سلام دوستان، زهره هستم، همسفر
دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی»، برای من یادآور این است که انسان برای رسیدن به جایگاه فرماندهی، ابتدا باید فرمانبردار خوبی باشد. فرمانبرداری به این معنا نیست که انسان اختیار و تفکر خودش را کنار بگذارد؛ بلکه یعنی آموزش بگیرد، قوانین را بشناسد و به آنها عمل کند. من متوجه شدهام که در زندگی وقتی میخواهم همه چیز را با خواسته و نظر خودم پیش ببرم معمولاً دچار مشکل میشوم؛ اما وقتی یاد میگیرم که به آموزشها، قوانین و تجربه افراد باتجربهتر احترام بگذارم و آنها را در زندگی بهکار بگیرم، کمکم نظم و توانایی تصمیمگیری در من شکل میگیرد.
فرماندهی از بیرون به انسان داده نمیشود؛ بلکه باید آن را در درون خود به دست بیاورد. کسی که نمیتواند افکار، احساسات و خواستههای خودش را مدیریت کند، چگونه میتواند مسئولیتهای بزرگتر را به عهده بگیرد؛ بنابراین به نظر من، اولین قدم برای فرماندهی، فرماندهی بر نفس خود است. در مسیر درمان و آموزش نیز ابتدا باید فرمانبردار باشیم؛ یعنی به قوانین احترام بگذاریم، آموزشها را جدی بگیریم و در عمل آنها را اجرا کنیم؛ اگر فقط آموزش را بگیریم ولی عمل نکنیم تغییری اتفاق نمیافتد.
من «از فرمانبرداری تا فرماندهی» را یک مسیر تدریجی میبینم؛ مسیری که با آموزش، نظم، صبر و عمل کردن ساخته میشود؛ هرچقدر انسان در این مسیر بیشتر مسئولیتپذیر شود، به همان اندازه میتواند فرمانده بهتری برای زندگی خودش باشد.
در نهایت، برای من فرماندهی یعنی اینکه سکان زندگی خودم را بدست بگیرم و مسئولیت انتخابها و رفتارهایم را بپذیرم. فرمانبرداری درست، مقدمهای است برای رسیدن به فرماندهی درست.
سلام دوستان، نسرین هستم، همسفر
فرماندهی جزو خواستههای وجود انسان است؛ یعنی همهی انسانها در درون خود دوست دارند که فرمانده باشند و زمانی که این جایگاه به خطر میافتد حاضر هستند بهای سنگینی پرداخت نمایند تا دوباره این جایگاه را بدست بیاورند. با فرمانبرداری از عقل، میتوان به فرماندهی رسید؛ البته این کار آسانی نیست؛ ولی قابل اجراست. من میتوانم برای فرمانبرداری از عقل، از انجام کارهای ساده و کوچک شروع کنم تا به کارهای بزرگ برسم؛ مثلاً حضور بهموقع در جلسات، پیام خواندن، مشارکت کردن، نوشتن سیدی.
زمانی میتوانم فرمانبردار خوبی باشم که هدف مشخصی داشته باشم؛ مثلاً اگر هدف من درمان باشد آن وقت است که به راهنما چشم واقعی میگویم. برای رسیدن به فرماندهی عقل در هر کاری یک سری بایدها و نبایدها وجود دارد؛ بایدها انجام ارزشها و نبایدها انجام ندادن ضدارزشهاست. یکی از مواردی که باعث میشود فرماندهی عقل ضعیف یا متوقف شود، منیت است. منیت نقطه مقابل آموزش است و اجازه نمیدهد که دانایی رشد کند؛ دانایی که متوقف شود نفس اماره فرماندهی را از عقل میگیرد؛ پس انسان برای فرماندهی اول باید آموزشپذیر باشد.
من زمانی میتوانم فرمانده خوبی برای دیگران باشم که در مرحله اول فرمانده خوبی برای جسم، روح و روان خودم باشم. فرماندهی عقل آنقدر ارزشمند است که باید برای رسیدن به آن بهای سنگینی پرداخت شود و برای این امر باید به افزایش در صبوری توجه زیادی داشته باشیم. انسان زمانی میتواند به نیروهای خود مسلط شود که به فرماندهی عقل برسد.
کسی که به بیماری اعتیاد دچار میشود تسلط روی نیروهای خود را از دست میدهد و مواد مخدر فرماندهی او را در دست میگیرد؛ حال اگر بخواهد فرماندهی را به عقل خود بازگرداند، باید به فرمانبرداری برسد و برای فرمانبرداری باید بپذیرد که بیمار است و نیاز دارد از یک نیروی دیگر اطاعت کند؛ پس زمانی که وارد لژیون میشود باید به راهنمای خود چشم واقعی بگوید و دستورات را اجرایی کند تا بتواند به مرور زمان نیروهای منفی را از شهر وجودی خود بیرون کند و در نهایت به فرمانروایی لایق برای شهر وجودی خود تبدیل گردد.
سلام دوستان، گیسو هستم، همسفر
وقتی این سیدی را گوش میدادم توجه من به فاصله بین دو کلمه «فرمانبرداری» و «فرماندهی» جلب شد و به مسیر تبدیل شدن این به آن فکر کردم. من همیشه خودم را آدمی فرمانبردار میدانم؛ اما نه از روی ترس و اجبار؛ بلکه برای من فرمانبرداری؛ یعنی وقتی میدانم کسی آگاهتر از من است و راهی را بهتر میشناسد، بتوانم با احترام گوش کنم و یاد بگیرم. فکر میکنم این خود یک نوع دانایی است که انسان بداند همیشه قرار نیست حرف خودش درستترین حرف باشد.
بنظر من ادب و احترام خیلی مهم است و شاید یکی از چیزهایی که کنگره به من یاد داده است، این باشد که احترام گذاشتن فقط یک رفتار ظاهری نیست؛ بلکه پشت آن باید فهم و پذیرش وجود داشته باشد.
فرمانبرداری اگر از روی آگاهی باشد؛ نه تنها آدم را کوچک نمیکند؛ اتفاقاً میتواند باعث رشد او شود؛ مثل شاگردی که با اعتماد به استاد، آموزش میگیرد و قدمبهقدم جلو میرود. من نیز به دنبال آموزشهای راهنما پیش میروم و از ایشان میآموزم؛ چرا که میدانم اگر امروز فرمانبردار باشم، فردا میتوانم در آرامش بیشتری زندگی کنم.
نکته مهم برای من در این سیدی، رسیدن از فرمانبرداری به فرماندهی بود؛ اینکه قرار نیست انسان همیشه در جایگاه یادگیری و گرفتن فرمان باقی بماند. آموزش باید در وجود انسان تبدیل به دانایی؛ سپس تبدیل به عمل شود.
بنظر من فرماندهی واقعی زمانی اتفاق میافتد که انسان بتواند اول خودش را بدرستی اداره کند؛ با عقل، تفکر و انتخاب درست. شاید خیلی وقتها انسان باهوش باشد، خوب حرف بزند و حتی خیلی چیزها را بداند؛ اما این دانستن زمانی ارزش پیدا میکند که بتواند در زندگیاش از آن استفاده کند. در کنگره تأکید زیادی بر عملی کردن باورها، وجود دارد که این برای من خیلی آموزنده است. شاید بسیاری باور زیبا و پسندیده؛ همچنین برنامههایی در ذهن خود داشتم که به ندرت عملی شدهاند.
برای من کنگره جایی است که آدم یاد میگیرد چه چیزی را بشنود و بفهمد و مهمتر از همه، چه چیزی را به عمل تبدیل کند. من به عنوان یک همسفر، این مسیر را برای خودم اینطور میبینم: فرماندهی لزوماً به معنای فرمان دادن به دیگران نیست؛ بلکه یعنی آنقدر به درک و دانایی برسیم که بتوانیم در زندگی خود تصمیم درست بگیریم و مسئولیت آنها را بپذیریم و من خوشحالم که در این مسیر یاد میگیرم فرمانبرداری آگاه باشم تا بتوانم روزی فرمانده شایستهای برای زندگی خودم باشم.
در پایان از جناب مهندس دژاکام و همه خدمتگزاران کنگره۶۰ و راهنمای خودم که درس زندگی به من میآموزند، سپاسگزارم
رابط خبری: همسفر نسرین رهجوی راهنما همسفر مهین (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا رهجوی همسفر مهری (لژیون هفتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی باغستان کرج
- تعداد بازدید از این مطلب :
51