همسفر اعظم رهجوی لژیون سوم از نمایندگی رودکی در دلنوشتهی خود چنین نوشت:
سال ۹۸ در حالت بسیار آشفته و ناامید به واسطهی دعوت یکی از عزیزانم به مکان امن و مقدس کنگره قدم گذاشتم. من تشنهی آموزش بودم و با هر جرعه از آموزشهای ناب و گوارای کنگره۶۰، جسم و روانم شاداب میشد. کم کم احساس کردم که برای حس بهتر؛ بایستی در کنار مسافرم حرکت کنم ولی متأسفانه ایشان راضی به آمدن نبود و من تنها در این مسیر حرکت کردم. دو دفعه خسته و منصرف شدم؛ اما عشق به راهنمایم خانم ظریفه و عطش برای جذب آموزشها، مانع از تصمیم من شد.
چهار سال بدون مسافر سفر کردم و هر سال حسرت سفر دومی بودن را میچشیدم؛ حسرت جشن همسفر، خدمتها و شرکت کردن در آزمون راهنمایی؛ ولی میدانستم که نفس من، نیاز به صیقل بيشتر دارد و تا هنگامی که من وجود خود را تصفیه نکنم، نمیتوانم سفرم را به درستی طی کنم. دوست داشتم با آمدن مسافرم و دریافت گل رهایی از دستان پر مهر آقای مهندس به دنیای زیبای سفر دومیها وارد شوم و بتوانم مشتاقانه خدمت کرده و پیمان وادی هشتم را اجرا کنم. بالاخره روز موعود فرا رسید و یک ماه مانده بود تا چهار سال سفر من تمام شود، اذن ورود مسافرم داده شد و ایشان به کنگره آمدند و ۱۱ ماه و ۲۴ روز سفر کردند. امروز که من این دلنوشته را مینویسم دقیقاً دو سال و ده روز از رهایی مسافرم و سه سال از رهایی خودم میگذرد؛ اما هنوز توفیق و شهامت بستن پیمان وادی هشتم را پیدا نکرده بودم.
شکر خدا بعد از سه سال که از رهایی من گذشت، توانستم با دریافت مجوز از راهنمای عزیزم خانم فریبا، امروز این امر بسیار خطیر را انجام بدهم. مراحل پیمان را به درستی و مو به مو اجرا کردم، وقتی غسل کردم و سر تا پا لباس سفید پوشیدم به یاد سال ۸۳ افتادم که در سرزمین وحی در جده، مسجد شجره غسل احرام کردم و لباس احرام پوشیدم، حسی عجیب و تنها نقطهی اشتراک این دو پیمان بود. هر دو پیمان را در برابر قدرت مطلق اجرا کردم؛ ولی بار مسئولیت پیمان وادی هشتم بسیار وزینتر و با آگاهی بیشتر بود. نوبت به نوشتن سیاهه شد، بازنگری و حسابرسی به اعمالم بسیار سخت بود و هر بار که قلم را روی کاغذ به حرکت در میآوردم بی اختیار اشک میریختم؛ چون خیلی جاها ناآگاهانه و ناخواسته از روی جهل و نادانیام، اشتباهاتی را انجام داده بودم که باعث آسیب به خودم و اطرافیانم شده بود یا خیلی از افرادی که به من صدمه زده بودند را بایستی میبخشیدم تا رها شوم و آرام بگیرم. بالاخره نوبت به خواندن سیاههی اشتباهاتم شد آن لحظه اطرافم را سکوت فرا گرفته بود از خواندن جملات شرم میکردم و هر بار از درون فرو میریختم. وقتی این مرحله تمام شد سیاهه را سوزاندم و خاکستر آن را به باد سپردم لحظات کوتاهی آرام گرفتم، چند نفس عمیق کشیدم و سپس کاغذ دیگری برداشتم تا درخواستهایم را در پیشگاه خداوند بنویسم. اتفاق زیبایی رخ داد؛ همان لحظه صدای بلند آهنگ از باغ کناری شنیده شد که میگفت: دعام کن دلم آروم بگیره، دعام کن اگه منو یادت نمیره و ... گویا این آهنگ برای من یک پیام بود که از خداوند خواستم تا دعایم کند و متقابلاً من هم زمان دعا کردن، عزیزانم را فراموش نکردم.
همین طور که قلم من روی برگهی سفید کاغذ به رقص در آمده بود و کلمات پیاپی ثبت میشدند، دو تا کبوتر با فاصلهی نزدیک بالای سرم پرواز میکردند و شاپرکی سفید روی بوتهی پنیرک با بالهای ظریفش حرکات موزون را به نمایش در آورده بود و صدای بلبل فضا را شاعرانه کرده بود، ضربان قلبم را احساس میکردم و هر لحظه حضور خداوند و کائنات را ناظر و گواه بر پیمانم دانستم و من شاهد تولد دوبارهام بودم. در نهایت خداوند را برای وجود پر فضیلت آقای مهندس و خانوادهی معظمشان و راهنمایان عزیزم؛ خانم ظریفه و خانم فریبا شکر کردم و از این که در این بُعد از زندگی میتوانم در کنگره۶۰ حضور داشته باشم تا آموزش بگیرم از خداوند سپاسگزارم و با تمام وجود از خداوند خواستم تا علم کنگره جهانی شود و آقای مهندس به خواستهی قلبی خود برسند.
خداوندا! دریا و آسمان و دشت پوشیده از رقصندههای آسمانی است و روح نا آرام من خواستار رهائی است نه از خلاصی؛ بلکه دیدار معشوق است، خداوندا! تنها تو را میستایم و تنها تو را پرستش میکنم، برای انجام این عمل عظیم شکر، شکر، شکر.

نویسنده: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر فریبا(لژیون سوم)
عکاس: همسفر پریا رهجوی راهنما همسفر فریبا(لژیون سوم)
ویرایش و ارسال مطلب: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر فریبا(لژیون سوم)نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رودکی
- تعداد بازدید از این مطلب :
71