در کنگره میگوییم: «همسفر، تو بر مرکبی نشستهای که گرچه دیر به مقصد میرسی؛ اما سالم و کامیاب خواهید رسید.» به یاد میآورم، روزهایی را که سهم من از مادری، تنها اشک بود و اضطراب، روزهایی که دیو سیاه اعتیاد، لبخند را در چهرهات خشکانده بود و من، درمانده و مستأصل، شاهد آبشدن شمع وجودت بودم.
آن شبهای کشنده که تا سپیده با ترس لرزیدن دستانت و تاری چشمانت، بیدار میماندم، گویی بالهای من زیر آوار ناامیدی خرد شده بود، پسرم گم شده بود، نه در کوچه و خیابان، بلکه در دنیای تاریک، سرد و بیرحمی به نام اعتیاد، بارها خواستم به او کمک کنم، گریه کردم، التماس کردم، او را دکتر بردم، بیمارستان و مشاوره بردم؛ اما اعتیاد آنقدر بیصدا و عمیق او را خورده بود که دیگر فقط پوست و یک نگاه خالی او مانده بود و من درحال سوختن از نوعی که هیچکس قادر به دیدن آبشدن شمع وجودم نبود تا اینکه یکروز بریدم؛ ولی نه از پسرم، از بیراهههایی که با دل شکسته رفته بودم؛ چراکه هنوز مادر بودم، امید داشتم، به دنبال یک راه نجات در همهجا، به جستجوی یک کمپ مناسب، در اینترنت شروع به گشتن کردم که با دیدن کلمه کنگره۶۰ قلبم لرزید.
به خواندن مطالب در سایت کنگره پرداختم و متوجه شدم چه انسانهایی که در رنج اعتیاد بودند و در این مکان زیبا نجات یافتهاند و الان تجربیات خود را برای بیداری انسانهای در بند اعتیاد به اشتراک گذاشتهاند. بارها و بارها این مطالب را خواندم و با کلماتی همچون همسفر و مسافر آشنا شدم؛ ولی معنای آنها را نمیفهمیدم تا اینکه فردای آن روز با قلبی لرزان و با چشمانی گریان، صورت پژمرده به آدرس کنگره۶۰ نمایندگی امامقلیخان رفتم. در آنجا فرشتگانی را دیدم با شالهای به رنگ مغز پستهای با آغوش باز من را پذیرا شدند و آنچنان برخورد کردند که مرا مجذوب مهربانیهای خود کردند و در آنجا تمام افرادی که روی صندلیهایی که بانظم و ترتیب خاص چیده شده بودند با پوشش سفید بسیار زیبا و جذاب بودند.
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که در هر مقام و شخصیتی باشید در برابر قوانین اینجا همگی یکسان هستید و بعدها متوجه شدم که آنها همسفر بودند و برای رهایی از تاریکیهای وجودشان و گرفتن آموزش و بال پرواز مسافر خود گرد هم آمدهاند. کنگره، معجزه زندگی ما شد، من دیگر نباید در ویرانههای گذشته بمانم. نام مرا «همسفر» گذاشتند تا به من یادآوری کنند که من بال دوم مسافر هستم و در بند ناامیدی شاید بالهای من خسته شده باشد و این قدرت عشق تو است که آسمان را برای مسافرت دوباره معنا میکند. تو از تاریکی نترسیدی، چون خودت نوری شدی در مسیر دشوار رهایی.»
بودن در کنارت در این سفر، بزرگترین افتخار مادری من است. تو فقط مسافر رهایی نیستی، تو دلیل بیداری من هستی، روزی که قدم در این مسیر گذاشتیم، بالهای من از هراس و نگرانی شکسته بود. به عنوان یک مادر، تماشای ویرانی تو، ویرانی تمام دنیای من بود؛ اما کنگره به من آموخت که من تنها ناظر رنجهای تو نیستم، من دعوت شدهام تا بال پروازت باشم، در اینجا بود که همسفر بودن، زیباترین تقدیر من شد.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون دهم)
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون نهم)
همسفران نمایندگی امام قلی خان
- تعداد بازدید از این مطلب :
776