English Version
This Site Is Available In English

برای فرمانده شدن بایستی ابتدا فرمانبردار خوبی باشیم

برای فرمانده شدن بایستی ابتدا فرمانبردار خوبی باشیم

جلسه پنجم از دوره پنجاهم کارگاه‌های آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 نمایندگی کوروش آذرپور به استادی راهنمای محترم مسافر حسن، نگهبانی راهنمای محترم مسافر افشار و دبیری مسافر حسن با دستور جلسه "از فرمانبرداری تا فرماندهی" روز شنبه 14 شهریورماه 1405 ساعت 16:30آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، حسن هستم یک مسافر.

خدا را شکر می‌کنم که امروز در این جایگاه قرار گرفتم.قسمت اول دستور جلسه از فرمانبرداری تا فرماندهی است ، به نظر من اولین چیزی که اعتیاد از انسان می‌گیرد، نه پول است، نه مقام و نه حتی خانواده؛ بلکه حکومت انسان بر خودش است. انسان دیگر فرمانده خودش نیست. ابتدا «من» بیمار می‌شود و کم‌کم «تن» هم وارد بازی می‌شود و در نهایت، هم من و هم تن گرفتار می‌شوند.

گاهی انسان با خودش می‌گوید: «من فقط یک بار مصرف می‌کنم، معتاد که نمی‌شوم.» شاید با یک بار مصرف، تن هنوز بیمار نشود، اما «من» بیمار می‌شود؛ جاذبه‌ای ایجاد می‌شود، حس به وجود می‌آید، حس تبدیل به خواسته می‌شود و خواسته، انسان را به سمت مصرف حرکت می‌دهد. همان سایه‌ای که مهندس درباره‌اش صحبت می‌کند، می‌تواند از همان ابتدا وارد شود.

وقتی فرماندهی از انسان گرفته شد، دیگر خودش پشت فرمان نیست؛ کس دیگری نشسته و او را به هر طرف که بخواهد می‌برد. من هم سال‌ها فرماندهی خودم را از دست داده بودم و خرابکاری کردم. زمانی به جایی رسیده بودم که می‌گفتم من حریف خودم نیستم؛ من را ببندید، چون خودم نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.

اما برای خروج از تاریکی اعتیاد، راه درست، فرمانبرداری است. در روش DST این اتفاق آرام‌آرام شکل می‌گیرد، به شرط اینکه انسان فرمانبردار باشد. کسی که می‌خواهد دوباره فرمانده خودش شود، ابتدا باید فرمانبرداری را یاد بگیرد.

انسانی که در اعتیاد گرفتار شده، مثل کسی است که در ته یک دره افتاده، زخمی و ناتوان است. اگر راه کسی را که مسیر را می‌شناسد گوش ندهد، سقوطش دوباره اتفاق می‌افتد. تازه در کنار آن، مشکلات و وسوسه‌ها هم مثل سنگ‌هایی هستند که از بالا به سمت او می‌آیند. بنابراین کار راهنما بسیار سخت و ارزشمند است.

قسمت دوم دستور جلسه تولد یک سال رهایی حمید است

حمید را از روزهای اولی که به کنگره آمد به یاد دارم. اوایل حتی اختلال شعور در رفتارش کاملاً مشخص بود و نمی‌دانستیم چه مصرفی دارد. بعد از صحبت زیاد متوجه شدیم چه موادی مصرف می‌کند. آن روز یک سؤال در ذهنش بود: «برای چه من را اینجا آورده‌اند؟»

امروز که حمید را می‌بینم، واقعاً باورم نمی‌شود همان آدم باشد. کسی که زمانی نمی‌دانست برای چه به کنگره آمده، امروز خدمت می‌کند، آموزش می‌دهد و برای بچه‌های دیگر الگوست.حمید یک ویژگی دیگر هم دارد؛ یا کاری را قبول نمی‌کند، یا اگر قبول کرد، با تمام وجود و به بهترین شکل انجامش می‌دهد. این کمال‌گرایی اگر درست هدایت شود، تبدیل به یک نقطه قوت بزرگ می‌شود. نمونه‌اش را در خدمتش دیدم؛ در بخش پورتال لژیون‌های سیگار برنامه‌ای طراحی کرده بود که آمار و عملکرد لژیون‌ها را خیلی دقیق نشان می‌داد.

حمید امروز در ابتدای یک مسیر تازه قرار دارد؛ سربازی، ازدواج و راهنمایی. امیدوارم در این مسیر هم بهترین انتخاب‌ها را داشته باشد. به نظر من، ازدواج موفق می‌تواند به او کمک کند تا در آینده راهنمای موفق‌تری باشد. آرزو می‌کنم همسری نصیبش شود که با خدمت و راهنما شدن او در کنگره همراه باشد.

در پایان از همه شما و از خانواده محترم حمید تشکر می‌کنم و یک سال رهایی حمید عزیز را به خودش، خانواده‌اش، راهنمایانش و همه شما تبریک می‌گویم.

"در ادامه جشن یک سال رهایی مسافر حمید از لژیون هشتم"

اعلام سفر مسافر حمید:

سلام دوستان حمید هستم یک مسافر با مصرف انواع آنتی ایکس وارد کنگره شدم، 10 ماه و 5 روز سفر کردم به روش دی اس تی، با داروی اوتی به راهنمایی راهنمای محترم آقای حسن زمانپور از لژیون هشتم رهایی 20 ماه

آرزوی مسافر حمید:

آرزوی من این است که شعبه  کوروش آذرپور یک مکان دایمی برای خودش داشته باشد.

خلاصه سخنان مسافر حمید:

سلام دوستان، حمید هستم، یک مسافر. اول از همه تشکر می‌کنم از خداوند که من را تا اینجا رساند. واقعاً روز اولی که وارد کنگره شدم، اصلاً فکرش را نمی‌کردم که روزی تولد بگیرم و حتی فکرش را نمی‌کردم که بخواهم رها بشوم.
من روز اولی که آمدم، خیلی مخالفت داشتم. فکر می‌کردم شربت OT اصلاً با مواد من سازگار نیست و همیشه با خودم می‌گفتم این شربت قرار است یک قوز بالای قوز در زندگی من باشد. بالا و پایین زیاد داشتم، ولی در نهایت به لطف خدا موفق شدم به رهایی برسم.
این رهایی را اول از همه مدیون جناب مهندس هستم که این بستر و این بسته را فراهم کردند. بعد از راهنمای عزیزم و تمام مسافران و همه کسانی که زحمت می‌کشند تا یک مسافر بتواند به رهایی برسد.
همان‌طور که عزیزان گفتند، مخصوصاً راهنمای تازه‌واردین، من در ابتدا خیلی مقاومت می‌کردم که به اینجا بیایم. وقتی هم آمدم، فقط با این هدف آمدم که به خانواده‌ام ثابت کنم اینجا برای من جواب نمی‌دهد. یک جورهایی آمدم که فقط امتحانش کنم.
روز اولی که آمدم، آقا مرتضی مرزبان بودند. خیلی به ایشان مدیونم. صحبت‌هایی که با من کردند، باعث شد یک‌جورهایی قانع شوم که این مسیر را ادامه بدهم.
در طول این سفر، چند جمله خیلی تأثیرگذار شنیدم. یکی از آنها را آقا مرتضی به من گفتند. من اوایل که آمده بودم، خیلی شاکی بودم. می‌گفتم چرا برای من این‌طور می‌شود؟ خیلی ناراحت بودم. آخرین کمپی هم که رفته بودم، سه ماه و خورده‌ای آنجا نگه داشته شده بودم و از این بابت خیلی ناراحت بودم.
آقا مرتضی یک جمله به من گفتند که خیلی روی من تأثیر گذاشت. گفتند: «این چیزهایی که تو داری از آنها صحبت می‌کنی، بدشانسی نیست؛ کسی با تو دشمنی ندارد. اینها تاریکی‌های خودت هستند که باید بیایی، زحمت بکشی و این تاریکی‌ها را از وجودت بیرون بیاوری.»
این جمله واقعاً در من ماند.
یک جمله دیگر هم بود که حسن‌آقا همیشه می‌گفتند: «باید زحمت بکشید تا به خوشی برسید.»
فهمیدم که در زندگی، همین‌طوری نمی‌شود به موفقیت رسید. زندگی بالا و پایین دارد و برای رسیدن به حال خوب و موفقیت، باید زحمت کشید.
چیزی که همیشه در زندگی ذهن من را درگیر کرده بود، این بود که چرا به دنیا آمده‌ام و هدفم از زندگی چیست. همیشه از این موضوع شاکی بودم و جوابش را پیدا نمی‌کردم.
کنگره به من آموزش داد که بفهمم برای چه آمده‌ام.
من دانایی‌هایی داشتم؛ می‌دانستم که انسان باید کار خوب انجام بدهد. می‌دانستم خوشبختی چیست، بدبختی چیست، شانس چیست و خیلی چیزهای دیگر را هم می‌دانستم. اما کنگره به من معنی واقعی این کلمات را نشان داد.
کنگره به من یاد داد برای رسیدن به خوشبختی باید چه کار کنم و برای عبور از سختی‌ها و مشکلات، باید چه مسیری را طی کنم.
وقتی این معنا را یاد گرفتم، نمی‌گویم که همه آنها را به مرحله عمل رسانده‌ام، اما امروز می‌دانم که از لحظه‌ای که وارد کنگره شدم و از لحظه‌ای که معنی این کلمات را فهمیدم، از این به بعد اگر بخواهم کاری انجام بدهم و اگر بخواهم به موفقیتی برسم، بخش زیادی از آن به خودم بستگی دارد.
اینها چیزهایی است که کنگره به من یاد داد.
من مدیون کنگره هستم، مدیون جناب مهندس هستم، مدیون تمام کسانی هستم که در این مسیر به من کمک کردند. مدیون راهنمای خودم، راهنمای موادم، راهنمای سیگارم و تمام عزیزانی هستم که در این رهایی نقش داشتند.

خلاصه سخنان راهنمای همسفر مسافر حمید:

سلام دوستان فوزیه هستم یک همسفر؛ امروز در مورد دستور جلسه خیلی کوتاه صحبت می‌کنم. از فرمانبرداری تا فرماندهی؛ لازمهٔ فرمانده بودن، قطعاً فرمانبردار خوب بودن است. فرماندهی باید در دو بُعد اتفاق بیفتد؛ هم در صور آشکار و هم در صور پنهان. حتی من معتقدم فرماندهی در صور پنهان خیلی سخت‌تر است، حداقل برای منِ همسفر. برای فرمانده شدن، به قول یکی از اساتید، همیشه این سؤال مطرح بوده که اصلاً چرا باید فرمانده بشویم؟ که چه اتفاقی بیفتد؟
فرمانده شدن یعنی توانایی انجام دادن؛ یعنی توانمند شدن در یک‌سری از موقعیت‌ها و در ابعاد مختلف زندگی، چه در صور آشکار و چه در صور پنهان خود شخص. و این توانمند شدن باعث می‌شود انسان انرژی بگیرد، حس خوب پیدا کند؛ چون تمام دنیا بر اساس همین حس خوب در حال حرکت است. خواهد بود؛ بی‌احترامی، از بین رفتن عزت نفس، لگدمال شدن شخصیت و هویت و خیلی رنج‌های دیگر.
رنج می‌گوید اگر از فرصت‌ها استفاده کردی و آموختی، که هیچ؛ اما اگر نیاموختی، من قطعاً در زندگی تو پیدا خواهم شد.
انسان قوی، یا یک فرمانده واقعی، این‌گونه است که هر جایی او را بکاری، رشد می‌کند؛ اما انسان ضعیف، حتی اگر بستر مناسب و منبع مناسب هم در اختیارش قرار بگیرد، باز هم نمی‌تواند رشد کند.
امیدوارم که همهٔ ما در زندگی‌هایمان فرماندهان واقعی و شایسته‌ای باشیم. 
این روز را به مسافر حمید عزیز، به مناسبت تولد یک سال رهایی‌شان، تبریک می‌گویم. من از نزدیک شاهد و ناظر زحمات همسفر محترمشان، خانم زهرای عزیز، بودم؛ یک مادر فوق‌العاده و نمونه، بسیار پرشور، فعال، مسئولیت‌پذیر و خدمتگزار.
همچنین به همسفر کوچولویشان، خواهر عزیزشان مهدی عزیز، که با وجود سن کم، بسیار بسیار داناست، تبریک می‌گویم.
من افتخار این را دارم که زهرای عزیزم پهلوان هستند در شعبه. برای من افتخار بزرگی است و برای شعبه هم باعث افتخار است. به راهنمای مسافرشان هم تبریک عرض می‌کنم و خسته‌نباشید می‌گویم به آقای مهندس و خانوادهٔ محترمشان، خانوادهٔ بزرگ کنگره.
همچنین به همهٔ عزیزانی که در برگزاری این جشن زحمت کشیدند و در آن شرکت کردند، تبریک می‌گویم.

 

خلاصه سخنان همسفر مسافر حمید:

سلام دوستان زهرا هستم یک همسفر، خدای خودم را بسیار بسیار سپاسگزارم که امروز شاهد این روز قشنگ هستم. راستش را بخواهید، فقط دو سه روز است که فهمیدم امروز جشن تولد سید حمید است.
از جناب مهندس و خانواده محترمشان سپاسگزارم که این بستر را برای ما فراهم کردند؛ برای ماهایی که حالمان خراب بود، بیاییم، آموزش بگیریم و حال خوب را تجربه کنیم. از راهنمای خوب و دلسوز، حسن‌آقا، و از همسر مهربانم که همیشه پشتیبانم بوده تشکر می‌کنم. متأسفانه به خاطر مأموریت کاری نتوانستند امروز در کنارم باشند و این روز قشنگ را تجربه کنند. اگر بخواهم از سید حمید بگویم، تنها چیزی که گاهی برای من سخت بود، سکوت و آرام بودنش بود. وقتی حالش بد می‌شد، من بالای سرش می‌رفتم، بغلش می‌کردم و همیشه به او می‌گفتم: «سید جان، تو لیاقت این حال را نداری؛ تو بهترین‌ها را لیاقت داری و باید به درجات عالی برسی و من باید آن روزها را ببینم.»
آن زمان آگاهی لازم را درباره اعتیاد و مواد مخدر نداشتم. فکر می‌کردم اگر به او بگویم مصرف نکن، همه‌چیز تمام می‌شود و حالش خوب خواهد شد. اما وقتی وارد کنگره شدم، فهمیدم درمان اعتیاد زمان می‌خواهد و مسافر باید سفر کند.
سید حمید خودش باور نداشت که بتواند از اعتیاد به کمیکال و شیشه رها شود. حتی یک شب به من گفت: «مامان، دیگه تموم شد؛ من تو راهی افتادم که درمان نداره.» اما من همیشه به او می‌گفتم: «تو لیاقتت این نیست، تو بهترین‌ها را لیاقت داری.»
با جست‌وجوهای همسرم با کنگره آشنا شدیم. من آمدم و شروع کردم به سفر، اما سید حمید هنوز نمی‌آمد. دو سه ماه، پی‌درپی و با تمام توان به کنگره آمدم و گفتم برای درمان پسرم هر کاری لازم باشد انجام می‌دهم؛ حتی از خودم شروع می‌کنم.
وقتی وارد کنگره شدم، فهمیدم حال خودم هم خیلی خراب است و اول باید خودم به درمان برسم تا مسافرم هم به درمان برسد. همان‌طور که استاد عزیزم، خانم فوزی، فرمودند، دو سه ماه اول فقط گریه می‌کردم. هر حرفی که یکی از همسفرها می‌زد، اشک از چشمانم جاری می‌شد.
امروز خوشحالم که می‌بینم با آموزش‌ها و روش درمان کنگره، چیزی که فکر می‌کردیم هیچ راه برگشتی ندارد، درمان‌پذیر است. شیشه، کمیکال و مواد مختلف، همگی راه درمان دارند.
امروز آرزویم برای سفر اولی‌ها این است که به این حال خوش برسند. دعا می‌کنم برای تمام کسانی که پشت در کنگره هستند، راهی باز شود، مسیرشان را پیدا کنند و بتوانند این حال خوب را تجربه کنند.
از تک‌تک شما عزیزان آموزش می‌گیرم؛ از راهنماهای محترم، به‌خصوص عزیزانی که در قسمت همسفران خدمت می‌کنند. ممنونم که هستید و خدا را شکر می‌کنم که امروز در کنار شما این حال خوب را تجربه می‌کنم.

مرزبان کشیک: مسافر مجید

تنظیم و ویراستار: مسافر رضا از لژیون چهاردهم

تایپ:مسافر اسماعیل از لژیون سوم

مسافران و همسفران نمایندگی کوروش آذرپور

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .