نهمین جلسه از دور دوم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی لامرد با استادی مسافر مهدی، نگهبانی مسافر کوروش و دبیری مسافر اسماعیل، با دستور جلسه «وادی چهاردهم و تاثیر آن روی من» روز دوشنبه 27 اسفندماه 1403 ساعت ۱۶ برگزار شد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان مهدی هستم یک مسافر. اولین رهاییهای لژیون ویلیام وایت شعبه لامرد را به این عزیزان و راهنمای آنها آقای حسین تبریک میگویم و انشاءالله شروعی است که ادامهدار است و خود این افراد در آینده راهنما شوند و مسیر را ادامه بدهند.
دستور جلسه این هفته وادی چهاردهم و تاثیر آن روی من است، جناب آقای مهندس چنین میفرمایند که محبت به لمس نیست، به سخن نیست، بلکه به عمل است، محبت یک درس است. ایشان وقتی راجع به یک موضوع یا یک درس صحبت میکنند، یعنی در آن موضوع یک قواعد و قوانین وجود دارد و میتوانیم نتیجه بگیریم که آن یک علم است. یعنی محبت کردن یک علم است و هر علمی هم یک سری قوانین حاکم بر خودش دارد و این نیست که من از صبح بیدار شوم و بگویم من قرار است از امروز همه انسانها را دوست داشته باشم!
سوال اول مطرح میشود: چرا بحث محبت؟ چرا باید تلاش کنیم این علم را یاد بگیریم؟ جوابش خیلی کوتاه و قانعکننده است؛ چون هر چقدر این موضوع را خودم تجربه کنم و جلو بیایم، زندگی آسودهتری خواهم داشت. شما تصور کنید من صبح از خواب بیدار میشوم و حسم نسبت به آدمها این است که پوست یکی را بکنم و یا دعا کنم که خدا او را به زمین گرم بزند! آیا من آن روز آدم سرحالتری هستم یا اینکه ساختاری در من شکل گرفته باشد که بتوانم با آن انسانها را درک کنم و رابطه بهتری با آنها برقرار کنم؟
پس باید قبول کنیم که محبت یک درس است و علمی است که یک سری قوانین حاکم بر خودش دارد که باید آن را یاد بگیریم. آقای مهندس در سیدیهای مختلف وادی چهاردهم اشاره میکنند که یکی از کارهایی که باید انجام بدهیم، تمرین کردن است. یک روش عملی برای این موضوع، این است که خودمان را جای آدمها بگذاریم. چگونه؟ اگر یکی آمد و یک برخوردی با من کرد، خودم را جای او بگذارم و با خودم فکر کنم که اگر من جای او این اشتباه را کرده بودم، دوست داشتم چگونه با من برخورد میشد؟ اگر این کار را بکنم، درک میکنم که من هم خیلی اشتباه داشتم. من هم موقعی که اشتباه کردم، دوست داشتم که یک جور متعادلتری با من برخورد بشود و به نظر من یکی از درسها و قوانینی است که در محبت وجود دارد.
یک موضوع دیگر این است که من باید تمرین کنم خوبی آدمها را ببینم. هر کدام از ما ضعفهای زیادی داریم، ایرادات فراوانی داریم و خیلی هم طبیعی است که داشته باشیم. به نظر من یکی از تمرینهای اصلی این است که خوبی انسانها را ببینیم، بدی آدمها را دیدن اصلاً کاری ندارد. روی هر کسی دست بگذاری، پر از بدی است و اگر تمام تمرکز خود را روی بدیهای انسانها بگذاریم فقط بدیهایشان را میتوانیم ببینیم و راجع به آن صحبت کنیم. یکی از آن قوانینی که میتوانیم با آن به محبت برسیم و بتوانیم انسانها را دوست داشته باشیم، این است که خوبیهایشان را ببینیم.
امروز برای این علم، آقای مهندس راههای تمرینی دادهاند. مثلا یک نفر هزار خوبی به من کرده، اما یک روز جواب سلام من را بد میدهد یا با من بداخلاقی میکند. آیا من چشمم را روی همه آن مسائل خوب میبندم و فقط همین الان را میبینم؟ این یکی از تمرینهایی است که مهندس برای این مسئله میگوید؛ آن لحظهای که خواستی این فکر را کنی، برگرد عقب! یک لحظه همانجا مکث کن و ببین این آدم، این خانم و یا این آقا چقدر در حق تو لطف و خوبی کرده، چقدر از تو حمایت کرده و یا هر چیز دیگری ... و اصلاً شرط انصاف نیست به خاطر این موضوع که الان پیش آمده، پا روی همه آنها بگذاری و چشمت را روی همه آن خوبیها ببندی!

محبت در عمل، چیزی است که باعث گسترش محبت و حفظ چیزهایی میشود که داریم.
داستان قدردانی به محبت نزدیک است؛ یعنی یکی از مسائلی که از آن درسهاست، این است که قدر چیزهایی که داریم را بدانیم. همانطور که محبت به لفظ و سخن نیست، قدردانی هم تنها به کلام نیست. بله، در کلام میگوییم: آقا دمت گرم، دست درد نکند، خانم ممنونم، سپاسگزارم! قدردانی این است که من باید وقتی کار خوبی در حق دیگران میکنم و خدماتی را که به دیگران ارائه میدهم، وظیفه خودم بدانم، ولی بقیه در حق ما اگر کاری کردند، آن را باید لطفی بدانم که از سمت آنهاست. اگر توانستیم این تعادل را رعایت کنیم، میتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم، وگرنه من میآیم یک لیوان آب به دست یکی میدهم و فکر میکنم این دیگر کل زندگیاش را مدیون من است و در ادامه این ایجاد تنفر میکند و طلبکارش میشوم و وقتی طلبکارش میشوم، او نمیتواند یک سری کارهایی که من میخواهم را انجام دهد و در نتیجه از دایره من خارج میشود.
برای مثال کسانی آمدند از بوشهر، یک سال تلاش کردند و بچههای اینجا هم خیلی خوب حمایت کردند. من به عنوان یک رهجو که در لامرد هستم و الان دارم سفر میکنم و یا کسی که درمان شده و یا همسفری که این شرایط برایش فراهم شده که بیاید و حال خوبی را تجربه میکند و مسلح میشود به یک سری دانستهها که بتواند از موانع زندگیاش بهتر عبور کند، آیا من نباید قدر کسانی که از آن شهر میآیند را بدانم؟ گمان نکنم که آنها وظیفهشان است!
راهنمایان همسفران که میآیند و من میدانم، بچه کوچک دارند و با وجود مشکلات میآیند که اینجا کمک کنند و یک خانواده را دور هم جمع کنند. آیا فقط در هر مشارکت راجع به این صحبت کنم، بگویم ممنون خانم که آمدید به عنوان راهنمای من یا آقا که آمدید؟!
نه! این قدردانی به عمل است؛ باید بتوانم این ساختار را در خودم حفظ کنم، باید صبح جمعه در ورزش پارک شرکت کنیم. به موقع در کلینیک حضور داشته باشیم و دارو را بگیرم؛ سر نظم و بدون غیبت در جلسات شرکت کنیم و به عنوان همسفر تکالیف خودمان را به موقع انجام بدهیم و سعی کنیم آموزشهایی را که اینجا یاد میگیریم در خانه و جامعه پیاده کنیم. اینها مصداقهایی هستند که محبت را میتوانیم تمرین کنیم و آن شکرگزاری را داشته باشیم.
ممنون که به صحبتهای من گوش دادید.
.jpg)

.jpg)
.jpg)




نگارش و ثبت: مسافر اسماعیل
- تعداد بازدید از این مطلب :
262