من همسفری هستم که خیلی زود وارد دنیای بزرگسالی شدم در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم و از همان سن، قدم در مسیری گذاشتم که پر از سختی و مسئولیت بود. از همان سالها مسافرم در دام اعتیاد افتاد و زندگیمان رنگ دیگری گرفت. هنوز کودک بودم؛ اما باید محکم میایستادم؛ باید مادر، همسر و پشتیبان میشدم. سالها با ترس، نگرانی، اشکهای پنهانی و خستگیهای بیصدا زندگی کردم. بعدها از کرج به این شهر آمدم و انگار سرنوشت میخواست، دری جدید به روی من باز کند به لطف راهنمای تازهواردین همسفر منصوره با کنگره آشنا شدم، کسی که با مهربانیاش دستم را گرفت، امید را یادم داد و واقعاً من را عاشق کنگره کرد.
امروز من و مسافرم مهدی در مسیر سفر هستیم و خدا را شکر حالمان خیلی بهتر از گذشته است. در اینجا فهمیدم، هنوز میشود، زندگی را ساخت، لبخند زد و به آینده امیدوار بود. خوشبختم که در این راه، راهنمایی همچون همسفر زهرا کنارم هست که با محبت و حمایتهایش هوایم را دارد و باعث میشود، احساس تنهایی نکنم؛ برای من کنگره فقط یک مکان نیست، خانهای پر از نور، امید، آموزش و عشق است. از خداوند مهربان، آقای مهندس و راهنمایان گرامی با تمام وجودم سپاسگزارم. امیدوارم این مسیر روشن ادامه داشته باشد و روزی برسد که مسافرم در رهایی واقعی باشد و من هم بتوانم؛ مثل کسانی که دستم را گرفتند، دست یک همسفر خسته را بگیرم.
نویسنده: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر آزاده رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
ارسال: راهنما تازهواردین همسفر اکرم نگهبان سایت
همسفران نمایندگی اردستان
- تعداد بازدید از این مطلب :
67