برداشت من از سیدی دانایی و دانایی مؤثر این است که گاهی ما تصور میکنیم اگر چیزی را زیاد بدانیم، پس حتماً آگاه هم هستیم، اما دانستن زمانی ارزش پیدا میکند که روی انتخابهای ما اثر بگذارد. ممکن است انسان تجربههای زیادی داشته باشد، اما اگر از آنها درس نگیرد، دوباره همان اشتباهات را تکرار کند. به نظرم این مثلث تفکر، تجربه و آموزش میخواهد بگوید رشد واقعی زمانی اتفاق میافتد که بین چیزی که میفهمیم، چیزی که از زندگی یاد میگیریم و چیزی که در عمل به کار میبریم، هماهنگی ایجاد شود.
برای من دانایی فقط فهمیدن تنها نیست، فهمیدن باید کمکم آدم را از درون تغییر بدهد. آدم فقط به اندازهای که میفهمد، دربارهی یک موضوع قضاوت میکند. هر چیزی که هنوز تجربه نکردیم، دربارهاش درست فکر نکردیم یا آموزش ندیدیم، ممکن است برای ما مبهم باشد؛ پس نباید به خاطر اینکه صرفاً نمیفهمیم، بگوییم درست است یا غلط.
تفکر، تجربه و آموزش سه راهی هستند که دانایی ما را بزرگتر میکنند. تفکر کمک میکند که بفهمیم، تجربه کمک میکند که لمس کنیم و آموزش کمک میکند راه درست فهمیدن را یاد بگیریم. هرچه این سه تا در زندگی ما بزرگتر و عمیقتر بشوند، محدوده چیزهایی که میتوانیم با آگاهی در موردشان تصمیم بگیریم هم وسیعتر میشود. گاهی «نمیدانم» خودش نشانهی دانایی است، چون آدم متوجه میشود که این موضوع در محدودهی دانایی خودش قرار نگرفته و باید برای فهمیدن مسیرش را ادامه دهد.
یک تفاوت خیلی مهم بین دانستن و توانستن هست. ممکن است آدم کاملاً بفهمد که چه کاری درست و چه کاری غلط است، حتی تجربهاش هم کرده باشد و آموزش دیده باشد، اما هنوز نتوانسته دانستهاش را وارد زندگی کند. برای من دانایی مؤثر زمانی شکل میگیرد که فهم آدم به رفتار تبدیل بشود، یعنی اگر میدانم کاری به ضررم هست، این دانستن کمکم قدرتی در من ایجاد کند که انجام ندهم. پس معیار رشد واقعی فقط زیاد شدن اطلاعات نیست، اینکه چقدر میتوانیم دانستههایمان را عملی کنیم، نشان میدهد چقدر آن دانایی در وجودمان جا افتاده است.
اگر آدم از تجربههایش چیزی یاد نگیرد، فقط مشکلش عوض میشود، نه اینکه واقعاً رشد کرده باشد. ممکن است یک عادت و یا یک گرفتاری را کنار بگذاریم، اما چون طرز فکر و واکنشمان تغییر نکرده، خیلی زود گرفتار مسئلهی دیگری میشویم. حل کردن یک مشکل با فرار کردن از آن فرق دارد. وقتی دانایی ما عمیقتر نشود، زندگی فقط شکل امتحان را عوض میکند و دوباره همان درس را جلوی ما میگذارد، یعنی رشد واقعی وقتی اتفاق میافتد که خود آدم تغییر کند، نه فقط مشکلش.
بین شنیدن یک حقیقت و باور کردن و لمس کردن آن، فاصلهی زیادی وجود دارد. خیلی چیزها را ممکن است از دیگران شنیده باشیم، ولی درک عمیقی از آن نداریم. ممکن است همه بدانیم که اعتیاد مخرب است، ولی کسی از نزدیک با سختیها و پیامدهایش روبهرو نشده و عمق این موضوع را درک نکرده باشد.
اطلاعات فقط شروع راه است، دانایی وقتی شکل میگیرد که موضوع برای خود آدم قابل فهم و قابل لمس باشد. برای رسیدن به دانایی لازم نیست همه چیز را خودمان تجربه کنیم، باید از تجربه و بهای پرداختشدهی دیگران هم یاد گرفت و اشتباهات و رنجهایی را که دیگران پشت سر گذاشتهاند، تکرار نکنیم. دانایی زمانی شکل میگیرد که اطلاعات، تجربه و تفکر کنار هم قرار بگیرند و از دلشان فهم و نتیجهی واقعی بیرون بیاید.
تکرار همیشه نشانهی شکست نیست. اگر هنوز در یک مرحله چیزی را یاد نگرفتهایم، دوباره برمیگردیم و همان قسمت را تمرین میکنیم تا اشکال برطرف شود. اگر مدام همانجا بمانیم و چیز جدیدی یاد نگیریم، یعنی داناییمان متوقف شده است.
و در نهایت، زندگی خودش یک آزمایشگاه است. ما در هر مسئلهای مثل یک دانشجو هستیم، آموزش میبینیم، تجربه میکنیم، فکر میکنیم، اشکالهایمان را پیدا میکنیم و دوباره ادامه میدهیم. وقتی نوبت تجربه است، تجربه کن؛ وقتی نوبت تفکر است، فکر کن؛ وقتی نوبت اصلاح است، اصلاح کن. عجله برای انجام مرحلهی بعدی ممکن است باعث شود مرحلهی فعلی را درست یاد نگیریم.
منبع: فایل صوتی دانایی مؤثر «دکتر امین»
نویسنده: همسفر طیبه مرزبان
عکاس: همسفر مرضیه رهجوی راهنما همسفر ترانه (لژیون سوم)
ارسال: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر ترانه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارم کرج
- تعداد بازدید از این مطلب :
158