و این بار نوبت به عشق رسید؛ اما مگر عشق نوبتی میشود؟! عشق را ابتدا و انتها نیست، عشق آغاز و پایان همه چیز است. خالق مهربان بندبند وجود بندهاش را با عشق در آمیخت و جان بخشید.
در هر کجا که بنگری محبت و عشق پروردگار به مخلوق، جاری و ساری است؛ لیک باید چشم دل باز کرد تا دید. هر صبح خورشید، عاشقانه طلوع میکند تا با دستان طلاییاش هستی را نوازش کند و فقط امید و انتظار طلوع دوباره، هست که غم غروب را برایش التیام میبخشد.
عشق را در خانه باصفای پدربزرگ دیدم، با دیوارهای کاهگلی که وقتی آبوجارو میزد، بوی نم خاک بارانخورده، همهجا میپیچید. حوض فیروزهای وسط حیاط که بر دیوارهاش شمعدانیها گرد هم آمده بودند تا در بزم و پایکوبی ماهیها، گلافشانی کنند و عشقی که مادربزرگ به سجاده گلگلیاش داشت که وقتی باز میشد، عطر گلاب فضا رو پر میکرد و هالهای از معنویت احاطهاش میکرد و دستهایی که رو به آسمان بود و اشکهایی که از پس چشمان بسته، با انداختن هر دانه تسبیح، به روی گونهاش همچون مروارید میغلطید و این جز عشق، نبود.
عشق را در نگاه مادری دیدم که گامهای نخستین فرزندش را میشمرد و با هر قدم زیر لب، جانش را نثارش میکرد و با هر لغزشی، نفس در سینه حبس میکرد و تا دوباره ایستادن و راهرفتنش رها نمیشد. لحظهلحظه خم شد، شکست و جان داد تا فرزندش قامت راست کند و جان بگیرد.
عشق را در دستان زمخت و خشن پدری دیدم که نان گرم به همراه داشت و زنگ در خانه را میزد. بوی نان گرم و تازه، فرزندان را به استقبال از پدر دعوت میکرد. نبردهای زندگی و ناملایمات، دستانش را ناملایم و موهایش را سپید کرده بود؛ اما او همچنان ایستاده بود. ایستادنی عاشقانه...
و اکنون عشق را در ابعاد مختلف در تمام وجود مردی میبینم که خود درد کشیده، بیمهریها دیده. دلش میتپد برای درد همنوعانش. قلبش میزند برای اینکه دستی بگیرد و به مهر بفشارد.
راهی رفته برای هزاران راه نرفته. مردی که عارفانه میگوید و عاشقانه عمل میکند. مردی که آمده تا احیا کند و بسازد، میخواهد زوال و نازیبایی را در درون و بیرون مسافر به امید، غرور و زیبایی مبدل سازد، میخواهد رنج و غم را از دل همسفر بزداید و سرور و باور را در دل او نهادینه سازد و اشک شوق در دیدهاش بنشاند.
من او را از نزدیک ندیدهام؛ ولی شنیدن صدایش و درک کلامش آنچنان آرامم میکند که گویی نوازش دست مهربان پدر است، بر سر و مهر ناب مادر... و اینها اگر معنای عشق نمیدهد پس چیست؟
عشق و محبت الهی، بدرقه راهت ای بزرگترین امید.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر محبوبه (لژیون چهارم)
ویراستاری و ارسال: همسفر راضیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی عطار نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
1121