سلام استاد عزیزم.
امیدوارم حالت همچنان خوب باشد.
نمیدانم باور کنم یا نه، ولی چه زود دیر شد! خودت خوب گفتی که پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است. شما این خط و سفرت را به پایان رساندی و خط دیگر و سفر دیگرت را شروع کردی.
در شوکم. حالا نمیدانم گریه و زاری کنم و ماتم بگیرم، یا به خاطر تولد دوبارهات و سفر جدیدت در بُعدی خیلی بالاتر و بهتر، خوشحال باشم و شاکر. نمیدانم...
ناراحتم؛ ولی نه، ته دلم امیدی دارم که به من میگوید این پایان راه نیست، نه! شاید این آغاز ماجرا باشد. حتماً اینگونه است؛ چون شما در وادی هشتم به ما اینگونه گفتید که پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است.
پس شما را به دستان زیبای پرمحبت، پرلطافت و بسیار مهربان خداوند بسیار مهربانم میسپارم؛ خداوندی که از روی لطف، محبت و مهربانی خودش، تو را به ما انسانها داد تا در این تاریکیها، نور و روشنایی دل ما و چراغ راه ما باشی.
از خداوند به خاطر بودنت و وجودت، هم در این بُعد و هم در بُعد دیگر، سپاسگزارم. تو را به دستان پرمحبتش میسپارم.
میدانم که در بُعد دیگر، غوغا و ولولهای باشکوه، بسیار زیبا و شکوهمند برپاست؛ فرشتگان و استادان و دوستانت رعد، سیلور، عقاب سفید، سردار و دیگر اعضا و فرشتگان خوشحال و رقصکنان به استقبالت آمدهاند تا آمدن باشکوهت را همراه با دستاوردهای نورانی و موفقیتهایت جشن بگیرند.
خوشا به حالت! وقتی به اینها فکر میکنم، میگویم مهندس بسیار خوشحال است. خوشا به حالت! و خوشحال میشوم.
ولی وقتی به ندیدنت و نشنیدنت و دور ماندن از ما فکر میکنم، به اینکه باز هم میتوانستی نور و چراغی برای ما ناامیدان، ناراحتها باشی، ناراحت میشوم و میخواهم ناله کنم و با صدای بسیار بلند فریاد بکشم و از خداوند شکوه کنم.
ولی نه، او بود که از روی لطف و محبت به تو آموزش داد و بسیاری از رازهای پنهانش را برای تو آشکار کرد تا تو چراغ و نور و امیدی برای ما و بندگان بر روی زمین باشی.
خداوندا، مرا ببخش. پس، از تو سپاسگزارم. خودت دادی و خودت هم گرفتی. حکمت و مصلحت دست خودت است. نمیدانم، شاید دوباره بهزودی در کالبدی دیگر متولد شوی. نمیدانم، واقعاً نمیدانم.
فقط این را میدانم که خودت گفتی بذر محبت در دلها کاشته شده است و کسانی که این پیوند محبت در دلهایشان کاشته شده است، حتی اگر در بُعدها و حلقههای دیگر هم باشند، از همدیگر دور نمیشوند و حتی اگر صدایشان بزنی، صدایت را میشنوند و حتی جواب نیز میدهند.
به قول معروف:
«چشم دل باز کن که جان بینی
آن چیز که نادیدنی است، آن بینی.»
امیدوارم که چشم دل و گوش دلم باز شود تا بتوانم تو را ببینم و تو را بشنوم. البته باور دارم و میدانم که حتماً اگر کسی خوب گوش دهد صدایت را میشنود و حتی تو را میبیند و میشنود.
ای پدر معنوی و استاد بزرگوارم، از تو بسیار سپاسگزارم که آموختی و همچنان با صدای دلنوازت میآموزی.
به فرشتگان مقرب و به عیسی سلام مرا برسان، چون میدانم که تو الان با مقربان هستی. خوشا به حالت!
به خداوند نیز سلام مرا برسان.
میدانم که در زندگیهای قبلی، به خاطر «اناالحق» گفتنت، خیلی آزارت دادند؛ ولی تو به ما فهماندی که کلام و حرف و سخنان تو حق بود، نه اینکه خود خدا باشی؛ منظورت سخن حق و کلام حق بود که از دیرباز به ما میفهماندی و فهماندی.
اگر مثل موسی رو در روی خدا نشستی و با او حرف میزنی، سلام مرا نیز به خدا برسان؛ چون میدانم که تو به این درجه از نزدیکی و مقرب بودن به خداوند رسیدهای.
ای حق، در پناه حق.
دوستدارت، رهجوی امیدوار تو، همسفر میثم