روزهایی که فکر میکردم همسفر یا همسر خوبی هستم و خیلی از خودگذشتگی دارم، اما درواقع در تاریکی مطلق بودم؛ زندگی برایم تمام شده بود. در ذهنم فقط به این فکر میکردم که چرا مسافرم از این اعتیاد لعنتی دست برنمیدارد، گویا دیگر من و پسرم را دوست ندارد و از همهچیز بیشتر موادش را دوست دارد؛ غافل از اینکه خودش هم خسته شده بود، اما راهی را پیدا نمیکرد که رها شود. من هر وقت میشنیدم کسی با اعتیاد فوت کردهاست، فقط خدا میداند چه حالی پیدا میکردم با خودم میگفتم؛ اگر مسافر من هم خدای نکرده اتفاقی برایش بیفتد من باید چه کار کنم؟ خداوند را شاکرم که با کنگره آشنا شدیم اینجا بود فهمیدم اعتیاد یک بیماری است و کسانیکه در این دام گرفتار شدهاند، بیمارانی هستند که دائم به دنبال شفاعت هستند، اما راه را گم کردهاند.
با آموزشهایی که از کنگره گرفتم فهمیدم که باید با یک مصرفکننده چهطور رفتار کرد و حتی فهمیدم که من نیز باید درمان شوم؛ چون در تاریکی مطلق بودم. خداوند را هزاران بار شاکرم که فهمیدم باید بال پرواز مسافرم باشم، نه اینکه بنشینم و انتظار بکشم که همه دنیا برای من کاری کنند؛ نباید از کسی توقع داشته باشم، باید خودم را بسازم، تلاش کنم که از تاریکی به روشنایی برسم و در صراط مستقیم قدم بردارم تا بتوانم با آموزشهای ناب کنگره دنیایم را از نو بسازم. این را هم خوب میدانم این آموزشها نصیب هر کسی نمیشود، باید قدرش را بدانم. من یک همسفر هستم؛ یک همراه، یک همراز، یک همسر، یک مادر و یک زن. خداوند را شکر میکنم که اکنون حال دلم خوب است دنیا برایم زیبا و خوشرنگ شدهاست. امیدوارم خداوند عمری به من ببخشید تا بتوانم روزی جبران این لطف و مهر و عشق کنگره را داشته باشم.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سارا (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر مهتاب (لژیون اول)
رابط خبری و ویرایش: همسفر مرضیه رهجوی راهنما همسفر سارا (لژیون چهارم)
ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر اکرم (دبیر سایت)
همسفران نمایندگی بیستون کرمانشاه
- تعداد بازدید از این مطلب :
95