English Version
This Site Is Available In English

برای خواص، فرامینی است که عوام ندارند

برای خواص، فرامینی است که عوام ندارند

یازدهمین جلسه از دوره پنجاه‌‍‍‌ و چهارم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی شفا مشهد با استادی دستیار محترم دیدبان، مسافر جواد؛ نگهبانی  مسافر علی اصغر و دبیری مسافر عطا با دستور جلسه «هفته دیدبان»  روز پنج‌شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵  ساعت17 آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:

درست کاری برای من پیدا کردی که مرخصی و تعطیلات ندارد؛ در نتیجه هیچ‌کدام  فرصت با هم بودن را نداریم. درست است؟
حسین عزیزاز کجا شروع کنیم که جهان و جهان‌ها مملو از دانش‌ و ناشناخته‌هاست؛ ابعادی که گفته شد ما هم داستان را لحظه‌به‌لحظه مرور می‌کنیم. از خواص و عام سخن گفته شد. درست است؟ خواص را فرامینی است که عوام ندارند...
سلام دوستان جواد هستم یک مسافر. خداوند را شکر می‌کنم که اجازه بودن و توفیق خدمت را به من عطا نمود. بسیار خوشحالم و حس خیلی خوبی دارم از اینکه در جمع عزیزان نمایندگی شفا حضور دارم. از خداوند، ایجنت محترم، گروه مرزبانی، مسافران و همسفران و همه عزیزان مسافر و همسفر، همچنین از نگهبان و دبیر عزیز سپاسگزارم که اجازه خدمت و حضور را به من دادند.
فرارسیدن هفته دیده‌بان را در رأس، به آقای مهندس، خانواده عزیزشان، تمامی دیده‌بان‌ها و همچنین به تک‌تک خودمان تبریک عرض می‌کنم که اجازه داریم در این هفته ابراز احساسات کنیم و آموخته‌های خود را، با توجه به دستور جلسه هفته آینده، به دانایی مؤثر تبدیل کنیم.
در پیام بیان می کند: ما هم داستان را لحظه‌به‌لحظه مرور می‌نماییم.
نمی‌دانم واقعاً این چه داستانی است، اما قصه ما، داستان ما، از جایی شروع شد که همه می‌گویند: «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود.» ولی ما می‌گوییم اینجا، غیر از خدا، واقعاً یکی دیگر هم بود که یک بازی را طراحی کرد و داستانی را نوشت که داستانش، داستان راستان شد.
همه ما حکایت‌گر یک حکایت هستیم؛ حکایتی که این‌گونه رقم خورد: خیلی‌ها با سیه‌بختی وارد شدند و سفیدبخت خارج شدند. خیلی‌ها دردمند آمدند و دردشان دوا شد. ناتوان بودند و توانمند شدند و آن چیزی را که همیشه مدنظرشان بود و در رویاها به دنبالش می‌گشتند، صاحب شدند.
وقتی از «خواص» صحبت می‌شود، از کسانی سخن گفته می‌شود که خاصیتی دارند و مطمئناً با عوام و افراد معمولی متفاوت هستند. البته منظورم این نیست که دیگران متوجه نیستند؛ شاید زمان آن نرسیده باشد که متوجه شوند و شاید واقعاً شرایط برایشان فراهم نباشد که بتوانند آن را درک کنند.
آدم‌هایی که یک خاصیتی دارند، حکایتشان این‌گونه است که وقتی داستانی شروع می‌شود و قرار است حکایت زندگی خیلی‌ها رقم بخورد که از تاریکی و دربند بودند، رها شوند و به سوی آزادی قدم بردارند، این حکایت، حکایت بسیار دلنشینی خواهد شد.
در شروع هر کاری، تعداد شرکت‌کنندگان زیاد است و تعداد سبقت‌گیرندگان نیز زیاد. کلام‌الله هم می‌فرماید: "سابقون سابقون."
این نقطه‌نظر من است. در بدو ورود به کنگره، وقتی من آمدم، عده زیادی اینجا بودند و همه آمده بودند تا رها شوند. در قسمت همسفر نیز همین‌گونه است. در یک لژیون شاید در یک دوره بیست نفر وارد شوند، اما در پایان چند نفر به رهایی برسند؟ در مورد مسافران نیز همین‌گونه است.
عده‌ای می‌آیند، رها می‌شوند و می‌روند. عده‌ای اصلاً به رهایی نمی‌رسند. اما تعدادی پای آن رهایی، پای آن آزادی و پای آن توانمند شدن می‌مانند. به این افراد «السابقون» گفته می‌شود.
السابقون در ابتدا زیاد هستند، ولی در انتها تعدادشان اندک می‌شود؛ بسیار کم. آنهایی که باقی می‌مانند، «اولئک هم المقربون» هستند و نزد خداوند ارزش و قرب دارند. کسانی هستند که هستی به گونه‌ای دیگر به آنها نگاه می‌کند.
به داستان خودمان برگردیم، نزدیک به سی سال قبل، حکایت این قصه، شروع شد؛ زمانی که این بستر وجود نداشت، این صندلی‌ها نبود، این همه مسافر نبود، این همه راهنما نبود و این همه همسفر وجود نداشت.
قصه‌ای بود که فقط نویسنده آن، یا آن حکیم، بر اساس حکمی که داشت، آن را حکایت می‌کرد. همه با به‌به و چه‌چه گوش می‌کردند، اما همه نتوانستند پای کار بایستند. همه نتوانستند شانه زیر بار بدهند و حامل این پیام رهایی باشند. همه نتوانستند چراغ‌دار شوند و همه نتوانستند پا‌به‌پای حکایتگر قصه ما و نویسنده داستان ما حرکت کنند.
بارها و بارها دیده‌بان محترم گفته‌اند که شاید در آن اوایل، یک قالب پنیر را با نخ تقسیم می‌کردند، ولی همان زمان آقای مهندس از دانشگاه، از آکادمی و از تعداد کسانی که در راه هستند و در آینده به ما خواهند پیوست، صحبت کردند.
برای خواص حتماً فرامینی وجود داشته است. خود استاد نیز می‌گوید: «شما به آنچه که فرمان دارید، انجام عمل بنمایید.
آیا همه متوجه وجود این فرامین می‌شوند؟ آیا همه واقف هستند که پی به رسالت خود ببرند؟ آیا همه کسانی که روی این صندلی‌ها می‌نشینند، فقط به چشم صندلی رهایی به این صندلی نگاه می‌کنند؟
خیر. تعداد اندکی به این صندلی، علاوه بر صندلی رهایی، به چشم صندلی خوشبختی، سفیدبختی و توانمندی نگاه می‌کنند. آنها دوست دارند بمانند و این حلقه را روزبه‌روز گسترده‌تر کنند و شعاع آن را بیشتر و بیشتر نمایند.
با توجه به دستور جلسه هفته قبل که وادی ششم بود، چیزی را که خودم تقریباً متوجه شده‌ام با شما به اشتراک می‌گذارم؛ شاید ان‌شاءالله در بخش مشارکت‌ها بتوانیم آموزش‌های خوبی از یکدیگر بگیریم.
چه کسی فرمان عقل را به‌عنوان فرمانده، کاملاً اجرا می‌کند؟
مبنای کار ما می‌گوید: عقل، عشق و ایمان.
کسی که وارد کنگره می‌شود، با توجه به آموزش‌هایی که گرفته‌ایم، آیا یعنی فاقد عقل بوده است؟ نه. خود من هم ادعای عاقل بودن و داشتن عقل می‌کردم.
چطور شد که من در بیرون از این در، عقلم می‌کشید که چگونه زندگی‌ام را تأمین کنم، بچه‌هایم را به مدرسه بفرستم، ماشین خوب بخرم، ولی موادم را هم مصرف کنم؟
چه اتفاقی می‌افتد که ضلع دوم آن مثلث، یعنی عشق، در انسان پدیدار می‌شود؟
این اتفاقی که اکنون می‌خواهیم درباره آن صحبت کنیم، برای آن خواص شکل می‌گیرد. یعنی اگر قرار است من مقرب بشوم، باید عقل من به بلوغ برسد، عشق من نیز به بلوغ برسد و از خامی خارج شود. این دو باید با یکدیگر زوج شوند تا چیزی به نام ایمان شکل بگیرد.
اگر عقل رسید و عشق هم رسید و با یکدیگر ممزوج شدند، ضلع ایمان پدیدار می‌شود.
آن زمان دیگر فقط به دنبال خودم نیستم، بلکه به دنبال کار دیگران نیز هستم. آنجا عشق در من پدیدار شده است؛ عشقی که بر اساس فرامین عقل شکل گرفته است.
می‌خواهم بگویم اگر فردی بیست و چند سال یا چندین سال در حال خدمت است و حالا نامش برای ما «دیده‌بان» است، او هم عقلش رسیده، هم عشقش رسیده و هم به ایمان رسیده است.
دیگر به دنبال این نیست که اگر من کجا بروم، این کار را انجام بدهم یا آن کار را انجام ندهم، اینجا باشم یا جای دیگری باشم و آیا به جایی از من لطمه می‌خورد یا نه. این‌گونه است که این اتفاق شکل می‌گیرد.
این اتفاق از کجا شکل می‌گیرد؟ از روی همین صندلی‌های خوشبختی و سفیدبختی؛ چه برای همسفر و چه برای مسافر.
دیده‌بان کیست؟
دیده‌بان کسی بوده که از روی همین صندلی‌ها شروع به آموزش کرده، منابع و مطالب آموزشی را دریافت کرده، در ادامه پای کار مانده و بر اساس رتبه و مرتبه‌ای که از نفس ارتقا پیدا کرده، به اندازه‌ای که عقلش رشد کرده، رشد کرده است.
بیایید در سطح کوچک، لژیون‌های خودمان را نگاه کنیم.
وقتی یک نفر، نمی‌خواهم بگویم سفر دومی خواص نیست؛ چرا، او هم خواص است، ولی او نیز درجه دارد. یک نفر که راهنما می‌شود، سرپرستی چند انسان دردمند را بر عهده می‌گیرد، او هم آن خاصیت را دارد.
آن کسی که شال سبز انداخته نیز آن خاصیت را دارد. کسی که مرزبان است، او هم خواص است، ولی این‌ها مرتبه‌بندی دارند.
این مرتبه‌ها به اندازه‌ای که این سه ضلع رشد کنند، جایگاه تو را بالاتر می‌برند.
صحبت من امروز درباره این نیست که بخواهم بگویم مثلاً دیده‌بان چند هزار کیلومتر راه رفته است. این موضوع دیگر بر هیچ‌کدام از اعضای کنگره پوشیده نیست. همه می‌دانیم و واقفیم.
اسمش بالای آن است: دیده‌بان؛ کسی که می‌بیند، ولی خودش دیده نمی‌شود.
هفته آینده، دیده بان محترم آقای لطفی به اینجا می‌آیند. شما از ایشان یک استادی می‌بینید، چهار کلمه صحبت می‌کنند و خداحافظی می‌کنند و می‌روند. اما در همان رفت‌وآمدی که ایشان در نمایندگی داشته‌اند، کسانی که جایگاه ایجنتی، مرزبانی و راهنمایی دارند، در جریان کامل هستند و حتماً در لژیون‌ها این توضیحات داده خواهد شد.
شاید بیست مورد را که نه ایجنت دیده و نه مرزبان دیده، می‌بیند و گوشزد می‌کند. او به دنبال ایراد گرفتن نیست؛ به دنبال رفع ایراد است.
من چندین سال است که در کنگره هستم و به لطف خداوند، از نزدیک با چند نفر از دیده‌بان‌ها به‌طور مستقیم کار کرده‌ام. نمی‌خواهم بگویم که مثلاً، خدای نکرده، این تفکر به وجود بیاید که... ولی چون چیزهایی را که آدم دیده و خوبی‌هایی را که آدم دیده، حتماً به  آقای مهندس باید گفته شود.

 

بعضی وقت‌ها من خودم را آدمی قوی و فعال می‌دانم. باور می‌کنید که کم می‌آورم؟ شب با خودم می‌گویم فردا گوشی‌ام را روی حالت پرواز می‌گذارم که اگر زنگ زدند، دیگر مثلاً در دسترس نباشم.
بارها و بارها خودتان دیده‌اید؛ آقای لطفی، آقای سلامی، آقای فلاح یا سایر دیده‌بان‌های دیگر؛ شب اینجا جلسه، صبح پارک طالقانی، سه‌شنبه بیرجند، چهارشنبه و پنجشنبه اینجا.
این‌ها چیزهایی است که گفتنش با زبان آسان است، ولی واقعاً «به عمل کار برآید، به سخنرانی نیست.»
از طرف دیگر، این را هم می‌خواهم بگویم: من در جشن راهنما گفتم جشن‌ها اصلاً مهم نیست. برای چه کسی مهم نیست؟ برای آن کسی که آن هفته، هفته اوست؛ برای آن کسی که صاحب آن هفته است.
واقعاً شاید برای دیده‌بان اصلاً مهم نباشد که چه اتفاقی قرار است رقم بخورد، ولی از طرف دیگر بسیار مهم است؛ اینکه امروز به من جواد این اجازه داده شده که آن چیزهایی را که یاد گرفته‌ام، با توجه به دستور جلسه هفته بعد، انجام بدهم.
حرف این است که انجام دادن آنچه آموخته‌ام، کمک می‌کند عقل من برسد. درک و فهم آن انجام، کمک می‌کند عشق من به بلوغ برسد. یعنی وقتی آن را انجام دادم، لذتش را خودم می‌برم و معنا و مفهوم عشق را به اندازه انجام آن درک می‌کنم و ایمان در من ایجاد می‌شود.
چرا به آن می‌گویند ستون؟ چون ستون‌های کنگره است.
شاید واقعاً این حرف دل من باشد که دیده‌بان صاف‌کننده راه نیست، هموارکننده راه نیست؛ خود راه است.
راهنما را می‌گویند بلدِ راه، ولی پشت سر راهنما راه رفتن، یعنی راهنما خود راه است.
این‌گونه است که این اتفاق می‌افتد و آن مثلث برای من تکمیل می‌شود و ال آخر.
پس برای همه ما واجب و ضروری است که آنچه یاد گرفته‌ایم را انجام بدهیم. برای من واجب و ضروری است که با بهترین لباس، آنکادر‌شده و بسیار مرتب، در هفته دیده‌بان حضور پیدا کنم.
باید به نحو احسن، یعنی صدِ خودت را بگذاری. حتماً روی یک برگه خیلی خوب وقت بگذارم، حرف‌های دلم را بنویسم و قدردانی و سپاسگزاری خودم را به هستی اعلام کنم که من هستم.
چون انسان‌ها نزد خداوند، به مقداری که تشکر و قدردانی می‌کنند، مرتبه و رتبه می‌گیرند.
دست بزنیم به افتخار خودمان.

با تشکر از لژیون خدمتگزار(لژیون ۱۷ با راهنمایی راهنمای محترم، مسافر امین) که به نحو احسن همکاری و خدمت نمودند.

مرزبان خبری: مسافر احمد
صوت: مسافر جلیل ل18
عکاس: مسافر حسین ل ۱
تایپ: مسافراحمد ل11
ارسال خبر: مسافر احمد ل۱۱

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .