سومین جلسه از دوره هفتم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی ارگ، با استادی راهنمای محترم مسافر رضا، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر رسول با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» و در ادامه تولد یک سال رهایی مسافر حسین، پنجشنبه ۱۹ شهریورماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار کرد
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، رضا هستم، مسافر. خداوند را بابت نعمتهایی که بیدریغ در اختیار من قرار داده و به من اجازه داده است که در کنگره خدمتگزار باشم، شکر میکنم. به رسم ادب نیز تشکر میکنم از آقای مهندس، خانواده محترمشان، آقای دکتر امین، راهنماهای عزیزم، آقا محسن نقدی و آقا مجید، راهنمای سیگارم، و همچنین آقا حمیدرضا، ایجنت محترم شعبه، که به بنده اجازه دادند امروز در جایگاه استاد جلسه قرار بگیرم. اتفاق خوبی که امروز افتاد این بود که به واسطه تولدم در اینجا حضور پیدا کردم. همیشه حس من نسبت به این شعبه خوب بوده است. حتی وقتی از این خیابان پل را رد میکنم و به سمت چپ میروم، به این فکر میکنم که دو سال از زندگیام را در این مسیر رفتوآمد کردم و خدا را شکر، همیشه با حس خوب بوده است. حتی این خیابان هم برای من حس خوبی دارد.
شعبه واقعاً جای ارزشمندی است. قدر این شعبه را بدانید. شعبهای با این پویایی و این حس خوب، قطعاً دلیلی دارد و دلیلش این است که این ساختمان برای خودتان است؛ یعنی ساختمان متعلق به خود کنگره است و دانهدانه آجرهایی که روی دیوارها گذاشته شده، به واسطه خدمت مالی همه عزیزان بوده و سالهای سال برای آن زحمت کشیده شده است. به همین دلیل، حس خوبی در اینجا وجود دارد. دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. در طول سال دستور جلساتی برای کنگره ۶۰ طراحی شده و سه روز در هفته جلسات برگزار میشود و همسفرهای محترم نیز روزهای دوشنبه صحبت میکنند. میخواهم اولین چیزی که بگویم این باشد که فرمانبرداری یعنی چه؟ اگر بخواهم تمام صحبتهایم را در یک جمله خلاصه کنم، میشود یک کلمه: «چشم».
.jpg)
یعنی اگر من پذیرفتم، در محل کارم «چشم» بگویم؛ به راهنما «چشم» بگویم؛ اگر پلیس جلوی من را گرفت و من خلافی کرده بودم، بگویم «چشم». مطمئن باشید من یک روزی با همین «چشم» گفتن، باعث میشوم افراد دیگری هم همین کلمه را به من بگویند. روز اولی که وارد کنگره ۶۰ شدم، یادم هست؛ فروردینماه سال ۹۷ بود. با خودم میگفتم: «اگر اینجا بروم، دیگر آخرین جایی است که امتحان میکنم. اگر اینجا به نتیجه رسیدم که چه بهتر، و اگر نرسیدم، دیگر هیچ راهی جز خودکشی برای من نخواهد بود.» یک چیز را هم همیشه با خودم میگفتم: اگر حرف گوش کنم، قطعاً به نتیجه میرسم. افرادی را که در کنگره هستند و به راهنمایشان حرف گوش میدهند و «چشم» میگویند، دیدم که موفق بودهاند. در چند سالی که راهنما بودم، هیچوقت ندیدم رهجویی همه تکالیف و وظایفش را انجام بدهد، هر کاری که از او خواسته شده «چشم» بگوید و در نهایت نتیجه نگیرد.
خیلی از رهجوها بودند که الان سفر دوم هستند، اما معلوم نیست کجا رهاییشان را گرفتهاند. من همیشه برایشان آرزوی سلامتی میکنم. در مقابل، افرادی هم بودند که در سفر اول به جلسات دور میآمدند، سیدی نمینوشتند و اگر هم مینوشتند، جستهوگریخته بود. برنامه داشتند یا نداشتند، خیلی برایشان مهم نبود. اما مهمتر از همه، فرمانبرداری شما این است که سیگار باید درمان بشود. همسفرهایی که در کنگره ۶۰ حضور دارند، شما باید به شکلی در سفر اول حرکت کنید که برای آنها الگو باشید. اگر من در خانه هنوز همان آدم قبلی باشم، قطعاً دارم به کنگره ۶۰ ضربه میزنم. همسفر میگوید: «خب کجا داری میروی؟ چی بود؟ چی شد؟» تغییراتی که درون انسانها حاصل میشود باید واضح باشد. اصلاً نیازی نیست شما بیایید توضیح بدهید و بگویید «من تغییر کردم». همین آدم خودش میبیند و متوجه میشود که شما قبلاً چه شکلی بودید و الان چه شکلی شدهاید.
.jpg)
یک روزی، بعد از این همه «چشم» گفتن و فرمانبرداری، شما فرمانده میشوید. فرمانده چه چیزی میشوید؟ فرمانده جسم و فرمانده افکار. در مبحث «مدل قلعه عقل» نیز اگر عزیزان مطالعه کنند، بهخوبی میبینند که فرمانروای قلعه، همان فرمانده است. پس اگر من راه را اشتباه رفتم، آیا فرمانبردار بودم یا نه؟ فرمانبرداری میکردم، اما از شیطان و از نیروهای منفی و بازدارنده.
حالا شاید این موضوع ارتباط مستقیمی با دستور جلسه نداشته باشد، ولی در خصوص نیروهای بازدارنده و منفی، من همیشه یک مثال میزنم. میگویم وقتی کارت دزدی است، کارت خرید و فروش مواد است، دروغ میگویی، غیبت میکنی و با انسانهای صالح همنشین نیستی، دیگر شیطان کاری به کارت ندارد؛ چون خودت شیطان شدهای! من نمیخواهم خودم را اینطور معرفی کنم، ولی بعضی وقتها انسانها به این درجه، حالا هر اسمی که بخواهیم روی آن بگذاریم، میرسند. اما وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، میخواستم از یک ساختار خارج شوم. آن ساختار چه بود؟ مصرفکننده بودن. آن ساختار چه بود؟ دروغ. آن ساختار چه بود؟ کینه.
وقتی وارد کنگره شدم، نیروهای بازدارنده گفتند: «خیلی خب، الان دیگر جزو ما نیست. باید شروع کنیم.» در سفر اول، به محض اینکه وارد کنگره شدم، اتفاقات مختلفی برایم افتاد. من در عمرم پایم نشکسته بود، اما حدود دو ماه از سفرم گذشته بود که به واسطه یک سهلانگاری، پایم رفت بالای زانو و در گچ قرار گرفت. ماشین تصادف کرد، بچه مریض شد و اتفاقات مختلفی افتاد. اینها همه اتفاقاتی است که اگر بخواهم بنشینم و به آنها فکر کنم، یادآوری سختیها از خود سختی و مشکل سختتر است. پس اگر بخواهم خوب باشم، قطعاً ممکن است جلوی پایم سنگ انداخته شود. مولانا خیلی قشنگ میگوید:
در کارگه تقدیر، هر بار که در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج، زنجیر پی زنجیر
ولی من اگر فرمانبردار باشم؛ فرمانبردار راهنما و فرمانبردار مسیر آموزش، قطعاً به نتیجه خوبی خواهم رسید.
وقتی راهنما میگوید در سفر اول باید سیگارت را درمان کنی باید بگویی «چشم». بعد طرف به من میگوید: «حالا من یک دود قلیان میزنم.» یک وقتهایی جایگزین شده بوده و به جای آدامس، رفته قلیان کشیده است. اتفاقاً امروز با یک رهجو صحبت میکردم که خیلی در مسئله سیگار داستان دارد. گفتم: «الان اگر سیگار بکشی چه اتفاقی میافتد؟» گفت: «نه، اصلاً هیچ اتفاقی برای من نمیافتد، ولی سر کار همکارهایم سیگار میکشند.» اما اگر شما آدامس را به اندازه کافی مصرف کنید و حرف گوش بدهید، قطعاً هوس سیگار نمیکنید. اگر OT ما سر موقع باشد و اگر آدامس به میزان نیاز بدنم باشد، قطعاً دیگر در کنگره وسوسه نداریم. نیاز هست و نیاز بدن است که اتفاق میافتد. بیشتر از این در مورد دستور جلسه صحبت نمیکنم.
.jpg)
دستور جلسه دوم، تولد اولین سال رهایی آقای حسین عزیز است. خواهش میکنم آقا حسین بایستند و دوستان، اگر همسفرشان هم حضور دارند، لطفاً ایشان هم بایستند تا به نحو شایسته تشویقشان کنیم. آقای حسین را همه میشناسید. یکی از خدمتگزاران پرپا قرص شعبه ارگ هستند. روز اولی که وارد لژیون شد، ما در شعبه گنجعلیخان بودیم. آنجا لژیون داشتیم و بعد با من آمد. وقتی من به این شعبه آمدم، همراه من آمد. یکی از رهجوهایی بود که در سفر اول واقعاً من از سفر کردنش لذت میبردم. یک جلسه غیبت نداشت، یک جلسه تأخیر نداشت. شاید یکی دو جلسه، آن هم به خاطر مشکلات زندگی بود که اجازه گرفت و رفت.
رفتوآمدش هم از بقیه سختتر بود. حسین ماشین نداشت و از باغین با ماشینها راه میآمد. وقتی آمدیم این شعبه، من میگفتم: «دیگر نمیآید؛ رفتن به شعبه گنجعلیخان برایش راحتتر است و سریعتر میرود.» اما همراه من آمد. هر هفته میآمد و شبها هم همراه من تا قسمتی از مسیرش میآمد و سواریها به باغین میرفتند. این صحبت را با کسانی دارم که وقتی من خواستم از این شعبه بروم شعبه گنجعلیخان بهعنوان ایجنت، لژیونم هم رفت. فاصله اینجا تا گنجعلیخان شاید از ده کیلومتر هم عبور نکند، اما بعضیها گفتند: «نه، من راهم دور میشود و برایم سخت است.» حتی یک نفر با آقای نقدی جر و بحث کرد که «نه، من راهم دور میشود و برایم سخت است.» میخواهم بگویم اگر قصدم یک چیزی باشد و هدفم درمان باشد، برایش میجنگم. من به حسین عزیز تبریک میگویم و به راهنمای محترم همسفر و همچنین همسفران ایشان هم تبریک میگویم.
.jpg)
سخنان مسافر حسین:
سلام دوستان، حسین هستم، یک مسافر.
در ابتدا خدا را شکر میکنم و از جناب مهندس و خانواده محترمشان سپاسگزارم که این مکان مقدس را بنا نهادند تا منِ حسین و امثال من بتوانیم به اینجا بیاییم و به حال خوش برسیم. همچنین از ایجنت دوره قبل، آقا محسن، که یک سال در حضور ایشان در شعبه ارگ آموزش گرفتم، و از ایجنت محترم، آقا حمیدرضا، صمیمانه تشکر میکنم. قدردان استاد عزیزم، آقا رضا، هستم که واقعاً زحمت زیادی برای من کشیدند؛ هرچند تا این لحظه نتوانستهام حتی یکصدم محبتهای ایشان را جبران کنم، اما امیدوارم بتوانم در مسیر درست حرکت کنم. از ایجنتهای محترم همسفران، دورههای قبل و جدید، راهنمای همسفرم خانم زهرا و خانم معصومه نیز سپاسگزارم.
دوستان، همانطور که آقا رضا گفتند، من پیاده به کنگره میآمدم و این حقیقت دارد. میخواهم از اینجا شروع کنم که اعتیاد واقعاً نابودکننده است. زمانی میگفتند: «اگر تریلی و خانه هم داشته باشی، اعتیاد همه را از سوراخ بافور رد میکند»؛ من میگفتم مگر میشود؟ اما نمونه زندهاش خودم هستم که اینجا جلوی شما نشستهام. داستان من از کلاس هفتم شروع شد؛ زمانی که کلیههایم دچار عفونت شد و خانواده را نگران کرد. مادرم که روستایی بود و سواد نداشت، تحت تأثیر حرفهای اطرافیان، ناخواسته مرا به این سمت سوق داد. من یکی دو دود گرفتم و همان شد که حالم به اینجا کشید. با اینکه اصلاً دلم نمیخواست مصرفکننده باشم، شرایط زندگی مرا به آن سمت برد. پس از ازدواج به کرمان آمدم تا معتاد نشوم، اما دو سال بعد دیدم دوباره پای منقل هستم.
دخترم برگه «مرکز درمان اعتیاد» را به دست من داد. آنجا شرایط بسیار بدی داشت؛ از در که وارد شدم، دیدم همه مثل جسد روی زمین افتادهاند. برگشتم که بروم، اما گفتند: «وقتی برگه را امضا کردی، دیگر نمیتوانی بروی.» دوازده روز آنجا جان دادم؛ چون تریاک را با بافور میکشیدم و قطع ناگهانی آن بسیار عذابآور بود. شبها از شدت درد، متوجه نمیشدم کنار بخاری سردم میشود و پایم به بخاری چسبیده و سوخته بود. مرا مثل جسد بلند میکردند و زیر دوش آب سرد میبردند. در جیرفت و بم هم همین بلاها سرم آمد. بیمارستان نوریه، داروهای گیاهی، آمپولهای اصفهان و...؛ اینها را میگویم تا بدانید اعتیاد چقدر سنگین است.
با وجود تمام این سختیها، سعی میکردم از نظر مالی به فرزندانم فشار نیاید و نیازهایشان را فراهم میکردم، اما به دنبال راهی برای رهایی بودم. تا اینکه خداوند راه کنگره را سر راه من قرار داد. من همیشه از بچگی مسئولیتپذیر بودم و در مغازه کار میکردم. حالا که خداوند راه کنگره را به من داده، خوشحالم که در مسیر درستی قرار گرفتهام. زمانی که وارد شعبه گنجعلیخان شدم، شرایط مالیام به هم ریخته بود. به استادم گفتم: «شما میگویید سه جلسه در هفته بیایم، اما مغازهام به مشکل میخورد.» آقا رضا گفتند: «حسین، هیچ مشکلی پیش نمیآید، تو فقط سالم شو.» من قبول کردم و در طول سفرم دو مغازه را بستم تا فقط به سفرم برسم. استاد به من هشدار دادند که اگر بعد از رهایی به کنگره نیایم، دوباره به مشکل میخورم و همان ماجراهای قبلی تکرار میشود. در مسیر سفرم حتی ماشینم را فروختم و زمانی که در بخش OT خدمت میکردم، چون وسیله نقلیه نداشتم، تمام زحمات رفتوآمد من بر دوش استاد عزیزم بود.
من همیشه در لژیون به بچهها میگویم: درست است که من از نظر مالی برای همسفرانم کم نگذاشتم و سختی مالی نکشیدند، اما از نظر روحی آنها را نابود کرده بودم. آنها درد مرا میدیدند، ولی من به خاطر تخریب ناشی از مواد، غافل بودم و این حقیقت را نمیدیدم. خداوند را شاکرم که راه کنگره را سر راه من قرار داد. همیشه میگویم اذنِ نشستن روی این صندلی بهراحتی صادر نمیشود؛ حالا که این اذن برای شما صادر شده، این صندلی را محکم بگیرید تا سختیهایی که من کشیدم، برای شما تکرار نشود. ممنونم که با سکوت زیبایتان به صحبتهای من گوش کردید.

مشارکت راهنما همسفر زهرا:
سلام دوستان، زهرا هستم، راهنمای یک همسفر.
«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند»
خدا را شاکر و سپاسگزارم که امروز توفیق نصیب من شد در این جایگاه قرار بگیرم. سپاسگزارم از آقای مهندس و خانواده محترمشان، از راهنمای خودم، همسفر مهری، و راهنمای مسافرم، مسافر محسن، که آرامش امروز خانوادهام را مدیون این عزیزان هستم. خیلی خوشحال هستم که امروز شاهد شادی، لبخند و احیای یک خانواده هستم. دیدن تبدیل شدن تاریکی به روشنایی، بزرگترین مزد خدمت در کنگره ۶۰ است. من این تولد را در رأس، به بنیان کنگره ۶۰، آقای مهندس و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنم. داشتم فکر میکردم اگر روزی که این مسیر آغاز شد، این علم و دانش نزد یک نفر باقی میماند و به دیگران منتقل نمیشد، امروز هیچکدام از ما اینجا نبودیم که شاهد این تولد باشیم. این مسیر ادامه پیدا کرد تا آنچه به دست آمده بود، به دیگران نیز انتقال پیدا کند و درد انسانها، درد مشترک این مسیر باشد. انشاءالله که همیشه سالم و سلامت باشند و به همه شما اعضای نمایندگی ارگ تبریک عرض میکنم.
من باورم بر این است که رهایی یک نفر حاصل یک دست نیست، حاصل صدها دست است و الهی شکر که همه ما جزو یکی از آن صد دستها بودیم و ادامهدهنده این مسیر حرکت بودهایم. به مسافر حسین و به راهنمای مسافر، مسافر رضا، تبریک عرض میکنم. قطعاً تلاش و اندیشه ناب یک راهنما است که باعث میشود یک مسافر از گذرگاه سخت اعتیاد عبور کند و امروز در این جایگاه قرار بگیرد و این ارزش همراهی برای احیای یک انسان، با هیچ واژهای قابل تقدیر نیست. به همسفر ایشان، همسفر سکینه، و راهنما همسفر معصومه، تبریک عرض میکنم. جای ایشان امروز در اینجا سبز است و به همسفر دوم ایشان، دختر عزیزشان، همسفر نازنین، تبریک عرض میکنم.
ما اینجا تولدی را جشن میگیریم که بیرون از کنگره یک آرزوی دستنیافتنی است. تولدها شبیه هم هستند، اما در جزئیات کمی متفاوتند و آن، دوباره احیا شدن یک انسان است. به عقیده من، این احیا شدن بدون یک همراه امکانپذیر نیست و حتی سخت است. همسفر در کنگره یعنی همراه؛ حال این همراه میتواند همسر، مادر، خواهر و فرزند باشد. گاهی همسفر، دختری است که تمام روزهای پر از امید زندگیاش زیر سایه اعتیاد مدفون شده است. باید دختر باشی تا بدانی که عشق اول زندگیات پدرت است و محکمترین تکیهگاه زندگیات پدرت است. وقتی اعتیاد وارد یک زندگی میشود، نهتنها جسم مسافر را تخریب میکند، بلکه روح و روان تکتک اعضای خانواده را آزار میدهد و زخم عمیقی بر جای میگذارد.
من خوشحال هستم که مسافر حسین با درست سفر کردن و آن تغییرات درونی که داشتند، بستری را فراهم کردند که دخترشان هم به کنگره وصل بشوند. همسفر نازنین مدت کوتاهی است که در لژیون بنده هست و با شناخت کمی که از ایشان دارم، به دلیل نبود آن پیوند محبت درون آن خانواده و اعضای خانواده و ترسهای زیادی که داشت، خود را عمیقاً در زندگی تنها احساس میکرد؛ زیرا یک فرزند عشق و محبت را اول از پدر و مادرش میخواهد. زمانی که پدر در دام اعتیاد میافتد و مادر در ناآگاهی است، یک فرزند با تمام وجود تشنه آن محبت است؛ اما من بسیار خوشحال هستم که همسفر نازنین به واسطه تغییراتی که از جانب پدر و مادرش مشاهده کرد و آن پیوند محبتی که دوباره در زندگیشان برقرار شد، در این مسیر مقدس قدم گذاشته است و با ایمانی که داشته، تا به امروز واقعاً تغییرات چشمگیری داشته است. در ادامه امیدوارم با فرمانبرداری و تلاشهای ادامهدار ایشان به رهایی، درمان و حال خوش برسد و به امید روزی که هیچ فرزندی به واسطه تاریکی در زندگی، کمبود محبت را از جانب پدر و مادرش احساس نکند.
سخنان همسفر نازنین:
سلام دوستان، نازنین هستم، همسفر. اول از همه خدا را شکر میکنم که مسیر کنگره ۶۰ در زندگی ما جای خودش را پیدا کرد و پدر من به رهایی رسید و الآن که حال خوش پدرم را میبینم، خیلی خوشحال هستم. وقتی من تغییرات را در پدرم دیدم، با خودم گفتم: من هم میخواهم بروم و ببینم اینجا چه جایی است که اینقدر حال انسانها بهتر میشود و تغییر میکنند. وقتی خودم وارد کنگره شدم، متوجه شدم حال من از یک مصرفکننده خیلی بدتر است؛ گرچه هنوز ابتدای راه هستم و حرف زیادی برای گفتن ندارم، اما امیدوارم که با آموزشهای همسفر زهرا، راهنمای بزرگوار، و آموزشهای کنگره بتوانم روزبهروز بهتر شوم.
از آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره ۶۰ و از خانواده محترمشان تشکر میکنم که باعث شدند چنین بستر امنی برای ما فراهم شود. از راهنمای پدرم، مسافر رضا، تشکر میکنم که همیشه صمیمانه در کنار ایشان بودند و پدرم را همراهی کردند. از راهنمای همسفر زهرا هم تشکر میکنم که راهنمای اول مادرم در این مسیر بودند. انشاءالله مادرم دوباره به کنگره ۶۰ وصل شوند؛ این یکی از بزرگترین آرزوهای من است. امیدوارم که هیچ فرد مصرفکنندهای در دنیا نباشد.
عکس: مسافر حمید، لژیون سوم
تایپ: مسافر مصطفی، لژیون دوم و محمدجواد، لژیون اول
ویرایش: مسافر حمیدرضا، لژیون سوم
بارگذاری: مسافر احسان، لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
490