English Version
This Site Is Available In English

طوفان وحشتناک

طوفان وحشتناک

به نام یگانه نوازنده گیتار هستی که به هر کدام از موجودات و ما انسان‌ها که اشرف مخلوقاتش هستیم تار صوتی خاصی داد. می‌خواهم از سرگذشت و ملالت‌های این روزهای مادریم بگویم. صبح‌ها فرزندم را با عشق بیدار و با امید به خدا راهی مدرسه می‌‌کنم. دوره دبستان و راهنمایی‌اش با اتفاق‌های خوب و شیرین گذشت و حالا مقطع دبیرستان هم مثل دوره‌های قبل خیلی سریع در حال گذر است. این روزها فنجان چایم را که یخ کرده از دسترس توپ و اسباب‌بازی‌های فرزندانم دور می‌کنم که روی زمین نریزد.

هر روز جارو، گردگیری و خانه را تمیز می‌کنم و با عشق منتظر آمدن پسرم می‌مانم؛ وقتی می‌بینم با خستگی سر میز غذا می‌خورد حس قشنگی دارم. روزهایی هست که فرصت برای خلوت‌کردن با خودم و استراحت پیدا نمی‌کنم؛ اما امشب با همین فکر‌ها اشک شوق ریختم و فرزندم را در آغوش گرفتم، خدا را شکر کرده و به روزها و سال‌های پیش رو فکر کردم؛ ولی غصه مبهمی قلبم را می‌فشارد. روزی پسرم آن‌قدر بزرگ خواهد شد که دیگر در آغوشم جا نمی‌شود و آن‌قدر پاهایش قوت خواهد گرفت که قدم به قدم از من دور شده و دنبال سرنوشتش می‌رود، من نگاهش می‌کنم و از خداوند برایش بهترین‌ها را می‌خواهم.

روزگاری را باید با خودم خلوت کنم و ساعت‌ها را بشمارم تا پسرم از راه برسد، یک فنجان چای تازه دم برایش بیاورم و با جان و دل به حرف‌هایش گوش کنم. از این اتاق به آن اتاق می‌روم، خانه‌ای که برق می‌زند و روزها تمیز می‌ماند تا بزرگ شدن پسرم را به یادم بیاورد. روزی خواهد رسید که پسرم مرد می‌شود، شاید آن روز دیگر جیغ نزند، بلند نخندد، آن روز دلم لک می‌زند برای امروز، همان‌طور که الان دلم تنگ شده برای اولین روزهای به‌دنیا آمدنش و این روزها فهمیدم که باید از تک‌تک لحظاتم لذت ببرم.

این دلنوشته‌ای است که 10 سال پیش برای پسرم نوشتم و امروز با خواندن آن متوجه شدم که در بعضی جاها زندگی ما را با زور به سوی خودش می‌کشاند تا پیام‌ها و درس‌هایی که شاید روزی با نرمی گفت؛ ولی من متوجه نشدم را تکرار کند. این بار پیام‌ها را باید از درد سنگین اعتیاد پسرم که همچون طوفان وحشتناکی در زندگیمان بود بنویسم. برای این تجربه تاوان بسیار زیادی دادم؛ باید با ترس‌هایم مواجه می‌شدم، خیلی چیزها را از دست داده و در برابر خیلی مسائل و آدم‌ها سکوت می‌کردم؛ باید خیلی از باورها، رفتارها و عادت‌هایم را تغییر می‌دادم که همه‌ این تجربیات با درد شدید برایم به انجام رسید و نتیجه‌اش ورود من و فرزندم به کنگره۶۰ شد.

۲۳ بار راه‌های مختلف از جمله بهترین روانپزشکان، روانشناسان، کمپ‌های متفاوت با سابقه‌های عالی، مرکز تی‌سی و راه‌های دیگری که هر کسی برای نجات عزیزش به ذهنش می‌رسد را انجام دادیم؛ ولی نتیجه که نگرفتیم هیچ، وضعیت فرزندم بدتر هم شد. با ورودم به کنگره۶۰ متوجه شدم از سر ناآگاهی و بدون هیچ علم و دانشی انتظار داشتم اعتیاد فرزندم خوب شود، بعضی جاها خیلی ناراحت هم می‌شدم؛ اما امروز با تمام وجود می‌گویم خدایا شکرت که فرزندم مسیر را به من نشان داد تا بقیه راه را خودت در این دانشگاه عشق و زندگی با آموزش‌های نابش و تلاش‌های خودم به وجودم جاری کنی.

امیدوارم از خدمتگزاران واقعی این مکان مقدس باشم و همه مسافران کنگره‌۶۰ به رهایی ناب برسند. از آقای مهندس دژاکام سپاسگزارم که با فکر آسمانیشان این معجزه‌ بزرگ را در مسیر فرزندم و همه‌ مسافران جاری کردند. همچنین از راهنمای خوبم همسفر سعیده و همه‌ خدمتگزاران کنگره۶۰ بسیار تا بسیار سپاسگزارم.

نویسنده: همسفر رویا رهجوی راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم)
رابط خبری: راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر سمیه (الف) رهجوی راهنما همسفر خندان (لژیون هفتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی لویی پاستور

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .