زمانیکه در انبوهی از غم، حسرت و ناامیدی سرگردانی، یافتن کسی که معنی غم و دردهایت را میفهمد و تو را درک میکند؛ قطعاً بهترین هدیهای میتواند باشد که دریافت میکنی.
زمانی را به یاد میآورم که مسافرم بدترین روزهای عمرش را میگذراند و اوضاعواحوال مناسبی نداشت؛ درحالیکه من با تمام حسهای بستهام به دنبال راهی برای تغییر شرایط زندگیمان میگشتم.
یک روز برحسب اتفاق با سایت کنگره۶۰ آشنا شدم؛ چراکه آن زمان در شهر ما هنوز شعبهای وجود نداشت و شعبههای کنگره۶۰ خیلی اندک بودند. در سایت قسمتی وجود داشت که میتوانستید راهنمای غیرحضوری انتخاب کنید. وقتی تصویر راهنما همسفر منصوری را دیدم، مجذوبش شدم و در سایت با او گفتوگو کردم و شرح حال خود را گفتم. او با عشق من را مشاوره میکرد و برایم در مورد بیماری اعتیاد توضیح داد. حس خیلی خوبی بود تا آن زمان با کسی در مورد مصرفکننده بودن مسافرم صحبت نکرده بودم؛ اما او خیلی آرام و با آگاهی راه را برایم روشن کرد. به دلیل تخریب زیاد شیشه روی مسافرم از حرف زدن با او میترسیدم؛ درحالیکه در این شرایط سخت باردار بودم. از راهنمایم یاد گرفتم که تنها در زمانهایی که حال مسافرم خوب است و خمار نیست، در مورد اقدام برای درمانش با او صحبت کنم. تمام تلاش خود را به کار میبردم تا به تمام سخنان راهنمایم گوش دهم و با دریافت انرژی از ایشان کمکم یخهای وجودم را آب میکردم و اندکی به جلو حرکت میکردم.
یک روز به من اطلاع داد که در شهر خمین شعبهای راهاندازی کردهاند و میتوانید به آنجا بروید. فکرش را هم نمیکردم که مسافرم راضی شود که به آنجا برویم؛ اما پذیرفت و سفر خودمان را آنجا آغاز نمودیم. در شعبه خمین مجدداً راهنمایی انتخاب کردم و راهنما همسفر خلجی دومین راهنمای من شدند و خاطرههای بسیار خوبی با ایشان دارم و آموزشهای بسیاری از وجودشان گرفتم. راهنما همسفر خلجی تکه کلامی داشتند، زمانیکه من درباه مشکلی با ایشان صحبت میکردم؛ فقط لبخندی میزد و میگفت: درست میشود. ایشان به من درس صبر و قناعت در زندگی، امید، حرکت و تلاش میدادند.
خلاصه مسیر را ادامه دادیم تا اینکه روز رهاییمان که همزمان با تولد دوسالگی فرزندم بود، فرا رسید و ما به تهران رفتیم. به یاد دارم که در شعبه آکادمی نشسته بودیم تا رهاییمان را اعلام کنند؛ درحالیکه داشتم به راهنما همسفر منصوری پیام میدادم تا او را مطلع کنم که امروز رهاییمان است و به تهران آمدهایم. ایشان با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند و گفتند: اتفاقاً من هم در این مکان حضور دارم. باورم نمیشد؛ درحالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود. آری! راهنمایی که باعث آشنایی من با کنگره شده بود و سهم بسیار زیادی در حال خوبمان داشت؛ باید آن لحظه در آن مکان حضور میداشت تا شاهد رهایی رهجویش از نزدیک باشد. من که فقط صدای ایشان را شنیده بودم، با دیدنشان او را در آغوش گرفتم و از ایشان تشکر کردم و همانجا پاکتی را به رسم ادب تقدیمشان کردم.
ناگفته نماند که کنگره سه راهنما به من هدیه داد. زمانیکه شعبه گلپایگان راهاندازی شد، راهنما همسفر بهیه را به عنوان سومین راهنما انتخاب کردم و با افتخار در لژیون ایشان قرار گرفتم؛ درحالیکه با حرفهای ایشان تغییر و رشد کردم، به لژیون سردار پیوستم، از ترس به شجاعت رسیدم، عشقورزیدن به مخلوق و هرآنچه در هستی وجود دارد را فراگرفتم، در آزمون راهنمایی شرکت کردم و خودم را به سیل خروشان عاشقان وصل نمودم.
در پایان برای هر سه این عزیزان بهترین سالها، ماهها، روزها و لحظهها را آرزومندم و امیدوارم با خدمت بلاعوض و عاشقانه در این جایگاه اندکی از زحمات ایشان را جبران کنم و بتوانم نوری هر چند اندک را در قلب فرورفتگان تاریکی اعتیاد روشن کنم و چراغی کوچک برای روشن ماندن خورشید پرفروز کنگره۶۰ باقی بمانم.
نویسنده: راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
عکس: همسفر نجمه رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم)
ویراستاری و ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
111