قلم بیجان را برمیدارم تا چند سطری در مورد همسفر بنویسم. هرگز آن روزها را که با حالی خراب، چشمانی پر از اشک و دلی ناامید وارد کنگره شدم، فراموش نمیکنم. روزی که برای اولینبار وارد کنگره شدم، بهعنوان مهمان روی صندلی داخل سالن نشستم. مسافرانی که خود را معرفی میکردند و مدت زمان پاکیشان را اعلام مینمودند و من همچنان اشک میریختم. آرامآرام با خودم حرف میزدم و دوباره جرقهای از امید در دلم روشن شد؛ امیدی که میگفت میتوان به روشنایی سفر کرد. آنجا بود که فهمیدم باید مسافرم سفر کند و من همسفر او شوم و بار مسئولیتهای جدیدی را به دوش بگیرم. منی که خودم را فراموش کرده بودم و فقط دغدغههای مسافرم را داشتم، تازه فهمیدم باید بال و پری برای مسافرم باشم. مسافرم را به دست افرادی سپردم که از آگاهی و اطلاعات خوبی برخوردار بودند و خودم نیز به شناخت خویش پرداختم.
آنجا بود که آموختم نباید مقابل مسافرم بایستم، بلکه باید کنار او باشم. یاد گرفتم که انسان اختیار انتخاب دارد؛ میان خوبیها و بدیها. باید راهی را انتخاب کنم که از نور خدا باشد، از ضدارزشها دوری کنم و بر خط ارزشها و صراط مستقیم حرکت نمایم. پلهپله با وادیها آشنا شدم؛ وادیهایی که مرا با جهان جسم، جهان خواب و جهانبینی آشنا کردند. وقتی کتاب ۱۴ مقاله را خواندم، فهمیدم باید به مصرفکننده به چشم یک بیمار نگاه کرد؛ اینکه اعتیاد چیست و چگونه درمان میشود. در کنگره دریافتم که هنوز انسانهایی هستند که با قلبی مهربان و خالصانه خدمت میکنند. مسافر خوبم، من بهعنوان یک همسفر کنار تو میمانم و از تو سپاسگزارم؛ چرا که تو بودی که مرا با چنین مکان ارزشمندی آشنا کردی. امیدوارم سربلند و پایدار بمانی.
نویسنده: همسفر زیبا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)
رابط خبری: راهنمای لژیون هفتم همسفر زهرا
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بیستون کرمانشاه
- تعداد بازدید از این مطلب :
77