ششمین جلسه ازدوره چهل وپنجم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره 60 شعبه نیمایوشیج بهشهر به استادی راهنمای تازهواردین مسافر مجید، نگهبانی مسافرعلی اکبر و دبیری مسافر ایرج بادستورجلسه:(ازفرمانبرداری تا فرمانده ای) یکشنبه مورخه 1405/06/15رأس ساعت 17 آغازبه کار کرد
خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، مجید هستم، مسافر.
من هم جا دارد که خدای خودم را شکر کنم بابت اینکه به من این توان را داده که امروز در شعبه حضور داشته باشم تا خدمت کنم وآموزش بگیرم.
از آقای مهندس و خانواده محترمشان سپاسگزارم که این بستر را فراهم کردند.
از نگهبان، دبیر و خزانهدار لژیون سردار نیز تشکر میکنم که این جایگاه را در اختیار من گذاشتند.
سهشنبه هم انتخابات لژیون سردار داریم چهارده جلسه نگهبانی آقای رضا و خزانهدارشان به پایان رسید.امیدوارم روز سهشنبه جلسه لژیون سردار و انتخابات با شکوهی داشته باشیم.
درباره دستور جلسه؛ چیزی که میتوانم بگویم درباره «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است.
تا بوده همین بوده. یعنی اگر کسی بخواهد در زندگی و کارش موفق باشد حتی در جنگ هم همین بوده باید فرمانبردار خوبی باشد.
من که بهعنوان یک سفر اولی آن موقع پا به شعبه گذاشتم، این دستور جلسه را بارها و بارها گوش کرده بودم و تکرار شده بود. همیشه به من میگفتند: «اگر میخواهی فرمانده خوبی باشی، باید فرمانبردار خوبی باشی.»
در زندگی هم همین است، در شعبه هم همین است. همیشه همه چیز از چیزهای کوچک شروع میشود؛ پلهپله شروع میشود.
اگر بخواهم تجربه شخصی خودم را بگویم، بهعنوان رهجوی سفر اولی که در شعبه حضور داشتم، نمیدانستم فرمانبرداری چیست. مطمئناً همه ما یک موقعی عملی بودیم دیگر. کله خودمان را داشتیم. الان هم که در قسمت تازهواردین هستند، همین است. ما فکر میکنیم از همه بهتر میفهمیم و از همه بیشتر حالمان میشود.
اگر بیرون میدانستیم، خودمان را درست میکردیم و کارمان به اینجا نمیکشید. از اینکه کارمان به اینجا کشید، لطف خداوند است؛ چون کنگره مسیر زندگیمان را عوض میکند.
من بارها در مشارکتها گفتهام و همیشه هم میگویم: الان نزدیک نه ماه است که در کنگره هستم و هر وقت فلشبک میزنم، واقعاً لذت میبرم. این اشک من، اشک شوق است. اگر بغضم میگیرد، بهخاطر شادی است. کجا بودم و الان کجا هستم؟ چه چیزهایی از کنگره نصیب من شده؟
یک عملی شیشهای وارد کنگره شدم. واقعاً چیزی نداشتم؛ نه آبرو، نه اعتبار، نه شخصیت. فراری بودم. آمدم اینجا و گوش به فرمان بودم و حرفشنو شدم.
شاید دهها بار در این جایگاه استادی نشستهام. یعنی هر وقت یاد گذشته میافتم، گریهام میگیرد و نمیتوانم حرف بزنم. گوش به حرف راهنما دادم، سیدیهایم را نوشتم. مطمئناً کلهشق بودم و مخالفت میکردم. هیچ اعتقادی نداشتم که سیدی چیست و اینها. فقط میدانستم که تنها راه درمانم اینجاست.
هشت ماه سفر کردم، گریز زدم، دوباره سفر کردم. خیلی سختی و مصیبت و مکافات کشیدم. رها شدم فقط بهخاطر اینکه گوش به فرمان بودم. راهنما میگفت شربت را سر وقت بخور، سر وقت میخوردم. باید جارو را با راهنما عوض کرد و دید که چه میگوید. ما این همه سال کردیم و بلد نبودیم. مطمئناً راهنما کاری را از رهجو میخواهد که خودش انجام داده باشد و مطمئناً کار اضافه از رهجو نمیخواهد.
رهجویی که میخواهد در کار و زندگیاش موفق شود، مطمئن باشد که همه چیز از کنگره شروع میشود و کنگره مثل آب خوردن است. باید آموزشها را در زندگیمان کاربردی کنیم.
من الان هرچه دارم متعلق به کنگره است. یعنی اگر آبرو و اعتبار و شخصیت و هرچه که دارم، متعلق به کنگره است. الان بعد از ده سال میآیم کنگره و میروم. برای چه ول نمیکنم؟ پول ندارم؟ چه ندارم؟ همه چیز هم دارم. برای چه میآیم؟ چون دوست دارم.
یک روز من هم بهعنوان تازهوارد آمدم نشستم و به من گفتند راه این است و چاه این است. از اینکه به دیگران کمک کنم لذت میبرم؛ این بزرگترین انرژی است. اگر میآیم، بهخاطر خودم است. اگر پولی میدهم یا کمکی میکنم، بهخاطر دل خودم است.
اگر گوش به فرمان باشیم، لذتش را هم در سفر و هم در زندگی میبریم.
از اینکه با سکوتتان به صحبتهایم گوش دادید، سپاسگزارم.

عکس وتایپ:مسافرسبحان
بارگذاری:مسافربابک
- تعداد بازدید از این مطلب :
139