English Version
This Site Is Available In English

هر وادی به‌سان انوار رقصان الهی بر ما می‌تابد

هر وادی به‌سان انوار رقصان الهی بر ما می‌تابد

به پنجمین حلقه گمشده زندگی‌ام رسیدیم؛ من سال‌ها صبر، قناعت و پس‌انداز را در زندگی پیشه کردم، اجباری و پر از شکوه و گله بود؛ البته با همان اجباری بودن نیز به نتایجی رسید و در حد سیلی محکمی توانست، گونه‌هایم را گلگون نگه دارد؛ اما برای خواسته قلبی من که رهایی مسافرم بود، این صبر چیزی کم داشت؛ باور کردنی نیست، اما دوست و آشنا بر این صبر و قناعت بی‌مثال ایستاده کف می‌زدند؛

اما خودم کاسه ترک خورده صبرم لبریز شده بود؛ زیرا من بر این نافرجامی‌ها از جان مایه گذاشته بودم. همه چیز رنگ باخته بود؛ همانند مسافرم که هر روز رنگ پریده‌تر و پژمرده‌تر می‌شد و رنگ رخساره‌اش تباهی درونش را فریاد می‌زد. سایه سیاهی و تباهی، چادری سیاه بر تمام زندگی‌ام کشیده بود؛ دیگر امیدی نبود و من باز ایستادم از دست و پا زدن در چنگال بختکی که حالا دیگر قوی‌تر از من شده بود.

خسته و بی‌جان شده بودم، تنها به گردشگری می‌ماندم که هر روزه عینکی سیاه بر چشمان خود می‌زند و یکی پس از دیگری کاخ‌های ویران شده آرزوهایش را در شهری متروکه عکس می‌گیرد. کوله پشتی‌ام جمع بود و برای رفتن آماده بودم. ترس و ناامیدی در جسم و روحم به صورت‌های مختلف برایم دهن‌کجی می‌کرد. بیماری پشت‌ سر بیماری قطار شده بود. آری این‌جا تنی خسته و دلی شکسته می‌خواهند.

حالا دیگر ما کاندیدای ورود به کنگره بودیم. ندای «باز آ، هر آن‌چه هستی باز آ» قلب مسافرم را لرزاند و اذن ورودمان صادر شد. اولین وادی کنگره کار خودش را کرد؛ (با تفکر ساختارها آغاز می‌شود و بدون تفکر، آن‌چه هست رو به زوال می رود.) پس شروع به تمرین کردم، عینک سیاه بدبینی را از چشمانم برداشتم تا غیرمسلح به مسافرم، خودم و زندگی عاشقانه‌ای که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود نگاه کنم؛

عینک را که برداشتم گویی امید، مجال ورود به قلبم را یافت؛ مانند کودکی نوپا دست راهنمایم را گرفتم و تاتی تاتی، درست تفکر کردن را آموختم. قدم اول سخت بود اما بعد از چند قدم جانی دوباره یافتم و چه نقاشی‌های زیبایی در ذهنم کشیدم؛ حالا دیگر تصویری که از مسافرم، خودم و زندگیمان داشتم بسیار زیبا، الوان و خالی از ناپاکی بود. ما در اوج شادی، رضایت، محبت، سلامت و آرامش بودیم.

خلاصه، بندگان نورچشمی خداوند بودیم که جایمان فقط در کنج آغوش خداوند بود. بله، تصویر ذهنی من با تفکر تبدیل شده به همسفر و مسافری که رهایی یافته‌اند، زندگی عاشقانه و پاکی دارند که سردار دست بر چانه گذاشته و از تماشای شاگردانش لذت می‌برد؛ البته با دو جین دختر و پسر قد و نیم قد. حالا دیگر یاد گرفته‌ام که صبر، توکل و خودداری کنم از ضد ارزش‌ها تا تصویر ذهنی نوشکفته‌ام را کن‌فیکون کنم.

تا قبل از ورود به کنگره و وادی پنجم، جان‌فشانی کرده بودم برای زندگی که فرجامش را مرگ شیرین مسافرم و یا جدایی نقاشی کرده بودم و به همان فرجام نیز در حال رسیدن بودم. در وادی پنجم آموختم که یکی از گره‌های زندگی من، همان ساختار ذهنی بود که خودم با تفکر که نه، بلکه با تورق در میان روزهای بدمان ساخته بودم و به ناامیدی و اهریمن اجازه داده بودم که قلم بربایند و گستاخانه در خواسته‌هایم دست درازی کنند؛

این اجازه را من برای آنان صادر کرده بودم؛ پس آستین‌ها را بالا زدم، دست به کار شدم و دل به یار دادم؛ افسار نفسم را دو دستی به دست گرفته‌ام. اکنون یک تابلوی بزرگ ورود ناامیدی ممنوع را با خطی خوش به سردر قلبم نوشته‌ام؛ حالا دیگر صبر و پاکدامنی‌ام دارد به بار می‌نشیند و حال مسافرم و خودم بهتر و بهتر می‌شود من می‌دانم؛ آن تصویر زیبا با چاشنی توکل به خدا و تسلیم در برابر او، دارد بر صفحه زندگی ما پدیدار می‌شود.

حالا دیگر صدای شوم تق‌تق قضاوت و غیبت را که می‌شنویم، دستی بر زبانمان می‌اندازیم و آن را غلاف می‌کنیم تا سر سبزمان، نقشه جای خوشمان در آغوش خداوند و لذت تماشای سردار را به باد ندهد. خدا را سپاس که در زیر این گنبد فیروزه‌ای در زیر سقف این معبد، هر وادی به‌سان انوار رقصان الهی بر ما می‌تابد. اکنون در وادی پنجم و در حال تمرین هستیم تا عقل، زبان و عملمان را هم‌ساز کنیم. ما حرکت را آغاز کرده‌ایم.

نویسنده: همسفر محیا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون نوزدهم)
رابط خبری: همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون نوزدهم)
عکاس: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون نوزدهم)
ویرایش و ثبت: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر الهام نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .