعنوان مسئولین، بهعنوان راهنما، به اعضا تذکر میدهید که حتماً در فلان ساعت و فلان جا باشند، مثل ایستگاه اتوبوس است؛ شما وقتی نرسی، اتوبوس حرکت کرده و رفته. اگر آن فرد سر ساعت نمیآید، اگر وظایف کنگره را انجام نمیدهد، ایراد از او نیست؛ ایراد از منِ راهنماست.
بارها این سؤال مطرح شده است: «آیا به او یاد دادی؟ » او یاد نگرفته؛ با حرف، با عمل، با کردار، با رفتار، با گفتار؛ آیا این کار را کردی؟ یاد نگرفته؟ آیا خودت این کار را انجام دادی؟
به من گفته شد: «برو دو تا زمین شهباز را ببین و بیا به من بگو.» من آمدم و رفتم دو تا زمین را دیدم، حالا برمیگردم به ایشان میگویم. ولی فرض کنید که الان یکی از این زمینها تأیید شد که شما بخواهید بسازید؛ با چه پولی؟ با کدام جمعیت؟
از ایجنت محترم سؤال کردم: «چقدر پول دارید؟ » گفتند مثلاً یک میلیارد تومان. گفتم: «حداقل آنجا ده تا پانزده میلیارد هزینه میشود؛ حداقل با کدام پول میخواهید بسازید؟ » بعد اصلاً شما فرض کنید که میخواهید این پول را از همین جمعیت فعلی جمع کنید؛ چند نفرید؟ مگر بیست نفر، سی نفر؟ ده میلیارد را اگر بخواهیم سی نفر بدهند، میشود نفری سیصد میلیون. اصلاً شدنی نیست.
میگوییم از مجری باید یک چیزی را بخواهی که در توانش باشد. من باید یک چیزی را از شما بخواهم که خودم بتوانم انجام بدهم.
این موضوع بارها تأکید شده است که به دیدهبانها در سالهای پیش، هر سال هم تأکید میکنند، میگویند: «شعبهای که میروید در هفته دیدهبان، حالا بهجز جشن و آن چیزی که دیروز در جلسه توضیح دادم، پشت پرده، به ما میگویند از سرویس بهداشتیشان بروید چک کنید؛ ببینید سنگ توالت شکسته نباشد، ببینید شیر آب دستشویی چکه میکند یا نه، ببینید روشوییشان چه وضعیتی دارد، ببینید سیفون دستشویی کار میکند یا نه.»
یعنی ببینید کجاها را باید دقت کنیم و ایشان کجاها این کار را دارند میبینند؛ چقدر مسئله حساس است. حتی سیستم برق، سیمهای برق را ببینی امنیت دارد یا نه، لولههای گاز، لولههای آب، آبدارخانه را. چقدر تأکید میکنند ببینی نشتی گاز نداشته باشد، گازها ترموکوپل دارد یا ندارد. تمام این جزئیات را به منِ دیدهبان میگویند: «برو ببین، تذکر بده و بیا بگو.»
خب، من بروم الان تمام این ایرادهایی که میبینم بگویم، چه اتفاقی میافتد؟ میخواهید درِ اینجا بسته شود؟ اگر میخواهید این کار را بکنید، راه خیلی سادهتری هم دارد.
شما دارید تلاش میکنید، دارید انرژیتان را میگذارید؛ چه آن کسانی که دارند خدمت میکنند بهعنوان راهنما و مرزبان، چه آن کسانی که بهعنوان مصرفکننده آمدهاند و فقط گیرنده، دریافتکننده خدمت هستند، سفر اولی هستند، تازهوارد هستند، سفر دومی هستند. چه آنها، چه شما که دارید خدمت میکنید، همهتان دارید وقتتان را میگذارید، پولتان را میگذارید، انرژیتان را میگذارید، از خانوادهتان میزنید. چرا باید این اتفاق بیفتد؟ چرا علتش را نمیگردید پیدا کنید؟
هر چیزی را شما از هر جایی اصلاح کنید، از آن به بعد رو به بهبود میرود. این دارد به سوی زوال میرود.

من امروز وظیفهام این است که بیایم از سابقه کنگره برای شما بگویم، به شما و یادآوری کنیم که کنگره کجا بوده و امروز کجاست. بارها این را گفتند؛ بگویید ما از یک زمانی بوده که یک قالب پنیر را میخواستیم ببریم، اگر با چاقو میبریدیم رد میشد و نمیرسید به تعداد آن ده نفر، پانزده نفری که بودیم و چون پول نداشتیم پنیر بیشتری بخریم، با نخ قرقره باید این را میبریدیم.
خب، من این را به شما میگویم که بگویم امروز کنگره به جایی رسیده که خدا را شکر شما میروید، شما بهعنوان یک شعبه از صد و شصت و پنج، صد و شصت و شش تا شعبه، یکی از این صد و شصت و شش تا هستید، رفتید یک زمین خریدید، خدا را شکر یک میلیارد تومان. خب، این قسمت مثبت قضیه است. میخواهیم بگوییم کنگره از صفر امروز رسیده به صد. حالا شعبه شما از کجا به کجا رسیده؟
من یک زمانی میآیم به شما میگویم مثلاً من اگر امروز شدم پزشک، من یک کارگر بودم که مثلاً فقر بوده در خانهمان، رفتم کار کردم، این کار را کردم، آن کار را کردم، در سختی بزرگ شدم و به اینجا رسیدم. این را به شما میگویم که شاید یک تلنگری برای شما بشود، یک نقطه امیدی برای شما بشود؛ بگویید اگر این آدم توانسته، پس من هم میتوانم. اگر من هم در شرایط آن روزش هستم، پس من هم میتوانم.
اساس کار کنگره بر مبنای چیست؟ کمک یک فرد رهاشده به یک فردی که در دام اعتیاد است. من سالها مراجعه میکردم برای درمان، تحصیلکرده بودم، نمیدانم، موقعیت اجتماعی داشتم، یک آدمی بودم که سرم به تنم میارزید در جامعه، ولی مصرفکننده بودم.
هر جایی مراجعه میکردم، میگفتم: «شما آقای دکتر، آقای نمیدانم مددکار، هر کسی که هستی، به من یک نفر را نشان بده که این را تو درمان کرده باشی.» میگفت مثلاً من هزاران نفر را درمان کردم. میگفتم: «هزار نفر هیچ، یک نفر را به من نشان بده. من این یک نفر را ببینم، اگر احساس کنم، بفهمم که این واقعاً درمان شده، آنی شده که من میخواهم و در ذهنم هست، اگر او توانسته، پس من هم میتوانم.»
ممکن است میلیونها، میلیاردها نفر معتاد باشند در دنیا، ولی اگر یک نفر درمان شده باشد، پس من هم میتوانم.
امروز هم در کنگره همین است. هدف از اینکه من بیایم به شما یا به هر شعبهای که دارم میروم بگویم که کنگره کجا بوده، از نظر مالی کجا بوده، از نظر اجتماعی کجا بوده، راهنماها چه حالوروزی داشتند، این را بگویم، آن سیاهی آن روز را برای شما نمایش بدهم و سفیدی امروز را هم که خودتان دارید میبینید، بخواهید مقایسه کنید، به خاطر این است که شما یک کاری بکنید.
شما شکر کنید از اینکه یک زمانی یک اعضایی بودند که در جهنم درمان میشدند در کنگره، ولی شما امروز در بهشت دارید درمان میشوید؛ زیر کولر، در جای نورانی، نمیدانم، همهچیز دارید، همه امکانات دارید. مهمتر از این، مهمتر از همه اینها، این است که راهنماهای درستی دارید.
راهنماهای ما چه کسانی بودند؟ راهنمای من قبل از آقای ترابخانی و آقای سلامی، من دو سه تا راهنمای دیگر گرفتم. اصلاً آن موقع من راهنما نمیگرفتم، راهنما میآمد من را انتخاب میکرد. من پیش ده تا راهنما رفتم، گفتند: «ما نمیخواهیم، سرمان شلوغ است، قبول نمیکنیم.» مثل امروز نبود که رهجو راهنما را انتخاب کند.
پیش یکی رفتم، آنقدر سرش خلوت بود گفتم: «خب، خدا را شکر، این قبول میکند.» نگو که ایراد از جای دیگری بود، سرش خلوت بود. رهجوها را میگرفت، سقوط آزاد میبرد در خانه، در یکی از روستاهای اطراف تهران، آنجا حبسشان میکرد. حبس میکرد، روزبهروز میآمد یک لقمه غذا میانداخت جلویشان و میرفت. کتک میزد، فحشهای رکیک میداد.
یکی از دوستان من پیش این آقا درمان شده بود. او من را ترساند. بعد از دو سه جلسه که رفتم پیشش، گفت: «اوه، پیش این نرو، این اینگونهه.» آنهایی هم که آنجا حبس کرده بود، وقتی میرفت، آنها زنگ میزدند ناصرخسرو، یک کارتن سرنگ میگرفتند، با هروئین و از این مواد آنجا میزدند.
ناهار و شامی هم که این آقا، راهنما، بهشان میداده، مصرف میکردند، میخوردند، کیف میکردند. هر موقع هم این میرفته بهشان سر بزند، ادای خماری را درمیآوردند.
یک روز این آقا، راهنما، میرود به آنها سر میزند، با همین دوست من که درمان شده بود میرود. یادش میآید پنج دقیقه، ده دقیقه بعد که مثلاً کلید را آنجا جا گذاشته، برمیگردد کلید را بردارد. صحنه را میبیند؛ میبیند همه نشستهاند و گارو بستهاند به بازوها و سرنگها در رگ و قاطی میکنند. شروع میکند به فحش دادن، با آجر به اینها حمله کردن.
یکیشان را میگیرد، آنقدر کتک میزند. یک همچین ساختمانهای قدیمی ویلایی بود، کلنگیهای قدیمی، پنجرههایی داشت، بعد بالکن بود، بعد حیاط بود. چنان این را پرت کرده بود در شیشه، شیشه شکسته بود، پرت شده بود در ایوان، افتاده بود در حیاط، زخمی و خونین و مالیده. آن همه فحش و فضاحت هم که دریافت کرده بود، برده بودندش بیمارستان.
آن دوست من برای من این را تعریف کرد، گفت: «پیش این نرو، تو اصلاً به این نمیخوری.»
میخواهم بگویم که آن موقع یک همچین راهنماهایی بودند. امروز راهنماهای شما را داریم میبینیم دیگر. بعد بهجای قدردانی، شما چه کار دارید میکنید؟
قدردانی شما فقط از راهنما نیست. قدردانی شما یک قسمتش از راهنما، در هفته راهنماست؛ قدردانی شما از کنگره است. آنها کاشتند، من خوردم، من باید بکارم نسل بعدی، راهنماهایی که الان اینجا هستند، استفاده کنند. اینها کاشتند و شما دارید برداشت میکنید. خب، شما چه کاشتید؟ چه کاشتید که نسل بعد از شما درو کند؟
جمعیت صدنفری را کاشتید، کردید چهل نفر؟ آن هم که سم دادید، بهجای اینکه کمکش کنیم، ضربه بهش زدید، ضرر بهش زدید. نمیخواهید کنگره این منطقه؟ اینجا مال شماست، خانه شماست. نمیخواهید اینجا بماند برای نسل خودتان؟ میماند برای فرزندانتان، میماند برای نوه و نتیجهتان، فامیل و دوست و آشنایتان.
اگر یک نفر آدم مصرفکننده در همسایگی شما هست، اگر شما فرزند او را درمان کنید، زن و بچه خودتان را نجات دادید. شما نمیدانید کیست، ولی ممکن است سرقت بکند، ممکن است خفتگیری بکند، ممکن است زورگیری بکند، گردنبند زن و بچه شما را در خیابان بگیرد، پاره کند و ببرد.
پس من اگر دارم کاری میکنم، برای خودم میکنم، برای شما نمیکنم. شما هم همینطور. هر کسی به یک سیستمی کمک میکند، اینگونه است که دارد رو به جلو حرکت میکند. اینگونه است که میگوید: «شما بذر نیکو بکار که سایهبانَت برافراشته بشه.» سایهبان، یک قسمتش را خودت استفاده میکنی، یک قسمتش هم دیگران.
اینجا این درختی که سبز میشود، نسل بعدی استفاده میکند. قوت کافی هم به شما میدهد، به نسل بعدی، ولی شما بذر درستی بکاری.
انشاءالله که بذر درستی بکاریم. واقعاً امیدوارم.
من دلم میسوزد. یعنی اگر الان شما از حرفهای من ناراحت میشوید، خوب است؛ شاید این ناراحتی باعث شود یک حرکتی بکنید. اگر من بیایم اینجا بگویم «بهبه، همهچیز خوب است»، بخندم و بروم که فایده ندارد.
واقعاً امیدوارم، چون من این شعبه را خیلی دوست دارم. واقعاً امیدوارم دفعه بعدی که بیایم، این صحنه را نبینم. این صحنه من را خیلی ناراحت کرده. حالا امیدوارم شما را ناراحت نکرده باشم.
از اینکه به حرفهای من گوش کردید، از همهتان ممنونم و متشکرم.










- تعداد بازدید از این مطلب :
743