از زمانی که فهمیدم زندگی چیست و من چه نقشی در این زندگی میتوانم داشته باشم، با تکرار و تمرین در کنار خانواده سعی کردم هنر درست زیستن را بیاموزم. بزرگ و بزرگتر شدم و نوبت رسیدن و قرار گرفتن در زندگی مشترک فرا رسید، با هزار امید و آرزو و داشتن یک زندگی رویایی گام به دنیایی پر از مسئولیت گذاشتم.
در کنار همسر بودن و تلاش برای ساختن یک زندگی خوب همیشه برای من در اولویت قرار داشت غافل از اینکه اتفاقات زندگی مسیری را پر از درد و رنج و تباهی برای زندگی مشترک در پیش روی من قرار داد، البته بعدها فهمیدم که این دردها برای ساخته شدن من بود نه برای شکستن من.
خلاصه به واسطه وارد شدن شریک زندگی من در دنیای اعتیاد چه رنجها و سختیها بر من که نگذشت، هر چه تلاش کردم بتوانم زندگیمان را از این مشقتها نجات دهم نتوانستم.
چند سالی گذشت البته نه به همین سادگی، انگار دنیا هر آنچه آرزو داشتم را میخواست به من رو نکرده از من بگیرد، دنیا برایم تیره و تار شد، احساس ضعف و ناامیدی در من چنان قوی شد که همه چیز برایم بی معنی شد، باور کنید به هر دری زدم، هر راهی را امتحان کردم اما انگار همه راه ها بن بست و همه درها بسته بود.
با کوهی از اندوه و غصه به هر راهی سرک کشیدم، حرکت کردم و نهایت تلاشم را کردم اما هیچ روزنهای از روشنایی نیافتم خودم را در جهنمی تاریک و سوزان میدیدم که ندای شیطان در گوشم زمزمه میکرد همه چیز تمام شد، تلاشت بیهوده است، بس کن، تمامش کن تا کی دربه دری، تا کی رنج و عذاب، تا کی تنهایی و ...
بریده بودم و ناامیدی تمام وجودم را گرفته بود، اما قلبم به من ندا میداد که امیدت به خدا باشد، با این جمله به خودم امید میدادم و در خلوت خودم از خدا کمک میخواستم و میدانستم خداوند در قلبهای شکسته ریشه محکمتری دارد.
تا اینکه یکی از دوستان از مکانی حرف زد، از جایی برای رهایی از بند شیطان صحبت کرد که با دیدن برق امید در چشمانش من چنان به ذوق آمدم که خواستم این راه را نیز امتحان کنم یعنی امکان دارد دوباره به این اوضاع سر و سامان داد؟ میشود از این آشفته بازار دوباره زندگی درست کرد؟
با اصرار من وارد این مکان مقدس شدیم، مکانی که قرار بود برای ما به یک میعاد گاه تبدیل شود. وارد کنگره شدیم، با دنیایی از ناامیدی و ترس پا به جای گذاشتیم که سر انجام به عشق و آرامش رسیدیم، حرکت کردیم و چنان راهی برای ما نمایان شد که همان رویایی بود که در سر از آینده زندگیمان داشتیم.
شنیدن داستانهایی از کسانی که خود را همسفر مینامیدند باعث شد احساس تنهایی نکنم و چقدر این داستانها شبیه داستان زندگی من بود. در میان همسفران با آغوش باز پذیرفته شدم و با چه ذوقی دوست داشتم به پایان این تاریکی برسم اما به عنوان اینکه من یک همسفر شدم چگونه میتوانم کمک کنم به شخصی که مسافر نامیده شد، سفر از کجا به کجا؟ وظیفه من به عنوان یک همسفر چیست؟
آیا تمام مشکلات ما حل خواهد شد؟ آیا این راه سرانجام خوشی دارد؟ آیا ما هم دوباره رنگ آرامش و خوشی را در زندگی خواهیم دید؟ و هزاران سوال دیگر که هر لحظه در ذهن من میآمد و دنیای مرا آشفته میکرد چه باید کرد؟ همیشه دوست داشتم زود به هدفی که دارم برسم اما آموختم که همیشه کوتاهترین راه بهترین راه نیست، باید گوش و جان داد به حرفهای کسانی که زودتر وارد راه شدهاند.
از خداوند سپاسگزارم بابت اینکه به غیر از اینکه خودم همسفر مسافری بودم که با هم قدم در این مسیر زیبا گذاشتیم، من نیز یک همسفر صبور و مهربان پیدا کردم از روز اول در کنارش گرمای عشق را حس کردم، با حرفهایش به آرامش رسیدم و در دستانش حدیث مهر و محبت را دریافت نمودم.
فرشته مهربانی به نام راهنما، چنان با تمام وجود برایم امید را معنا کرد، چنان از پایان خوش این مسیر برایم روایت کرد که هرچه میدیدم، هرچه میشنیدم همش برق عشق بود و محبت، برایم سفری از ظلمت به نور را معنی کرد.
همسفر خوب بودن چه حس خوبی دارد. راهنمای عزیزم چه باید بکنم برای رسیدن به دریا و اقیانوس. در کمال آرامش و سادگی رسیدن به پایان سفر را اینطور معنی کرد. مهمترین چیز، داشتن خواسته قوی، حضور مستمر در جلسات و لژیون، گوش کردن سی دی و نوشتن آنها، مطالعه کتابها و نشریات کنگره۶۰، مشارکت کردن و حرکت در مسیر کنگره، گوش کردن، گوش دادن به راهنماییهای راهنما در مسیر.
دستم را در دست راهنمایم محکم فشردم و گوش کردم و تبدیل به یک فرمانبردار شدم. پایم را جای پای او گذاشتم و در طی سفر به حرفهای او اعتماد و عمل کردم و در کنار مسافرم به اجرا گذاشتیم.
در طی ۱۱ ماه به عنوان یک همسفر سرم را بالا گرفتم و باور کنید درهای بهشت را گشوده دیدم. مسافر و همسفر به پایان سفر رسیدیم و با امضای آقای مهندس دژاکام وارد سفر دوم شدیم. چشمهای خشک شده، روان شدیم و سختیها را پشت سر گذاشتیم و به بحر و اقیانوس رسیدیم و چه پایانی خوشتر از این. همسفر روزت مبارک و این داستان ادامه دارد...
نویسنده: راهنمای تازه واردین همسفر نسیم
ویرایش و ارسال: همسفر فرنوش رهجوی راهنما همسفر مهین (لژیون ششم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
384