English Version
This Site Is Available In English

مصرف مواد فقط برای فرار از حالِ بد بود

مصرف مواد فقط برای فرار از حالِ بد بود

دل‌نوشته‌ای از مسافر مرتضی


من خواسته یا ناخواسته وارد این مسیر شدم. یه زمانی دوستانی داشتم که خودشون فروشنده مواد بودن، ولی من اصلاً به خودم اجازه نمی‌دادم حتی به مواد فکر کنم. تا اینکه دو سه سال گذشت و متأسفانه مواد رو امتحان کردم. روزهای اول همه‌چی خوب بود؛ انرژی بالا داشتم، کار می‌کردم و لذت می‌بردم، رانندگی می‌کردم و لذت می‌بردم، مسافرت می‌رفتم و لذت می‌بردم. خلاصه، همه‌چیز عالی بود تا اینکه کم‌کم همه‌چی عادی شد؛ جوری که دیگه اگه مصرف نمی‌کردم، هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کاری نداشتم.

همون‌طور که گفتم، من از هرچی مواد بود بدم می‌اومد. مشروب می‌خوردم، ولی مواد؟ اصلاً. خلاصه چشم باز کردم، دیدم گرفتار شدم. کار به جایی رسید که اگه مصرف نمی‌کردم، به هیچ وجه زندگی حال نمی‌داد. همش دنبال ساقی و جور کردن جنس بودم. یه روز تصمیم گرفتم بذارمش کنار و خودم دو هفته توی خونه خوابیدم و ترک کردم. چهار پنج ماه پاک بودم، تا اینکه بیماری‌های روحی و روانی، افسردگی و دلتنگی نسبت به همه‌چیز اومد سراغم. زندگی برام تیره و تار شده بود. هیچ جا نمی‌رفتم، دوست داشتم همش بخوابم.

روزی شش، هفت تا آلپرازولام می‌خوردم که فقط بخوابم و چیزی نفهمم. تا اینکه دیدم نمی‌شه؛ دوباره رفتم سراغ مواد. دوباره همه‌چی خوب شد، همه‌چی حال می‌داد، ولی باز بعد از یه مدت همه‌چی عادی شد و فقط مصرف می‌کردم که حالم بد نشه. اینا توی زمانی بود که پدرم می‌اومد کنگره. آقا قنبر دوست چندساله ما بود و پدرم رو با کنگره آشنا کرد. از سفر پدرم چهار یا پنج ماه گذشته بود. من که خسته شده بودم از نعشگی، خماری، جور کردن جنس، یه شب بعد از کار، توی ماشین، تصمیم گرفتم به قنبر زنگ بزنم و درد و دل کنم. هی با خودم گفتم بزنم یا نزنم، آخرش زنگ زدم. گفتم اوضاعم این‌طوریه، خسته شدم. گفت: "دوشنبه بیا کنگره."

اومدم و وارد کنگره شدم. روزهای اول همه‌چی خوب بود و حس خوبی داشتم، تا اینکه جلسه سوم قرار شد راهنما انتخاب کنم. خدا رو شکر سعادت داشتم که در خدمت استاد گرامی، آقای سعیدی باشم. می‌دونید استاد، الان که دارم اینا رو می‌نویسم، یه جورایی انگار دارم با برادر بزرگ‌ترم درد و دل می‌کنم. خیلی به این کار احتیاج داشتم و این بهترین فرصت بود که حرف دلم رو بزنم. ازتون بابت این فرصت ممنونم. امروز، بعد از گذشت چند ماه حالم خوبه و حس می‌کنم روزهای تاریک داره کم‌کم به پایان می‌رسه. از شما ممنونم که راه رو به من نشون دادید.

مسافر مرتضی _ لژیون هفتم _ نمایندگی ایمان

تنظیم و ارسال: مسافر امیر
گروه سایت نمایندگی ایمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .