سلام دوستان، امیررضا هستم، یک همسفر.
روزی که به عنوان همسفر پدرم وارد کنگره شدم، تصورم این بود که برای پدرم آمدهام. فکر میکردم قرار است آموزش ببینم تا بتوانم به او کمک کنم، همراهش باشم و شاید سهمی در رسیدن او به رهایی داشته باشم. در جلسات بارها میشنیدم که میگفتند: «همسفر برای خودش میآید؛ برای آموزش گرفتن و حرکت در مسیر رشد و تکامل خویش.» اما آن روزها معنای عمیق این جمله را درک نمیکردم. تا اینکه روزگار، مرا با حقیقتی بزرگ روبهرو کرد.
پدرم نتوانست سفر خود را به پایان برساند و از کنگره رفت. با رفتن او، برای مدتی احساس کردم دیگر دلیلی برای ماندن ندارم. گمان میکردم وقتی مسافر من از این مسیر خارج شده است، دیگر جای من نیز در کنگره نیست. اما در همان روزهای سخت، اتفاقی در درون من افتاد که مسیر زندگیام را تغییر داد. عشقِ راهنمای عزیزم، دست مرا گرفت و سبب شد در کنگره بمانم. او به من کمک کرد تا آرامآرام چیزی را در درون خود ببینم که سالها در پسِ تاریکیها، رنجها و مشکلات خانوادگی پنهان مانده بود؛ نیروی عشق. شاید سالها بود که این عشق را از خود دریغ کرده بودم و شاید بخشی از آن نیز در میان تاریکیهای اعتیاد پدرم و دشواریهای زندگی خانوادگی، مجال بروز و رشد پیدا نکرده بود. اما آموزشهای کنگره ۶۰، سخنان و جهانبینی آقای مهندس و محبت و همراهی راهنمای عزیزم، باعث شد این نیروی فراموششده دوباره در وجودم بیدار شود.
امروز نگاه من به خودم، خانوادهام، اطرافیانم و حتی به جهان پیرامونم، با گذشته بسیار متفاوت است. مهمتر از همه، نگاهم به پدرم تغییر کرده است؛ پدری که سالها درگیر اعتیاد و تاریکیهای آن بود. امروز بیشتر از آنکه او را در چارچوب گذشتهاش ببینم، تلاش میکنم انسانی را ببینم که خود نیز روزی درگیر تاریکیهایی بوده و شاید بیش از هر چیز، نیازمند نور و آگاهی بوده است.
اکنون بهتر میفهمم که آمدن من به کنگره، تنها برای نجات یا کمک به دیگری نبود؛ گویی خداوند مرا نیز به این مسیر دعوت کرده بود تا در این راه، خودم را بهتر بشناسم، آموزش بگیرم و قدمبهقدم از تاریکیهای درونم فاصله بگیرم. تمام تلاشم را میکنم تا قدر این مسیری را که خداوند پیش روی من قرار داده است بدانم و با آموزش گرفتن و عمل کردن، در آن به حرکت خود ادامه دهم. امروز باور دارم گاهی آنچه در ابتدا یک اتفاق یا حتی یک رنج به نظر میرسد، میتواند دری باشد به سوی شناختی عمیقتر از خویشتن و زندگی.
در پایان، از راهنمای عزیز و بزرگوارم بابت تمام محبتها، صبوریها و زحماتی که برای من کشیدهاند، صمیمانه سپاسگزارم. از آقای مهندس و تمامی خدمتگزاران و اعضای کنگره ۶۰ نیز قدردانی میکنم که با عشق و تلاش، این بستر ارزشمند را فراهم کردهاند تا مسافران و همسفران بتوانند آموزش بگیرند، رشد کنند و مسیر زندگی خود را بهتر بشناسند.
همچنین از دوستان و خدمتگزاران سایت کنگره ۶۰ که با تلاش و محبت، صدای این دلنوشتهها را به دیگران میرسانند، صمیمانه تشکر و قدردانی میکنم. شاید اگر روز اول از من میپرسیدند چرا به کنگره آمدهای، میگفتم: «برای پدرم.» اما امروز، پس از پیمودن بخشی از این مسیر، پاسخ دیگری دارم: آمده بودم برای پدرم، اما در این مسیر، خودم را پیدا کردم.
سپاسگزارم که این فرصت را به من دادید تا بخشی از حرفهای دلم را با شما در میان بگذارم.
با احترام و سپاس - امیررضا، همسفر
تنظیم و بارگذاری: مسافر پدرام ل 12
- تعداد بازدید از این مطلب :
101