دلنوشته همسفر ساحره
سالهای خیلی قبل پدرم یک باغ ۴ یا ۵ ساله داشت. باغ عمه کنار باغ پدرم بود، که تازه نهال کاشته بودند. ما بچه بودیم، یادم است برادرم با پسر عمهام حسابی دعوا میکردند.
در عالم بچگی که نمیدانم انتقام، معنای آن انتقام در بزرگسالی را میدهد و یا نمیدهد؟
برادرم انبر باغبونی را برداشت و شروع کرد به نصف کردن نهالها، آن روز علاوه بر دعوا و جنجالی که بر پا شده بود، مادرم خیلی گریه میکرد نه به خاطر جنجالی که اتفاق افتاد بلکه، به خاطر درختها گریه میکرد، که همچین بلایی سر درختها آمدهاست.
مادرم گفت: درخت حکم فرزند انسان را دارد.
همانطور که انسان از فرزندش محافظت و نگهداری میکند تا به ثمره بنشیند و نتیجه بدهد، برای درخت همان کاری را انجام میدهیم که برای فرزندانمان انجام میدهیم.
درخت مانند انسان جان دارد، نفس میکشد و خیلی ارزشمند است.
آن روز در ظاهر خیلی از درختان از بین رفته بودند. یک سال گذشت، و سال آینده همان درختها از زیر دوباره جوانه زدهبودند. و این نشان از زنده ماندن آنها بود.
مادرم فقط خدای مهربان را شکر میکرد. شاید از رفتار و گریههای مادرم بود که از آن روز درخت برای من معنا پیدا کرد و مقدس شد.
همانطور که آقای مهندس دژاکام بارها اشاره کردند( هیچ الگویی با ارزشتر و قشنگتر از طبیعت نیست.)
یک درخت علاوه بر فوایدی که برای انسان دارد، به انسان میآموزد که برای بقا و برای زندگی کردن تلاش کنیم و ناامید نشویم.
شاید در صور آشکار همه چیز شکل دیگری داشت، اما در صور پنهان این نهالهای یکساله برای ماندن تلاش بسیاری کردند.
درخت از نظر من مظهر زندگی است و مظهر رسیدن به خواستههایی که به زمان نیاز دارد.
نویسنده: همسفر ساحره
ویراستاری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون اول)
رابطخبری: همسفر پروانه رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون اول)
تنظیم و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون اول)
- تعداد بازدید از این مطلب :
100