English Version
This Site Is Available In English

طلوعی دوباره

طلوعی دوباره

زندگی برای من مدت‌ها مثل یک شب سیاه و بی‌پایان بود، روزهایی را گذراندم که انگار در یک تاریکی عمیق، گیر کرده بودم و هیچ راه خروجی نمی‌دیدم، در آن روزها، هم جسمم خسته بود و هم روحم، آن‌قدر احساس تنهایی و ناامیدی می‌کردم که فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم دوباره درست زندگی کنم یا با خودم روبرو شوم؛ اما درست وقتی که فکر می‌کردم دیگر هیچ امیدی نیست، نوری به زندگی من رسید.

کنگره۶۰ برای من فقط یک مکان نبود، برای من مثل یک خانه و پناهگاه بود، جایی که برای اولین بار توانستم بدون ترس، خودم را نشان بدهم و بقیه مرا همان‌طور که هستم قبول کنند، در این مسیر فهمیدم که من تنها نیستم و خداوند از طریق مهربانیِ همسفرانم، مدام به من می‌گفت که هنوز هم برای یک شروعِ دوباره، فرصت هست.

این مسیر برای من فقط تغییر دادن رفتارهایم نبود، این مسیر، پیدا کردن دوباره‌ خودم بود، هر سختی که کشیدم و هر اشکی که ریختم، باعث شد احساس کنم دارم از درون پاک می‌شوم، یاد گرفتم که رهایی یعنی این را قبول کنم که من تنها نیستم و یک قدرت بزرگتر در دنیا هست که مرا راهنمایی می‌کند.

امروز که این شال نارنجی را به دوش می‌گیرم، با خود می‌گویم چقدر راه سختی را طی کردم؛ اما چقدر خوشحالم که به اینجا رسیدم، این رنگ نارنجی برای من، یعنی امید، یعنی همان خورشیدی که بعد از سال‌ها تاریکی، بالاخره در زندگی من طلوع کرد، این شال برای من یعنی پایانِ جنگ با خودم و شروعِ یک زندگی تازه برای کمک کردن به دیگران.

نویسنده: راهنما همسفر آرزو
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون نهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی امام قلی خان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .