English Version
This Site Is Available In English

راهنما بهترین معلم ما است

راهنما بهترین معلم ما است

سلام دوستان اعظم هستم یک همسفر (لژیون سوم)

راهنما یادآور وادی چهاردهم است. کوله‌بار خالیم را برمی‌دارم و لنگ‌لنگان کوهنوردی می‌کنم. قله‌ای را می‌خواهم فتح کنم که قبلاً فتح شده است؛ احتمالاً می‌پرسید: چرا قله فتح‌شده را فتح می‌کنم؟ چرا کار بیهوده می‌کنم؟ بله! این فتح قله برای تمام انسان‌ها لازم و شاید واجب است. نوک قله نور را می‌یابم و می‌خواهم کوله‌بارم را پر از نور کنم و دست کسانی را بگیرم که شکست را مقدمه پیروزی می‌دانند، افرادی از جنس ایمان که با لبخند آن‌ها جان دوباره می‌گیرم؛ کسانی که حرف‌هایشان مانند گرما بر وجودم می‌نشیند و رفتارشان دریا را در ذهنم ترسیم می‌کند. دو رنگ در این کوه خاطره‌انگیز است. رنگ سبز، سمبل شادابی و رنگ نارنجی، سمبل امید است. راهنما همسفر راضیه و راهنما همسفر حمیده، معانی عشق روزتان مبارک.


سلام دوستان فاطمه هستم یک همسفر (لژیون دوم)

هفته زیبا و با شکوه راهنما را ابتدا به معلم علم و عمل، معلم علم راستین آقای مهندس و خانواده محترم ایشان تبریک عرض می‌کنم. این هفته قشنگ و زیبا بر پیشگامان سراسر کنگره۶۰ مبارک باشد. توصيف کردن این عاشقان برایم کمی دشوار می‌شود؛ چون آن‌ها از عمق وجود خود با عشق بلاعوض در این مسیر سبز یاری‌رسان دردمندان هستند. راهنما با دست‌های خود ویرانه‌ها را آباد می‌کند و مرهمی بر قلب‌های شکسته است. راهنما، راه را هموار کرده است و مسیر درست زندگی را به من می‌آموزد. او عاشق است و عشق را یاد می‌دهد، سراسر وجودش از نور خدا است، باران رحمت است. سفید پوشان با شال‌های نارنجی در این انوار الهی می‌درخشند تا آلودگی‌ها را زلال و پاک کنند. راهنما رود خروشان است و می‌جوشد تا سبز شود. راهنما، اشک را از چشمانم پاک کردی، خنده را بر لب‌هایم نشاندی، دست‌های سردم را گرم و دل بی‌قرارم را آرام کردی، محبت را در دلم کاشتی، امیدم را نا‌امید نکردی، دردهای بی‌دردم را در چشمانم خواندی و گفتی پایان شب سیه، سپید است. قلم در دست دارم تا از این اسطوره صبر و استقامت سپاسگزاری کنم و بنویسم، ای عاشقان بی‌ادعا روزتان مبارک.
 

سلام دوستان نسرین هستم یک همسفر (لژیون چهارم)

روزهایی که شهر وجودیم در زمستانی سرد و تاریک به‌ سر می‌برد، ناامیدی و غم مهمان دلم شده بود، چشمانم خیس و بارانی بود، لب‌هایم خشک و همانند کویری در دل دشت بود‌. روزی ‌که دست‌هایم‌‌ یخ‌زده‌ بود‌ و پاهایم‌ دیگر توان راه‌ رفتن نداشت، دل‌سرد از همه‌چیز‌ و همه‌جا بودم؛ روزنه نوری در چشمانم سو‌سو زد و چشمانم روشن‌ شد. وقتی تو را‌ دیدم‌، وقتی‌ مهرت به‌ دلم‌ افتاد و با‌ دلم تو را انتخاب کردم، وقتی راهی باز شد، ‌به‌نام کنگره‌‌۶۰ و تو‌ شدی‌ فرشته‌ای‌ که همانند پروانه‌ به‌ دورم‌ گشتی‌؛ آموخت‌هایت‌ را‌ در اختیارم‌ قرار‌ دادی‌، دستم‌ را‌ به‌ گرمی‌ گرفتی‌، با وجود‌ خود وجود یخ‌زده‌ام‌ را گرم‌ کردی‌ و جانی‌ تازه بخشیدی، ناامیدی‌ و غم‌ را از دلم پاک‌ کردی‌ و چشمان همیشه بارانیم را روشن کردی. راهنمای عزیزم، ای چراغ راه گم کرده‌ام، تو توان راه رفتن و حرکت را به من دادی، ‌گل‌ امید‌ را در‌ دلم‌ رویاندی‌ و دلم‌ به‌ عشق‌ و محبت‌ بی‌دریغ‌ تو زنده‌ شد، شهر وجودیم با‌ وجود‌ تو‌ جانی‌ تازه گرفت، با وجودت تو آدمی دیگر شدم؛ همه را مدیون فرشته نجاتم، راهنمای عزیزم هستم. امید‌وارم عمرت مستدام و دلت شاد باد.

ویراستار: راهنمای تازه‌واردین همسفر حمیده نگهبان سایت
ارسال: مرزبان خبری همسفر نیره
نمایندگی همسفران جواد گلپایگان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .