تا به اکنون در طول دوره زندگی شخصی خودم هیچگاه و هیچ کس برای من به این زیبای جواب سوالهایم را نداده بود؛ یقین و باور دارم که فقط من در زندگی بر روی کره خاکی زمین نیستم، که بارها و بارها در دوران کودکی و چه زمان نوجوانی و جوانی چه بسا کسانی که در دوران میانسالی و پیری هم هنوز در پی جواب برای اینگونه سوالها میباشند، که چرا خداوند انسانهای دزد و قاتل و کسانی که کارهای ضدارزشی بزرگ را انجام میدهن به یکباره از بین نمیبرد؟ چرا در دنیا جاهای خشک و بیآب و علف وجود دارد؟ چرا در تمام هستی نعمت باران به یک اندازه نمیبارد؟
چرا بعضی از انسانها آنقدر فقیر و بعضی دیگر بسیار غنی میباشند؟ چرا در بین این هم رنگ زیبا رنگ زشت هم به چشم میخورد؟ حالا که بوی خوب، دنیا را عطرآگین کند، چرا بوی بد و مدفون به مشام میآید؟ تا صدای آواز بلبل و صوت آواز اساتید خوش صدا میتواند گوش نوازی کند، چرا عرعر یابو و نعره گوش خراش فلان آوا؟ چرا حیوانات وحشی مانند شغال و کرکس و تمساح و مار وجود دارند؟ تا پروانه و کرم شب تاب و زنبور شیرین کار است؟ چرا سوسک و مگس و پشهکور و موش؟ چرا تا میتوانست دنیا را به اندازهی وسعت بزرگی و توان و خلقتش به یکسان و یک اندازه خلق نکرد؟ چرا بعضی در حسرت داشتن دو چشم بینا برای دیدن زیبایهای خلقت و دیگری چشم چران و هرزگر؟
چرا در دوران جنگ، بدی با خوبی سپاه دشمنان بیاندازه بوده است و سپاه حق انگشت شمار؟ و خداوند به یاری سپاه حق به طور معجزه آسایی دخالت نکرد؟ چرا دانشمندی را خلق کرد، که بمب اتم خلق کند و دانشمندی که سازندهی قلب مصنوعی و چشم مصنوعی برای نجات یک انسان؟
چرا یک فرد در خانوادهی فقیر و گرسنه و معتاد و... به دنیا می آید و یک فرد در خانواده پولدار و دانشمند و وزیر و وکیل؟ اصلا چرا هنگام سرپیچی شیاطین در سجده به انسان خداوند شیطان را مجازات نکرد و آن را نیست و نابود نکرد، تا انسان همیشه همه چیز برایش گل و بلبل باشد؟
اگر بخواهم چراهای که در زمان قبل از ورود به کنگره۶۰ که در ذهنم بود را بنویسم، یقین دارم که از هزار و یک سوال بیشتر خواهد شد؛ اما بعد از ورود به کنگره با خواندن وادی عشق، وادی چهاردهم بود، که تازه فهمیدم، ای کاش به جای تلف کردن عمر خود در کلاسهای بیهودی که تا به اکنون گذرانیدهام و حتی نیم جوابی را در پاسخ به حتی یکی از این بیانتها سوال نیافتهام؛ از همان ابتدا این وادی سر مشق اول تکلیفم، درس دوران تحصیلم میبود؛ اما پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست؛ اکنون وقتی سه دختر نوجوان اقوام نزدیک من مدام از من سوال میپرسند، خاله چرا موی من فر و دیگری صاف، رنگ پوست من سفید و دیگری سیاه، قد من بلند و دیگری کوتاه، مال و اموال او زیاد و من کم؟ درس او زرنگ و من ضعیف؟ پدر او مهندس است من...
من در پاسخ به آنها از دانش اندکی که از علم بیکران کنگره۶۰ آموختهام میگویم از لازمهی اضداد برای هستی، لازمه تاریکی برای دیدن نور برای وجود عشق و برای یکسانی دانش خلقت گرگ برای تندرستی و سلامتی گوسفند و چوپانش، برای ضرورت وجود جاذبه و دافعه، ضرورت وجود اقیانوس و کویر به یک انداز و اینکه خداوند دانش بیکرانش از فهم و درک من بیشتر است؛ آنقدر که نمیدانیم وجود شیطان برای آموزش انسان برای ارتقا نفسش لازم است و گرنه که از همان اول در جای ساکن میماندیم و اینکه لازمه خلقت حرکت است و در تاکاپو بودن و ساکن بودن و سکون معنای ندارد.
اکنون میدانم دنیا نه همین بود و نه همین خواهد ماند، نه ما سرباز این صفحه شطرنج هستیم و نه دستی که ما را به هر جهت که خود دوست دارد بچرخاند. خلقت هستی سیستم خودکار و هوشمندی میباشد، که در آن همه چیز مو شکافانه و با دقت نظارت، بررسی و حمایت و هدایت میشود و من مختارترین هستم برای تغییر جزئیات و کلیات زندگی خودم و این را از کتاب وادی عشق و وادی چهاردهم آموختم.
نویسنده: همسفر مرجان رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دهم)
ویراستاری: همسفر ملیکا نگهبان سایت
ویرایش و ارسال: همسفر کلثوم دبیر سایت
همسفران نمایندگی دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
90