وقتی کلمه (دانایی) را میشنویم، معمولاً فکر میکنیم هرکس اطلاعات بیشتری داشته باشد داناتر است؛ اما آیا واقعاً دانایی به معنی زیاد دانستن است؟ آیا ممکن است انسانی باسواد و دارای اطلاعات زیاد باشد؛ اما در زندگی نتواند از دانستههای خود استفاده کند؟ در آموزشهای استاد امین بین سواد، دانایی و دانایی مؤثر تفاوت وجود دارد. سواد بیشتر به اطلاعات و دانشهایی گفته میشود که انسان از طریق مدرسه، دانشگاه، مطالعه و آموزشهای مختلف به دست میآورد. داشتن سواد بسیار ارزشمند است؛ اما بهتنهایی باعث نمیشود انسان در تمام مسائل زندگی قدرت تشخیص و انتخاب درست داشته باشد.
دانایی مرحلهای فراتر از اطلاعات است. دانایی یعنی انسان بتواند از میان آموختهها و تجربههای خود، درست را از نادرست تشخیص دهد و بتواند انتخاب مناسبتری داشته باشد.
استاد امین برای رشد دانایی، سه ضلع یک مثلث را مطرح میکند:
آموزش، تفکر و تجربه.
آموزش باعث میشود چیزهای جدید یاد بگیریم. تفکر به ما کمک میکند درباره آنچه یاد گرفتهایم فکر کنیم و آن را بررسی کنیم. تجربه نیز جایی است که آموختهها و تفکرات خود را در زندگی امتحان میکنیم و نتیجه آن را میبینیم؛ اما در اینجا یک سؤال مهم برای من مطرح میشود: آیا هر انسانی که آموزش میبیند، تفکر میکند و تجربه دارد، حتماً به دانایی رسیده است؟ به نظر من پاسخ این سؤال خیر است؛ زیرا ممکن است انسان هر سه ضلع این مثلث را داشته باشد؛ اما از آموزش و تجربه خود نتیجه درستی نگیرد. ممکن است آموزش ببیند، فکر هم بکند و تجربههای زیادی داشته باشد؛ ولی همچنان در تشخیص درست از نادرست دچار مشکل باشد؛ پس خودِ آموزش، تفکر و تجربه بهتنهایی کافی نیستند؛ مهم این است که انسان بتواند از این سه، فهم و تشخیص درست به دست آورد.
برای مثال، ممکن است من بدانم دروغ گفتن کار درستی نیست. آموزش آن را دیدهام، دربارهاش فکر کردهام و حتی تجربه کردهام که دروغ چه مشکلاتی ایجاد میکند؛ اما اگر در یک موقعیت سخت دوباره دروغ بگویم، آیا دانستن من در زندگیام تأثیر گذاشته است؟ اینجا است که به مفهوم دانایی مؤثر میرسیم. دانایی مؤثر یعنی داناییای که در زندگی انسان اثر بگذارد و خودش را در رفتار و تصمیمهای او نشان دهد. ممکن است بدانم عصبانیت باعث خراب شدن رابطهها میشود؛ اما اگر هنگام عصبانیت نتوانم رفتارم را کنترل کنم، دانستن من هنوز به دانایی مؤثر تبدیل نشده است. ممکن است بدانم بخشش خوب است؛ اما وقتی کسی به من بدی میکند نتوانم او را ببخشم.
ممکن است بدانم باید مسئولیت اشتباه خودم را بپذیرم؛ اما همیشه به دنبال مقصر بیرونی بگردم؛ پس بین (میدانم) و (میتوانم) فاصله وجود دارد؛ اما چرا گاهی با وجود اینکه میدانیم کاری درست است، نمیتوانیم آن را انجام دهیم؟ اینجا یکی از موضوعات مهم آموزشهای استاد امین مطرح میشود و آن وجود موانعی مانند منیت، ترس و خواستههای نفس است. گاهی اوقات مشکل ما نداشتن اطلاعات نیست؛ بلکه یک نیروی درونی اجازه نمیدهد دانسته خود را اجرا کنیم. برای مثال، ممکن است بدانم باید از دیگران کمک بگیرم؛ اما منیت اجازه ندهد بپذیرم که به کمک نیاز دارم. ممکن است بدانم؛ باید قدمی جدید در زندگی بردارم؛ اما ترس باعث شود همیشه در جای قبلی خود باقی بمانم. ممکن است بدانم کاری به ضرر من است؛ اما خواسته نفس آنقدر قوی باشد که در لحظه نتوانم انتخاب درست را انجام دهم.
در چنین شرایطی، اطلاعات و دانستن وجود دارد؛ اما قدرت اجرای آن کم است؛ بنابراین شاید بتوان گفت یکی از نشانههای رشد دانایی این است که انسان بتواند بهتدریج بر این موانع غلبه کند و در شرایط سخت نیز از دانستههای خود استفاده نماید. در واقع، انسان ممکن است در یک موضوع خاص اطلاعات زیادی داشته باشد؛ اما زمانی میتوان گفت دانایی او در آن زمینه رشد کرده که بتواند در موقعیت واقعی، انتخاب درست داشته باشد. برای من این موضوع شبیه تفاوت بین داشتن نقشه و حرکت کردن در مسیر است. ممکن است نقشه مسیر را در اختیار داشته باشم و حتی مسیر را کاملاً بشناسم؛ اما اگر به دلیل ترس، غرور یا خواستههای لحظهای حرکت نکنم، شناخت مسیر به تنهایی فایدهای ندارد. بنابراین:
آموزش به ما اطلاعات میدهد، تفکر به ما قدرت بررسی میدهد، تجربه به ما فرصت یادگیری میدهد و نتیجه این سه میتواند باعث رشد دانایی شود؛ اما زمانی که بتوانیم این دانایی را در زندگی به کار ببریم، به دانایی مؤثر نزدیک میشویم. نکته دیگری که برای من جالب است این است که ممکن است دو نفر یک تجربه مشابه داشته باشند؛ اما نتیجهای که از آن میگیرند کاملاً متفاوت باشد. یک نفر از اشتباه خود درس میگیرد، علت آن را پیدا میکند و رفتار خود را تغییر میدهد. نفر دیگر همان اشتباه را بارها تکرار میکند و هر بار دیگران را مقصر میداند؛ پس خود تجربه بهتنهایی باعث دانایی نمیشود، مهم برداشت و درکی است که انسان از تجربه خود به دست میآورد.
از طرف دیگر، دانایی موضوعی نیست که یکبار به دست بیاید و تمام شود. انسان در طول زندگی دائماً با مسائل جدید روبهرو میشود. هر مرحله از زندگی میتواند آموزش، تفکر و تجربه جدیدی برای او داشته باشد. بهتر است به جای اینکه تصور کنیم (من دانا هستم) همیشه از خودمان بپرسیم: من در چه زمینهای هنوز نیاز به آموزش دارم؟ آیا درباره آنچه میدانم درست فکر کردهام؟ از تجربههای گذشته خود چه چیزی یاد گرفتهام؟ و مهمتر از همه، آیا دانستههای من در رفتارم دیده میشود؟ شاید پاسخ به این سؤالها بتواند ما را بیشتر به مفهوم واقعی دانایی نزدیک کند. در نهایت میتوان گفت: سواد، مجموعهای از دانستههای ما است. دانایی، قدرت تشخیص و شناخت درست است و دانایی مؤثر، زمانی است که این شناخت بتواند در رفتار و زندگی ما اثر واقعی بگذارد.
در این مسیر، آموزش، تفکر و تجربه سه ابزار مهم برای رشد ما هستند؛ اما برای رسیدن به دانایی مؤثر، باید بتوانیم موانعی مانند منیت، ترس و خواستههای نفس را نیز بشناسیم و بهتدریج از قدرت آنها کم کنیم. شاید مهمترین نشانه دانایی این نباشد که چقدر میدانیم؛ بلکه این باشد که وقتی در یک موقعیت سخت قرار میگیریم، چقدر میتوانیم آنچه را درست میدانیم، انجام دهیم. زیرا فاصله بین دانستن و عمل کردن همان جایی است که دانایی میتواند به دانایی مؤثر تبدیل شود. به امید روزی که آموزشهای ما فقط در ذهنمان باقی نماند؛ بلکه در رفتارمان جاری شود و هر دانسته درست، تبدیل به قدمی در مسیر زندگی ما گردد.
منابع: صحبتهای مکتوب و سیدیهای استاد امین
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر بهناز (لژیون دوازدهم)
رابط خبری: همسفر امالبنین رهجوی راهنما همسفر بهناز (لژیون دوازدهم)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر معصومه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شمس
- تعداد بازدید از این مطلب :
117