بعضی آدمها فکر میکنند اعتیاد فقط یک واژه است، واژهای که در چند حرف خلاصه میشود اما من میدانم اعتیاد، گاهی سالها از عمر یک خانواده را میبلعد، بیآنکه کسی صدای فرو ریختنشان را بشنود. خدایا... گاهی با خودم فکر میکنم اگر تو نبودی ما امروز کجا ایستاده بودیم؟ آدمها از معجزه حرف میزنند از اتفاقهای بزرگ از نشانههای عجیب اما من معجزه را در خانهمان دیدم. معجزه برای من، بازگشت لبخندی بود که سالها از چهره پدرم رفته بود و آرامشی بود که دوباره به سفرهمان برگشت. معجزه؛ صدای خندهای بود که زمانی جایش را سکوت، نگرانی و اشک گرفته بود.
اعتیاد فقط یک انسان را اسیر نمیکند بلکه سایهاش روی دیوارهای خانه میافتد، روی قلب مادری که هر شب با دعا به خواب میرود، روی دل فرزندی که هنوز امید دارد که یک روز پدرش دوباره همان تکیهگاه امن گذشته شود. من روزهایی را دیدهام که دلتنگی، همسفر هر صبح و هر شبمان بود. روزهایی که چشمها بیشتر از لبها حرف میزدند و دعا، تنها کاری بود که از دستمان برمیآمد آن روزها نمیدانستم خدا چگونه قرار است گره زندگیمان را باز کند و فقط میدانستم هیچ اشکی نیست که از نگاه خدا پنهان بماند و تو، خدایا... درست زمانی که فکر میکردیم همه راهها بسته شدهاند، دری را به روی ما گشودی که نامش کنگره۶۰ بود. تو دست پدرم را گرفتی نه با معجزهای ناگهانی بلکه با آگاهی، صبر، عشق و مسیری که قدمبهقدم او را دوباره به خودش رساند.
میگویند زمان، همهچیز را عوض میکند اما من فهمیدم زمان، بهتنهایی هیچ کاری نمیکند اگر امید نباشد، اگر ایمان نباشد، اگر راه نباشد، زمان فقط زخمها را پیرتر میکند اما خدا رسم زیبایی دارد درست وقتی خیال میکنی همهچیز تمام شده، آرام و بیصدا نوری را روشن میکند که هیچ بادی توان خاموش کردنش را ندارد. امروز هربار که پدرم را میبینم بهجای اینکه گذشته را به یاد بیاورم، آینده را میبینم آیندهای که با لطف تو ساخته شد. گذشته، زخمی بود که دردش را کشیدیم اما تو همان زخم را به نشانی از رحمتت تبدیل کردی تا هیچوقت فراموش نکنیم بعد از هر زمستان، بهاری است.

نویسنده: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
رابطخبری: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
ویراستاری و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فائزه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ملایر
- تعداد بازدید از این مطلب :
134