باوری در ناباوری!!! دقیقاً همین عبارت بیانگر حسوحال من بود؛ چون باورش سخت بود. روزی که سالها برای آن لحظه شماری کرده بودم، فرا رسید. برای تجربه این لحظه سالها انتظار کشیدم و صبر کردم. امروز زمان مناسب چیدن میوه شیرین درخت صبر است.
با دیدن تصویر هر رهایی اشک در چشمانم حلقه میشد و من تصویر خودمان را در آن قاب میساختم. هر وقت پیام اعلام سفر خوانده میشد، اعلام سفر خودم را مجسم میکردم. در تمام دعاها بهجز رهایی مسافرم هیچ خواستهای را تصور نمیکردم؛ چون ایمان دارم، نوبت باران محفوظ است.
در دلم شور و هیجانی به پا بود. هیچکس نمیداند در سکوتم چه طوفانی داشتم. اما با این همه موج و تلاطم نه تنها نگران و مضطرب نبودم؛ بلکه مثل موجسواران از امواج انرژی میگیرم و لذت میبرم. قابهایی که هر لحظه آنها را در ذهنم ساخته بودم اکنون به واقعیت تبدیل شدند.
لحظه دشواری در آن لحظه احساس نمیشود، آن چنانکه یادآوری آن دشواری، دشوار است. بالاخره سفرمان را شروع کردیم. سفری سخت، سهل و پر از فراز و نشیبهای فراوان داشتیم. روزهایی بال پرواز و روزهایی خسته و ناامید بودم؛ اما وقتی کمی تفکر میکردم، برمیگشتم و بال دیگرم را مداوا میکردم و به پرواز ادامه میدادیم.
حرکت در مسیر کوهستانی و یخبندان با سرمای ۶۰ درجه زیر صفر بسیار خطرناک است. گاهی خطر سقوط و گاهی خطر ریزش کوه تهدیدمان کرد؛ اما با راهنمایی راهنماها و بیداری نیروهای خفته راه نمایان شد.
اکنون به اولین قله رسیدیم. من خوب قدر این اتفاق را میدانم. لحظهایی که سالها انتظارش را کشیدم و همه سختیهایش را به جان خریدم. گاهی از این همه صبر خودم عصبانی میشدم، دومرتبه به خودم نهیب میزدم که تابش شدید خورشید بر روی برفها و انعکاس آن بر چهره انسان و تحمل ننمودن آن، سنبل دشواری راه است.
از مسافرم تشکر میکنم که شجاعانه قدم در این مسیر نهاد و در مقابل نیروهای منفی مثل جنگ، تعطیلات ناخواسته کنگره۶۰ و مشکلات فراوان اقتصادی ایستادگی کرد و رهایی از این آتش ویرانگر را به خود و خانواده هدیه داد. از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان سپاسگزاری میکنم که این بستر را سخاوتمندانه برای انسانهای در بند فراهم کردند.
نویسنده و ارسال: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
108