English Version
This Site Is Available In English

نمی‌دانستم پشت آن در چه جهانی انتظارم را می‌کشد

نمی‌دانستم پشت آن در چه جهانی انتظارم را می‌کشد

روزی که برای اولین بار قدم به کنگره‌۶۰ گذاشتم، نمی‌دانستم کجا آمده‌ام. نمی‌دانستم پشت آن در، چه جهانی انتظارم را می‌کشد و قرار است این قدم کوچک، چه تغییری در زندگی‌ام ایجاد کند. فقط می‌دانستم جایی هست به نام کنگره۶۰ و من، با تمام خستگی و آشفتگی درونم، به آن‌جا رسیده‌ام. آن روز شاید خودم نمی‌دانستم؛ اما بعدها فهمیدم گاهی انسان درست در لحظه‌ای که تصور می‌کند دیگر راهی برایش نمانده، با یک شعاعی از نور روبه‌رو می‌شود. نه آن‌قدر بزرگ که یک‌باره تمام تاریکی را کنار بزند. فقط به اندازه‌ای که متوجه باشی هنوز راهی هست.

برای من، کنگره‌۶۰ همان شعاعی بود که آرام‌آرام وارد تاریکی زندگی‌ام شد. ما همسفران، کم با تاریکی روبه‌رو نشده‌ایم. روزهایی بوده که از شدت نگرانی، خستگی و ترس، حتی خودمان را هم فراموش کرده‌ایم. تمام فکرمان درگیر مسافرمان بود. درگیر اعتیاد، حال بد، رفتارها و روزهایی که نمی‌دانستیم سرانجام‌شان چه خواهد شد. گاهی آن‌قدر در انتظار تغییر دیگری مانده‌ایم که یادمان رفته خودمان هم سال‌ها است که خسته‌ایم و شب‌هایی بوده که با هزار سؤال خوابیده‌ایم و صبح با همان سؤال‌ها بیدار شده‌ایم؛ چرا من؟ تا کی؟ آخرش چه می‌شود‌؟

شاید سخت‌ترین قسمت این مسیر، همین باشد که در میان تمام این سؤال‌ها، آرام‌آرام امیدت را گم کنی؛ اما کنگره‌۶۰ به من یاد داد که همیشه قرار نیست پاسخ تمام سؤال‌ها را همان لحظه پیدا کنم. گاهی باید حرکت کنم تا پاسخ، خودش در مسیر به من برسد. این‌جا متوجه شدم هیچ چیز بی‌حساب نیست. هستی، قوانین خودش را دارد و وقتی انسان قدمش را درست می‌کند، گویی کائنات هم آرام‌آرام راه را برایش باز می‌کنند. آدم‌هایی سر راهت قرار می‌گیرند، حرفی را در درست‌ترین لحظه می‌شنوی، آموزشی به دلت می‌نشیند و اتفاقی می‌افتد که شاید از بیرون ساده باشد؛ اما برای تو همان چیزی است که مدت‌ها به آن نیاز داشته‌ای. شاید نور همیشه با یک روشنایی بزرگ وارد زندگی ما نشود.

گاهی فقط یک جرقه است، یک حس کوچک در قلبت که می‌گوید: هنوز تمام نشده و اگر آن جرقه را جدی بگیری، بمانی، آموزش ببینی، قدم برداری و از مسیر فرار نکنی، آن شعاع نور کم‌کم گسترده‌تر می‌شود، تاریکی را پس می‌زند و چیزهایی را به تو نشان می‌دهد که سال‌ها از دیدنشان غافل بوده‌ای.

یکی از زیباترین چیزهایی که من در این مسیر پیدا کردم، خودم بودم. یاد گرفته‌‌ام خودم را دوست داشته باشم و برای آرامش خودم ارزش قائل باشم. یاد گرفته‌ام همه زندگی من، خلاصه در حال مسافرم نیست و من هم باید سهم خودم را از زندگی، آرامش و حال خوش پیدا کنم. امروز می‌دانم همسفر بودن، فقط همراهی کردن با یک مسافر نیست؛ گاهی همراه شدن با خودت، در سفری که سال‌ها از آن غافل بوده‌ای. سفری از ترس به امید، از آشفتگی به آرامش، از سؤال به آگاهی و از تاریکی به نور است.

من هنوز در ابتدای تمام چیزهایی هستم که باید بیاموزم. هنوز روزهایی دارم که خسته می‌شوم، گاهی دلم می‌گیرد و تاریکی‌ها دوباره خودشان را نشان می‌دهند؛ اما تفاوت امروز با گذشته این است که دیگر وقتی تاریکی را می‌بینم، فکر نمی‌کنم همه چیز تمام شده است؛ چون یک بار شعاع نور را دیده‌ام و کسی که یک‌بار نور را دیده باشد؛ حتی اگر دوباره در تاریکی قرار بگیرد، می‌داند که تاریکی، پایان راه نیست.

من به عنوان یک همسفر، امروز بیشتر از آن که آرزوی یک زندگی بدون سختی داشته باشم، آرزو می‌کنم در سختی‌ها راه را گم نکنم. آرزو می‌کنم آن شعاع نوری که روزی، بی‌آن‌که بدانم چرا مرا به اینجا رساند، در وجودم هر روز گسترده‌تر شود. آن‌ قدر که نه فقط راه خودم را ببینم؛ بلکه اگر روزی کسی در تاریکی ایستاده بود، بتوانم ذره‌ای از این نور را به او برسانم. شاید رسالت ما همین باشد؛ اینکه خودمان از تاریکی عبور کنیم، نور را بشناسیم و روزی چراغی برای عبور دیگری باشیم و من، هنوز یک همسفرم، ایستاده در میانه‌ راه، با تمام زخم‌ها، امیدها و تجربه‌هایم؛ اما این‌بار، دلم روشن است؛ چون می‌دانم هیچ تاریکی تا ابد نمی‌ماند؛ وقتی شعاعی از نور، راهی به قلب انسان پیدا کرده باشد.
نویسنده: همسفر مونس رهجوی راهنما همسفر سمیرا (لژیون هشتم)
رابط خبری: همسفر مینا رهجوی راهنما همسفر سمیرا (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر سعیده رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون چهاردهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی فردوسی مشهد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .