پروردگارا! امروز نمیخواهم با کلمات سنگین و پیچیده صدایت کنم. میخواهم ساده باشم، مثل کودکی که در هیاهوی جهان، تنها به دستهای گرم پدرش میاندیشد.
من سالها در دالانهای تاریک «من بودن» دویدم. در آن ظلمت بیپایان، گمان میکردم اگر بیشتر بدوَم، اگر بیشتر بجنگم، اگر با چنگ و دندان از باورهای فرسودهام دفاع کنم، به آرامش میرسم. اما هرچه بیشتر دویدم، غبارِ جهل و ترس بیشتر بر جانم نشست.
خدایا! آن روز که خسته از تمام این «شدن»های بیهوده، زانو زدم و گفتم: «تسلیم!»، همان لحظه بود که معجزه آغاز شد.
تسلیم، برای من نه به معنای شکست، که به معنای سپردنِ سکان شکسته کشتی زندگیام در دستانِ تو بود. همان لحظه که گفتم: «تو بگو، من میشنوم»، دیوارِ بین من و تو فرو ریخت.
احساس میکنم تو را در آغوش گرفتهام؛ یا شاید تو مرا در آغوش گرفتهای. چه فرقی میکند؟ وقتی قطره در اقیانوس حل میشود، دیگر مرزی نیست.
در این آغوش، دیگر نه ترسی از مریضیهای وجودم دارم و نه دردی از تنهایی. در این آغوش، زخمهایم التیام مییابد، چون میدانم که این دردها، تنها بیدارباشهایی بودند برای بازگشت به خودِ اصلیام.
آرامآرام، آن تاریکیهای سرد و سیاه، جای خود را به نوری داد که نه از بیرون، که از درونِ خودم طلوع کرد. این نور، همان «دانایی» است که در کلاسهای کنگره، در جستجویش بودم. نوری که با هر «رضایت»، شفافتر میشود.
حالا وقتی به آن «فرمانِ عقل» میاندیشم، دیگر صدای خشم و ترس را نمیشنوم. صدای عقل، صداییست آرام، قاطع و مهربان. عقل، دیگر آن قاضیِ سختگیر نیست؛ بلکه راهنماییست که با لبخند، مرا به سوی راستی میخواند.
وقتی به فرمانِ عقل گوش میسپارم، انگار با جهان همساز شدهام. دیگر نمیجنگم، بلکه جاری میشوم.
خداوندا، سپاس که مرا از ظلمت «خواستههای نامعقول» به نور «فرمان عقل» رساندی.
بگذار در این مسیرِ دانایی، هر روز بیشتر از پیش، تسلیم محض عشق تو باشم؛ چرا که میدانم، زیباترین مقصد، همین لحظهای است که تو در آن حضور داری.
نویسنده: همسفر منیره رهجوی راهنما همسفر فرانک (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر شکوفه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول)
همسفران نمایندگی دامغان
- تعداد بازدید از این مطلب :
40