English Version
This Site Is Available In English

اعتقاد دارم کسی که به سمت روشنایی حرکت کند، محال است صاحب روشنایی دست او را نگیرد

اعتقاد دارم کسی که به سمت روشنایی حرکت کند، محال است صاحب روشنایی دست او را نگیرد

جلسه هشتم از دوره پنجاهم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی البرز کرج، با استادی پهلوان محترم مسافر صامت ، نگهبانی مسافر موسی و دبیری مسافر محمد، با دستور جلسه "فرمانبرداری تا فرماندهی" در روز سه‌شنبه هفدهم شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، صامت هستم، یک مسافر.
ابتدا تشکر می‌کنم از ایجنت محترم، گروه مرزبانی و بچه‌های لژیون سردار که دعوت کردند امروز در این جایگاه حضور داشته باشیم و به خودمان خدمت کنیم.
دستور جلسه این هفته از فرمانبرداری تا فرماندهی است. به قول استاد شهریار: چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. من فکر می‌کنم باید جور دیگری به این دستور جلسه نگاه کنیم و برداشت متفاوتی از فرمانبرداری و فرماندهی داشته باشیم.
گاهی خود من احساس می‌کردم که اگر راهنما شدم، دیگران باید حرف مرا گوش کنند؛ اگر مرزبان شدم، باید حرف مرا گوش کنند؛ اگر ایجنت شدم یا مسئول خدمتی را بر عهده گرفتم، دیگران باید از من فرمانبرداری کنند؛ چون من فرمانده هستم.
اما واقعیت اصلاً این‌گونه نیست.
من راهنما، مرزبان، ایجنت یا پهلوان نشده‌ام که دیگران حرف مرا گوش کنند؛ بلکه آمده‌ام تا حرف دیگران را بشنوم. آمده‌ام تا فرمانبردار خوبی باشم و یاد بگیرم که چگونه بر جسم و جان خود فرماندهی کنم.
هر انسانی در درجه اول باید فرمانده جسم و جان خودش باشد. وقتی به خودم می‌گویم: بلند شو و مسواک بزن، آیا می‌توانم این فرمان را اجرا کنم؟ وقتی نمی‌توانم مسواک بزنم، چگونه می‌خواهم به دیگری فرمان بدهم؟
منی که نمی‌توانم شب ساعت یازده، سر ساعت مشخص بخوابم، چگونه می‌خواهم فرمانده باشم؟ منی که نمی‌توانم یک سفر اولی را مثال بزنم که دارویش را ساعت شش صبح به‌موقع مصرف کند، چه فرمانی می‌خواهم به دیگران بدهم؟
منی که نمی‌توانم شرایط زندگی خودم را به‌گونه‌ای تنظیم کنم که کار، خانواده و کنگره را با هم هماهنگ کنم، چه فرمانی دارم که به دیگری بدهم؟
پس من آمده‌ام اینجا تا دانش یاد بگیرم. آمده‌ام تا فرمانبردار باشم و از طریق فرمانبرداری بتوانم فرمانده جسم و جان خودم شوم.
یک نفر می‌گفت بعضی از انسان‌ها ویژگی خاصی دارند؛ انسان‌هایی هستند که دیگران در کنارشان احساس امنیت می‌کنند. این افراد کسانی هستند که توانسته‌اند فرماندهی جسم و جان خودشان را بپذیرند.
منِ مسافر، اگر اینجا دانش یاد نگیرم و اصلاح را از درون خودم شروع نکنم، فرزندان من هم نمی‌توانند به‌درستی تربیت شوند. می‌گویند: «اول اصلاح، بعد تربیت. من باید ابتدا خودم اصلاح شوم تا فرزندم تربیت شود.
این همان قانون فرمانبرداری تا فرماندهی است.
در مسیر کنگره ۶۰، دانش وجود دارد و این دانش به من منتقل می‌شود تا بدانم چه‌کار کنم که بینش من نسبت به جهان پیرامونم تغییر کند.
من یاد می‌گیرم که به ایجنت بگویم: چشم. به راهنما بگویم: چشم. یاد می‌گیرم وقتی مرزبان به من می‌گوید: اینجا ننشین، به سابقه و مدت رهایی خودم نگاه نکنم.
ممکن است بگویم: من چهارده سال رهایی دارم، تو نمی‌توانی به من چنین حرفی بزنی. اما درست در همان لحظه مشخص می‌شود که من فرمانبردار هستم یا فرماندهی می‌کنم.
نگهبان نظم می‌گوید: موتورت را اینجا نگذار. آیا من می‌توانم بپذیرم و انجام بدهم یا می‌گویم: «من دوازده سال، پانزده سال رهایی دارم، چطور یک مرزبان با شش ماه رهایی به من دستور می‌دهد؟»
اگر چنین فکری کنم، آنجا مشخص می‌شود که من هنوز فرمانبرداری را یاد نگرفته‌ام.
من آمده‌ام دانش کنگره ۶۰ را از آنِ خودم کنم تا بینشم نسبت به محیط پیرامونم تغییر کند و این دانش تبدیل به فرهنگ زندگی من شود.
این یعنی فرمانبرداری.
فرمانبرداری چیزی است که می‌تواند مرا در مسیر، جهت و جایگاهی که می‌خواهم به آن برسم، هدایت کند.
چون این اصلاح من است که می‌تواند خانواده و کار مرا تربیت کند، نه چیز دیگر.
من فکر نمی‌کنم کسی خودش سیگار بکشد و بتواند به فرزندش بگوید: سیگار نکش. اما وقتی کسی سیگار نمی‌کشد، مواد مصرف نمی‌کند و درمان شده است، فرزندش ناخودآگاه از او الگوبرداری می‌کند.
این اصلاحِ من است که باعث تربیت فرزندم می‌شود.
من همیشه در لژیون می‌گویم: اگر من ده سال دیگر، بیست سال دیگر یا حتی سی سال دیگر هم تریاک می‌کشیدم، شاید هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد. پس برای چه به اینجا آمدم که رها شوم؟
من آمده‌ام تا اصلاحات را در درون خودم ایجاد کنم.
یک زمانی انسان‌ها تلاش کردند چرخ را اختراع کنند. امروز چرخ اختراع شده است و ما دیگر نیامده‌ایم که دوباره چرخ را اختراع کنیم.
ما آمده‌ایم تا تداوم و پیوستگی اشتباهات گذشته و تکرار تاریخ را از بین ببریم.
من آمده‌ام تا سرنوشتی که خودم به آن مبتلا شدم، دوباره برای ف
رزندم تکرار نشود. آمده‌ام تا این چرخه را در خانواده خودم قطع کنم.
اگر پانزده یا بیست سال دیگر هم مواد مصرف می‌کردم، شاید باز هم زندگی می‌کردم؛ اما مسئله این است که من نمی‌خواهم فرزندم دوباره به همان رفتارها و همان مسیرهایی مبتلا شود که من گرفتار آن بودم.
من فرهنگ را از اینجا می‌برم. من اینجا فرمانبرداری یاد می‌گیرم تا بتوانم فرمانده جسم و جان خودم باشم.
در اولین نوشتار، نگهبان می‌گوید: ما افراد خواهان رهایی از دام اعتیاد...
دام یعنی چه؟ یعنی در آن گرفتار شده‌ایم.
مثل این است که یک چسب موش پهن کرده باشند و انسان را در آن گرفتار کرده باشند. اعتیاد مانند چیزی است که زیر پای انسان قرار گرفته و حرکت او را متوقف کرده است.
می‌گوید: کجا می‌روی؟ مسیر تو این نیست. تو گرفتار شده‌ای.
اما ما افراد خواهان رهایی از دام اعتیاد و حرکت به طرف روشنایی هستیم.
من اعتقاد دارم کسی که به سمت روشنایی حرکت کند، محال است صاحب روشنایی دست او را نگیرد.
مگر می‌شود خداوند بزرگ، صاحب قدرت مطلق و صاحب نور، دست کسی را که به سمت روشنایی حرکت می‌کند، نگیرد؟
وقتی من حرکت می‌کنم، راه برای من باز می‌شود.
به طرف روشنایی‌ها در حرکتیم، بنابراین خود را مسافر معرفی می‌کنم.
اما این سفر چیست؟
سفری است از غربت به مهر، از نادانی به دانایی، از حقارت به سرفرازی، از کفر به ایمان، از ترس به شجاعت، از نفرت به عشق و از ظلمت به نور.
ما آمده‌ایم تا این سفرها را انجام دهیم.
کنگره ۶۰ فقط برای درمان اعتیاد به وجود نیامده است. همان‌طور که مهندس می‌گوید، اگر فقط مسئله درمان اعتیاد بود، شاید اصلاً نیازی به ایجاد چنین ساختاری نبود.
اما اینجا ساختاری ایجاد شده، چون انسان برای پیدا کردن راه خود نیاز به راهنما دارد و برای حرکت در این مسیر نیاز به فرمانبرداری دارد.
سفری از ترس به شجاعت یعنی چه؟
شجاعت یعنی اینکه بتوانم ایرادهای درون خودم را ببینم.
آیا من شجاعت دارم کسی ایراد مرا جلوی من بگذارد و من آن را بپذیرم؟
آیا می‌توانم بگویم: بله، این ایراد من است؟
یا هزار دلیل می‌آورم تا ثابت کنم تقصیر دیگران است؟
آیا توانسته‌ام در این دانش و آگاهی چیزی یاد بگیرم و آن را در خانواده خودم اجرا کنم؟
آیا توانسته‌ام حرف همسرم را بپذیرم؟
آیا توانسته‌ایم دو استکان چای را با دل خوش کنار هم بنوشیم یا هر بار که کنار هم می‌نشینیم، بعد از دو جمله صحبت کردن دعوا شروع می‌شود؟
این سفر کدام است؟
این همان سفر از نفرت به عشق است.
آیا توانسته‌ام این سفر را طی کنم و به جایی برسم که حتی اگر کسی از من خوشش نمی‌آید، بتوانم با عشق او را در آغوش بگیرم؟
این همان فرمانبرداری تا فرماندهی است.
این همان قسمتی است که منِ مسافر در آن بسیار گرفتار می‌شوم.
می‌آیم کنگره و می‌خواهم درمان شوم، اما وارد بازی‌های مختلف می‌شوم. می‌گویم فلانی این‌طور نگاه کرد، مرزبان با من بد صحبت کرد و فلانی چنین رفتاری داشت.
اما مرزبان حق دارد که قانون را اجرا کند و من باید یاد بگیرم که بشنوم.
یک‌بار به شعبه رفتم و گفتم: ببخشید، جای من مدت زیادی است که اینجاست، امکان دارد جای من را تغییر بدهید؟
گفتند: ما دوست داریم تو را همان‌جا بگذاریم.
گفتم: چشم.
گفتند: از مرزبان بپرس.
من باید یاد می‌گرفتم که خبری نیست و قرار نیست چون من خدمتی انجام می‌دهم، جای ویژه‌ای داشته باشم
اتفاقاً شاید جای من، همان جایی باشد که بتوانم بهتر خدمت کنم.
این‌ها چیزهایی است که باید یاد بگیریم.
من در دستور جلسات حرکت می‌کنم و از خودم می‌پرسم: من کجا هستم؟ آیا واقعاً فرمانبرداری را یاد گرفته‌ام؟
آیا می‌توانم از همسرم فرمانبرداری کنم؟
گاهی اطرافیان در گوش انسان می‌خوانند که: این کار را نکن، پررو می‌شود، دو روز دیگر نمی‌توانی جمعش کنی، از گردنت بالا می‌رود.
اما همان حرف‌هایی که در گوش من گفته می‌شود، گاهی مرا در انفرادیِ ذهن خودم اسیر می‌کند.
مرا در نفرت خودم نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد سفر از نفرت به عشق را انجام بدهم.
این‌ها چیزهایی است که باید یاد بگیریم.
ما این مطالب را سینه‌به‌سینه به یکدیگر منتقل می‌کنیم تا تبدیل به یک فرهنگ و یک جریان بزرگ شود و همه بچه‌ها را در بر بگیرد.
یک سفر اولی، فقط یک سال بیا و گوش کن. راهنمایت می‌گوید این‌گونه عمل کن، بگو: چشم و ببین چه اتفاقی برایت می‌افتد.
ما مثلی داریم که می‌گوید: اگر بزرگ نداری، برو یک بزرگ از بازار بخر.
خدا را شکر که کنگره ۶۰ بزرگان خوبی سر راه ما قرار داده است؛ کسانی که شال می‌اندازند و به ما خدمت می‌کنند.
یک سال گوش بده و ببین چه اتفاقی برایت می‌افتد.
من خودم زمانی که می‌خواستم به عروسی بروم، بهانه می‌آوردم که آنجا مواد نیست، پس برای چه بروم؟
چرا باید بروم عروسی خاله یا پسر فلان شخص؟
بهانه می‌آوردم، چون مواد نبود.
می‌گفتند این را نخور، خمارت می‌کند. می‌گفتم پرتقال نخورم، چون شاید دندانم دردبگیرد.
می‌گفتند ترشی نخور.
من نزدیک به یاز
ده سال ترشی نخوردم، چون می‌ترسیدم خمار شوم.
بهترین ترشی‌ها را درست می‌کردم، اما خودم نمی‌خوردم. می‌گفتم حساسیت دارم، دندانم درد می‌گیرد و هزار دلیل دیگر می‌آوردم.
اما واقعیت این بود که می‌ترسیدم.
این همان سفر از ترس به شجاعت است.
شجاعت یعنی اینکه با شهامت بنشینی، دارویت را مصرف کنی، طبق برنامه حرکت کنی، میوه‌ات را بخوری و چایت را با خیال راحت بنوشی.
سفر از ترس به شجاعت یعنی اینکه دیگر از زندگی نترسی.
مسافری که اینجا می‌آید، دیگر نباید بترسد با برادرش ارتباط برقرار کند. نباید بترسد با خانواده‌اش ارتباط برقرار کند. نباید از این بترسد که دیگران او را قضاوت کنند.
این‌ها همه سفر است.
باید خوشحال باشید؛ به خدا این‌ها همه سفرهایی است که در حال انجام دادن هستید.
با شجاعت حرکت می‌کنی، ادامه می‌دهی و یک روز ناگهان می‌بینی که رها شده‌ای.
چرا؟
چون فرمانبردار خوبی بوده‌ای.
امیدوارم این دستور جلسه به جسم و جان ما بنشیند و بتوانیم فرماندهی جسم و جان خودمان را به دست بگیریم.
وقتی به خودم می‌گویم: برو مسواک بزن، بتوانم بروم.
وقتی می‌گویم: صبح بیدار شو و یک لیوان آب ولرم بخور، نه آب یخ، بتوانم بلند شوم، آب را گرم کنم و آن را به جسم خودم بدهم.
این یعنی جسم و جان من بتواند فرمان‌های درست مرا اجرا کند.
امیدوارم همه ما بتوانیم با فرمانبرداری صحیح، فرماندهی جسم و جان خودمان را به دست بگیریم.
ممنونم که به صحبت‌های من توجه کردید.

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .