من با دستانی لرزان به کنگره رسیدم،
نه چیزی برای بخشیدن داشتم،
جز صداقت و ماندن.
قدم به قدم، خودم را خرج این راه کردم،
و کنگره، آرامآرام مرا دوباره نوشت.
من به او زمان دادم،
نفس،
باور؛
او به من معنا داد،
ریشه،
امید.
هرجا که کم آوردم،
دیواری شد برای تکیه،
و هرجا ایستادم،
آینهای شد برای دیدن خودم.
من یاد گرفتم کمک، فقط بخشیدن نیست،
گاهی ماندن است
وقتی رفتن سادهتر است.
کنگره خانهای شد که در آن رشد کردم،
و من عضوی شدم
که به تپشهایش جان داد.
این راه، معامله نبود،
یک عشق دوطرفه بود؛
من به کنگره جان دادم،
و کنگره، زندگی را به من برگرداند.
نویسنده:مرزبان همسفر شراره
ویراستاری و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت
همسفران دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
96