درود خدا بر بزرگ مرد اخلاق که مفهوم محبت، عشق واقعی و درست زندگی کردن را به من آموخت و متوجه شدم، بزرگترین علم، علم درست زندگی کردن است. روزی از روزها، در فصل زمستان با اصرار مسافرم، بیخبر از همه چیز و همه جا، یک شال سفید پوشیدم، وارد جایی به نام کنگره شدم. وقتی از پلههای سالن پایین رفتم هزار فکر در ذهنم میگذشت، چرا باید به جایی بروم که همه مصرفکننده هستند؟ وقتی پلهها تمام شد و رسیدم به قسمت سالن، دیدم تعدادی خانم با لباسهای سفید و با لبخند به استقبالم آمدند، مرا در آغوش گرفتند و خوشآمد گفتند.
روی صندلی نشستم، مات و مبهوت فقط نگاه میکردم. آن روز در کنگره جشن زیبای همسفران بود. همسفرانی را دیدم که همه خوشحال با لباس سفید نشسته بودند و من در جریان هیچ چیز نبودم؛ چون که از کنگره هیچ اطلاعاتی نداشتم. جشن شروع شد و مسافران یکی یکی از همسفران خود، با دادن پاکت قدردانی میکردند. مسافرم هم یک پاکت برای من آماده کرده بود. در آنجا کمکم حس میکردم که حال خوبی درونم ایجاد شده و احساس خوبی داشتم.
بعد از پایان جشن راهنمای تازهواردین که نام ایشان همسفر فاطمه بود و شال سبز پستهای، لباس سفید و لبخند قشنگ بر لب داشت با لهجه زیبای اصفهانی با احترام با من صحبت کردند. در آنجا احساس کردم چقدر مقام بالایی دارم و با ارزش هستم. خلاصه بعد از یک ساعتی که صحبت کردیم، گفتم حالم اصلاً خوب نیست و داروهای آرامبخش مصرف میکنم، ایشان به من امید دادند که با آمدن به کنگره حالم خوب میشود. فردای آن روز به کنگره رفتم و جلسه دوم بود؛ ولی مسافر کربلا بودم گفتم دوباره بعد بازگشت از سفر به کلاسها برمیگردم.
خیلی خسته و درمانده از همهجا بودم. بابت حال خرابی که داشتم، همیشه دکترها داروهای افسردگی برایم تجویز میکردند. روزها برایم همه تکراری، پوچ، بیهوده و در تاریکی سپری میشد. تصمیم گرفته بودم با دوستانم به مسافرت بروم و چند روزی حال و هوای خود را عوض کنم. بعد از دو هفته برگشت از سفر، در حال مهمانداری و خرید سوغاتی بودم که راهنمای تازه واردین همسفر فاطمه و راهنما همسفر زهره را به صورت اتفاقی در شهر دیدم، از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم و به آنها قول دادم، فردا به کنگره میآیم. فردای آن روز به کنگره رفتم. دوباره در لژیون تازه واردین شرکت کردم. بعد از سه جلسه وارد لژیون شدم و تا امروز در کنگره حضور دارم. با اینکه در کنگره حضور داشتم؛ اما از دستور جلسات و کتابها چیزی نمیفهمیدم فقط نگاه میکردم. به راهنمایم همسفر زهره گفتم: «به خاطر حس خوبی که در اینجا دارم و عشقی که به شما در وجودم است میآیم، شاید روزی من هم متوجه آموزشها بشوم.»
اول از همه با خودم بعد مسافر و دخترم و همه چیز درگیر بودم. هیچ راه و روشی برای آرامش در خانه پیدا نمیکردم! به شکر خدا و آموزشهای کنگره، وجود آقای مهندس و راهنمای عزیزم خیلی تغییر کردم. الان احساس آرامش میکنم. با وجود اینکه هنوز دارو مصرف میکنم؛ اما از اینکه مسافرم به رهایی رسیده، یک دغدغه بزرگی از زندگیمان برطرف شده است، آرامشی که دخترم پیدا کرده و محبتی که در بین ما به وجود آمده همه از برکات وجود کنگره و آقای مهندس است. خدا را شکر میکنم که به واسطه اعتیاد مسافرم در این مکان مقدس که مثل بهشت روی زمین است قرار گرفتم. با آموزشهای کتاب "عشق، چهارده وادی برای رسیدن به خود" هر روز درس تازهای میگیرم، امید در دلم زنده شد است و آموختم باید با تلاش، کوشش و صبر به خواستهها و اهدافم برسم.
نویسنده: همسفر حکیمه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
رابطخبری: همسفر شیرین رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
عکاس: همسفر رحیمه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
ویرایش: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول) نگهبان سایت
ارسال: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول) دبیر سایت
همسفران نمایندگی بندرعباس
- تعداد بازدید از این مطلب :
169