حدود ۱۱ ماه هست که سفرم را در کنگره شروع کردم، مسافرم حدود ۳ ماه از من زودتر وارد کنگره شد. مسافرم راههای بسیاری را برای ترک اعتیادش رفته بود، حتی یک بار هم حدود ۸ ماه ترک بود ولی دوباره به مصرف خودش برگشت. زندگیمان اوایل ازدواج خوب بود تا زمانی که مسافرم به این راه کشیده شد. اولش میگفت تفریحی میکشم، خیالت راحت، من معتاد نمیشوم؛ ولی کمکم در این باتلاق کثیف بیشتر و بیشتر فرو میرفت و من هم به دنبال خودش به نابودی میکشاند، جوری شده بود که دیگر تمام زندگیش مواد شده بود و تمام تفریحاتش شده بود رفیقهایش. اصلاً انگار من را در زندگیش نمیدید، من هم دیگر واقعاً کم آورده بودم، چشم باز کردم دیدم دو تا بچه و یک زندگی داغون دارم، فقط به طلاق فکر میکردم، میگفتم باید خودم را راحت کنم طلاقم را میگیرم و با بچههایم زندگی میکنم حداقل اعصابم از این جهت راحت است ولی هیچ وقت به این فکر نمیکردم که بتوانم این زندگی را دوباره مثل اولش بسازم چون کاملاً ناامید بودم. بنظرم زندگیم کاملاً نابود شده بود و درست شدنی نبود تا اینکه یکی از دوستان مسافرم که خودش هم این روزها را تجربه کرده بود و به بهبودی کامل رسیده بود با مسافرم صحبت کرد و آن را دعوت کرد به جایی که خودش درمان شده بود. مسافرم روزهای اول با ناامیدی میرفت، من هم اصلا فکرش را هم نمیکردم که به نتیجه برسد و در فکرهای منفی خودم غرق بودم. بعد از چند هفته که گذشت خدا را شکر به نظر میرسید که یکم به خودش آمده و خوشبختانه از آنجا خوشش آمده بود. وقتی که میآمد خانه با شوق از آنجایی که میرفت برایم تعریف میکرد و میگفت جایی است به نام کنگره، من اوایلش خندم میگرفت و با خود میگفتم اینجا هم یک جایی است مثل جاهای قبلی؛ ولی چیزی به زبان نمیآوردم مسافرم روز به روز اشتیاقش بیشتر میشد. یک روز از من هم خواست که همراهش بروم، من هم روز اول که رفتم خیلی همه چیز برایم عجیب بود. نمیدانم چرا با اینکه یک جایی بود که تازه برای اولین بار میرفتم و همه آدمهایی که آنجا بودند برای اولین بار میدیدم ولی اصلاً احساس غریبی نمیکردم. روز اول خیلی بهم چسبید و همان باعث شد که الآن ۱۱ ماه در کنگره باشم. شاید هم به عشق یک فرشتهای از جنس آدم که آن فرشته آقای مهندس هستند، البته همه کسایی که در کنگره هستند واقعاً فرشتههایی هستند از جنس آدم. مسافرم الآن یک ماه هست که رهایی از مواد را تجربه میکند، الآن ۱۳ ماه در خانه ما مواد نیست، دود نیست، رفیق ناجور نیست، عصبانیت نیست، بد دهنی نیست، به جایش آرامش، عشق، صفا، بوی نان تازه اول صبح، بوی زندگیست و الآن در ماه پر فضیلت رمضان هستیم و بعد از حدود ۲۰ سال مسافرم اولین ماه رمضان را روزه میگیرد و نماز میخواند. حس میکنم تازه معنی زندگی، معنی ماه رمضان را میفهمم چون همه ساله در ماه رمضان تنها سر سفره افطار بودم، تنها سر سفره سحر بودم، تنها نماز میخواندم و روزهای ماه رمضان مثل روزهای گذشته مشغول درست کردن غذا بودم ولی خدا را شکر امسال اولین ماه رمضان هست که با شوق سفره افطار را پهن میکنم و با عشق غذای سحر را آماده میکنم. همه اینها را مدیون آقای مهندس هستم و تمام عمر دعا گویشان هستم. این روزها حال و هوای عید هم هست و داریم به روزهای پایانی سال نزدیک میشویم، امسال بهترین سال عمر من بود و به عشق سال جدید و روزهای نو با مسافرم چند نهال میکاریم تا روزی سرسبز شوند و انسانهای بعد از ما بتوانند از محصولات و فواید آن درختها استفاده کنند.
نویسنده: همسفر اکرم لژیون سردار
ارسال کننده: همسفر اکرم دبیر سایت
همسفران نمایندگی شهباز
- تعداد بازدید از این مطلب :
۷۸