دلنوشته با موضوع آزاد
وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، حال و روز خوبی نداشتم و شاید در اعماق وجودم امید زیادی به تغییر نداشتم. فقط میدانستم که دیگر نمیخواهم مانند گذشته ادامه بدهم.
کمکم با آموزشها و قدمهایی که در مسیر سفر برداشتم، حالم شروع به تغییر کرد. امروز حس خوبی دارم؛ حسی که شاید در روزهای اول حتی تصورش را هم نمیکردم. خوشحالم که امروز در حال انجام درست سفرم هستم و هر روز چیز تازهای در این مسیر میآموزم و از این بابت، از راهنمایم صمیمانه سپاسگزارم.
اما شاید یکی از بزرگترین چیزهایی که کنگره به من آموخت، نگاه کردن به انسانها بود. یاد گرفتم بین انسانها تفاوتی قائل نشوم و ارزش افراد را با چیزی که میتوانم از آنها به دست بیاورم، نسنجَم. یاد گرفتم انسانها را برای خودشان بخواهم، نه برای چیزی که میتوانند به من بدهند.
این تغییر نگاه برای من اتفاق کوچکی نیست، زیرا میدانم تغییر واقعی فقط در ظاهر زندگی اتفاق نمیافتد، بلکه از درون انسان آغاز میشود. امروز وقتی به روزهای اول خودم نگاه میکنم، میبینم مسیری که طی کردهام، فقط مسیر درمان نبوده است؛ بلکه مسیری برای شناختن خودم نیز بوده است.
برای تمام کسانی که در این مسیر به من آموزش دادند و یاریام کردند، از صمیم قلب سپاسگزارم. در پایان، از راهنمای عزیزم و جناب مهندس تشکر میکنم که با صبوری و محبت، در این مسیر در کنار من بودند و هستند.
امیدوارم بتوانم قدر این مسیر و آموزشها را بدانم و آنچه آموختهام، روزی به دیگران منتقل کنم. شاید آن زمان توانسته باشم بخش کوچکی از لطفها و محبتهای آنان را جبران کنم.
مسافر پوریا _ لژیون هفتم _ نمایندگی ایمان
تنظیم و ارسال: مسافر امیر
گروه خبری سایت نمایندگی ایمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
83