همیشه برایم واضح بود که باید فرمانبردار خوبی باشم تا بتوانم فرمانده خوبی شوم؛ اما وقتی پای عمل به میان میآمد، ناتوان بودم. چند ماهی بود که به کنگره آمده بودم؛ مشکلاتم را برای راهنمایم بازگو میکردم و در عمق وجودم میدانستم راهی که به من نشان میدهد درست است و به نتیجه میرسد. اما امان از لحظهای که به خانه برمیگشتم؛ در برابر چالشهای زندگی و مسافرم، تمام آن تئوریها رنگ میباختند.
مثلاً وقتی مسافرم دیر به خانه میآمد، راهنمایم به من آموزش میداد که وقتی عصبانی هستی، سراغ مسافرت نرو، شروع به گله و شکایت نکن و نپرس چرا دیر آمدی یا چرا گوشیات خاموش بود؟ به خودت فرصت بده تا آرام شوی؛ طوری حرف بزن که بعد از طرز بیانت پشیمان نشوی. همیشه طوری رفتار کن که اگر فیلم آن لحظه را دیدی، شرمنده نشوی.
همه اینها را میدانستم؛ اما نیرویی غالب بر من زمزمه میکرد: «مگر تو زبان نداری؟ چرا ساکت بمانی تا او فکر کند حق با خودش است؛ حقت را بگیر.» به همین دلیل با گوش دادن به آن صدای وسوسهگر، ضعیف میشدم و با پا گذاشتن در رکاب خشم، چنان تخریبهایی برای خودم و مسافرم به بار میآوردم که نتیجهاش میشد تنهایی، شبهای بیخوابی، دوری و حسرت. آن نیروی منفی مدام در گوشم میخواند: «دیدی رفت؟ دوستت نداشت، ترکت کرد.» به همین دلیل دوباره من میماندم و دنیایی از پشیمانی.
اما زمان گذشت، کمکم توانستم آن نیروی منفی و لحن فریبندهاش را بشناسم و صدای درست و واقعی خودم را تشخیص دهم. حالا که مثل یک قاضی بیطرف به گذشته نگاه میکنم، میبینم که حتی با وجود تمام تخریبهای مسافرم، میتوانستم خودم را کنترل کنم و آرامش را به خانه بازگردانم.
فهمیدم که «فرمانبرداری»، یعنی تمرین همین آرامش در دل طوفان. وقتی توانستم فرمانبرداری واقعی را در عمق وجودم جاری کنم، آرامش حقیقی در زندگیمان شکوفه زد. این تجربه بزرگ به من آموخت که هرگز در مقابل آموزش و یادگیری ایستادگی نکنم؛ حتی اگر تصور کنم چیزی بلد هستم، باز هم باید در جایگاه شاگرد باقی بمانم. چرا که جمله «من بلدم»، سدی است که اجازه نمیدهد نور حقیقت به درون ما بتابد.
نویسنده: همسفر ریحانه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون نهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خلیجفارس بوشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
30