وقتی به مسیرم در کنگره نگاه میکنم، بیشتر از همیشه میفهمم که کنگره برای من فقط یک مکان نیست؛ بلکه کمکم بخشی از زندگیام شده است. جایی است که نگاهم تغییر کرد و یاد گرفتم خودم، آدمها و اتفاقات زندگی را جور دیگری ببینم. قبل از کنگره، وقتی ناراحت میشدم یا مشکلی برایم پیش میآمد، بیشتر گله میکردم، ناراحت میشدم یا گوشهای مینشستم و گریه میکردم. خیلی وقتها منتظر بودم شرایط تغییر کند تا حالم بهتر شود؛ اما کمکم در کنگره۶۰ یاد گرفتم قبل از هر چیزی فکر کنم؛ ببینم واقعاً چه اتفاقی افتاده، سهم من چیست و چه کاری از دست خودم برمیآید.
آموزش گرفتم که هیچکس بیدلیل اینجا نیست و خودم هم بیهدف وارد این مسیر نشدهام. حتی وقتهایی که احساس میکردم هیچ راهی ندارم، کمکم فهمیدم شاید راهی وجود داشته باشد و من هنوز آن را پیدا نکرده باشم. از طرفی فهمیدم هیچکس به اندازه خود آدم نمیتواند برای زندگی خودش قدم بردارد. میتوانم از آدمها آموزش بگیرم، کمک بگیرم و دستم را به دست راهنما بسپارم؛ اما مسئولیت انتخابها و حرکت کردن در زندگی خودم با خودم است.
کمکم فهمیدم اگر همهچیز را به شرایط یا آدمهای دیگر بسپارم و منتظر بمانم کسی بیاید و مشکلاتم را حل کند، تغییری در زندگی من ایجاد نمیشود. فکر کردن بهتنهایی کافی نیست؛ باید حرکت کرد. خیلی از چیزهایی که روزی برایم سخت یا حتی غیرممکن به نظر میرسیدند، وقتی شروع کردم قدمبهقدم جلو بروم، برایم شکل دیگری پیدا کردند. یاد گرفتم قبل از اینکه سریع واکنش نشان دهم، یک لحظه مکث کنم، عقل و منطقم را وارد تصمیمهایم کنم و هر چیزی را که به ذهنم میرسد، همان لحظه تبدیل به عمل نکنم.
یاد گرفتم دنبال راه درست بگردم و فقط پیدا کردن راه کافی نیست؛ بلکه برداشتی که از مسائل دارم هم اهمیت دارد. شاید یکی از قشنگترین چیزهایی که یاد گرفتم این باشد که خیلی وقتها راه، قبل از حرکت کردن معلوم نمیشود.
آموزشهای جهانبینی و استاد امین برای من فقط یکسری مطالب برای خواندن نبود؛ کمکم اثرشان را در زندگی خودم دیدم. قبلاً خیلی وقتها قبل از اینکه کاری را شروع کنم، از نتیجهاش میترسیدم و همین ترس باعث میشد عقب بکشم، کارها را به تأخیر بیندازم یا حتی بعضی فرصتها را از خودم بگیرم.
کمکم فهمیدم خیلی از موانعی که سر راه خودم میگذاشتم، فقط بیرون از من نبود؛ بخشی از آنها در ذهن و ترسهای خودم شکل گرفته بود. هنوز هم میترسم و هنوز هم گاهی تردید میکنم؛ اما دیگر مثل قبل با اولین ترس متوقف نمیشوم. سعی میکنم یک قدم بردارم و نگذارم ترس به جای من تصمیم بگیرد.
یکی از مهمترین آموزشها برایم این بود که اعتیاد فقط سیگار کشیدن نیست. من رفتارها و واکنشهایی داشتم که شاید قبل از کنگره حتی متوجه آنها نبودم. با لطف کنگره، آموزشهای مهندس و راهنمای ویلیامم، کمکم این رفتارها را شناختم و توانستم روی درمانشان کار کنم. به همین دلیل امروز رهایی برای من فقط سیگار نکشیدن نیست؛ بلکه تغییر کردن نگاه و رفتارم و یاد گرفتنِ نوع دیگری از برخورد با خودم و زندگیام است.
در این مسیر، نگاه مهندس به درمان و روش DST هم برای من بسیار متفاوت بود. فهمیدم درمان و تغییر چیزی نیست که بشود با عجله از آن عبور کرد. بدن و ذهن آدم برای بازسازی به زمان، نظم و حرکت قدمبهقدم نیاز دارند. این نگاه به من یاد داد که برای تغییر کردن باید صبر داشته باشم و اجازه بدهم هر چیزی مسیر خودش را طی کند.
در کنار همه این آموزشها، راهنماهای من نقش مهمی در این مسیر داشتند. راهنما همسفر سمیه؛ شروعی بودند که ریشه گرفت. راهنمای اولم، همسفر سمیه، یکی از مهمترین آدمهای شروع این مسیر من بودند؛ کسی که با سختی من را سر راه آوردند، دستم را گرفتند و کمکم کردند راه را پیدا کنم. به من آموزش دادند لباس فولادی بپوشم و دانهدانه با ترسهایم روبهرو شوم. با آموزشها و همراهی ایشان، تاریکی سیگار برای من تمام شد و کمکم فهمیدم آموزشهای کنگره فقط برای شنیدن نیست؛ بلکه باید وارد زندگی آدم شود. خیلی از چیزهایی که امروز در خودم میبینم، ریشهاش به همان روزها و آموزشهایی برمیگردد که از ایشان گرفتم. ایشان باعث شدند نگاهم به خودم، به کنگره و حتی به صندلیهای شعبه تغییر کند و متوجه شوم فرصت آموزش دیدن چقدر ارزشمند است.
راهنمایم برای من مثل یک چشمه بودند؛ هر وقت تشنه یاد گرفتن بودم، از ایشان نوشیدم. یکی از مهمترین چیزهایی که از راهنما همسفر سمیه یاد گرفتم، امانت بودن آموزشها است. فهمیدم چیزهایی که در کنگره یاد میگیریم فقط برای خودمان نیست که نگهشان داریم؛ باید با عمل و خدمت، زنده نگهشان داریم و به نفر بعدی برسانیم. بعد از تجلیل راهنما همسفر سمیه، ایشان دستم را رها نکردند؛ بلکه دستم را در دست راهنمای درستی گذاشتند تا این مسیر ادامه پیدا کند. برای من این اتفاق بسیار باارزش است؛ چون پایان یک مرحله قرار نبود پایان همهچیز باشد.
راهنما همسفر سامره در ادامه مسیر همراهم شدند. خانم سامره شما برای من فقط یک راهنما در یک مرحله از زندگی نبودید؛ بلکه کمکم کسی شدید که کمکم کرد چیزهایی را که تا آن زمان یاد گرفته بودم، بیشتر در خودم ببینم و وارد زندگیام کنم. کنار شما بیشتر فهمیدم که همیشه لازم نیست برای هر اتفاقی سریع واکنش نشان بدهم. خیلی وقتها شاید چیزی نگویم؛ اما حرفهایتان در ذهنم میماند و ممکن است درست وسط یک اتفاق به یادم بیاید و باعث شود جور دیگری به آن لحظه نگاه کنم. بودن شما برای من دلگرمی است؛ یک دلگرمی آرام که باعث میشود دوباره به سمت خودم برگردم و یادم بیاید که مسئول حال و زندگی خودم هستم.
گاهی که به رهای قبلتر فکر میکنم، میبینم چقدر از خودم دور بودم. خیلی چیزها میخواستم، برای خیلی چیزها تلاش میکردم، درس میخواندم و تجربه میکردم؛ اما خودم را درست نمیشناختم و حتی نمیدانستم واقعاً دنبال چه میگردم. امروز هنوز همان رها هستم؛ با ترسها، ضعفها و اشتباههایم؛ اما وقتی زمین میخورم، دیگر فکر نمیکنم همهچیز تمام شده است. یاد گرفتهام میتوانم مکث کنم، از چیزی که اتفاق افتاده یاد بگیرم، دوباره بلند شوم و قدم بعدی را بردارم.
سالها درس خواندم، تجربههای مختلف داشتم و برای شناخت خودم و دنیا دنبال جوابهای زیادی گشتم؛ اما یک جایی فهمیدم شاید برای گرفتن آموزشهای تازه، اول باید ظرفم را خالی کنم. باید قبول میکردم که با وجود همه چیزهایی که میدانم، هنوز چیزهای زیادی هست که بلد نیستم. وقتی به کنگره اعتماد کردم و با ذهنی باز اجازه دادم آموزشها وارد زندگیام شوند، کمکم حس کردم آرامش و حال خوبی در زندگیام جاری شده است. چیزهایی که شاید قبلتر فقط دربارهشان میخواندم یا به آنها فکر میکردم، اینجا کمکم تبدیل به تجربه و زندگی شد.
برای من یکی از قشنگترین اتفاقهای کنگره همین بود؛ اینکه فهمیدم گاهی برای پیدا کردن چیزهای تازه، باید اول دست از دانستن همهچیز بردارم و اجازه بدهم دوباره یاد بگیرم. اینجا فهمیدم دانستن با زندگی کردن فرق دارد. ممکن است آدم چیزهای زیادی بداند؛ اما تا وقتی آن دانستهها وارد عمل نشوند، اتفاق اصلی نیفتاده است.
از هر دو راهنمایم یاد گرفتم که راهنما قرار نیست جای من حرکت کند؛ بلکه راه را نشان میدهد و دستم را میگیرد، اما قدم برداشتن با خود من است. خوشحالم که در این مسیر، دستم به دست آدمهایی رسید که کمکم کردند کمکم خودم راه رفتن را یاد بگیرم. از نیکوتین رها شدم، اما فکر میکنم چیزی که در کنگره به دست آوردم، بسیار بیشتر از این حرفهاست. اینجا کمکم خودم را شناختم، با ترسهایم روبهرو شدم، مسئولیت انتخابهایم را پذیرفتم و یاد گرفتم برای تغییر کردن، فقط آرزو کردن کافی نیست؛ باید حرکت کرد.
وقتی به رهای قبلتر نگاه میکنم، دلم نمیخواهد قضاوتش کنم. او همان چیزی را میدانست که تا آن روز یاد گرفته بود و با همان دانستهها زندگی میکرد. فقط خوشحالم که روزی جرأت کردم دستم را به سمت کنگره دراز کنم و اجازه بدهم آموزش، آدمهای درست و این مسیر، من را با خود واقعیام روبهرو کنند.
امروز هنوز خیلی چیزها را بلد نیستم و هنوز راه زیادی برای رفتن دارم؛ اما دیگر از ادامه دادن نمیترسم. میدانم امانتی را با خودم دارم؛ امانت آموزشهایی که گرفتم و محبتی که در این مسیر تجربه کردم. امیدوارم بتوانم این امانت را با عمل و خدمت زنده نگه دارم و اگر روزی کسی به این مسیر نیاز داشت، بخشی از چیزی را که به من سپرده شده است، به دست او برسانم.
و حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، به رهای آن روزها، به ترسهایش، به سردرگمیهایش و به روزهایی که فکر میکرد شاید نتواند، دلم نمیخواهد قضاوتش کنم. فقط دلم میخواهد آرام کنارش بنشینم و به او بگویم: «رها، دیدی شد؟ دیدی آن چیزی که روزی برایت خیلی دور و غیرممکن به نظر میرسید، کمکم شد؟ تو هنوز همان آدم هستی؛ هنوز میترسی، هنوز اشتباه میکنی و هنوز در بعضی جاها کم میآوری؛ اما یک فرق بزرگ کردهای؛ دیگر وقتی زمین میخوری، خودت را رها نمیکنی. یاد گرفتی برگردی، خودت را پیدا کنی و دوباره قدم برداری. امروز که به اینجا رسیدی، میفهمی رهایی فقط کنار گذاشتن نیکوتین و رفتارهای اعتیادگونه نبود. رهایی برای تو یعنی اینکه خودت را بیشتر بشناسی، مسئولیت انتخابهایت را بپذیری و یاد بگیری زندگی را به جای فرار کردن، زندگی کنی. و شاید قشنگترین اتفاق این مسیر این باشد که کنگره به تو پایان نداد؛ بلکه شروعی دوباره داد؛ شروع دوباره دیدن، فهمیدن، انتخاب کردن و زندگی کردن.»
امروز میدانم هنوز راه زیادی مانده و هنوز باید خیلی یاد بگیرم؛ اما دیگر از ادامه دادن نمیترسم، چون فهمیدهام قرار نیست یکدفعه به آخر راه برسم. قرار من با خودم این است که هر روز، حتی با یک قدم کوچک، ادامه دهم و در تمام این مسیر، من تنها نبودم. خانم سمیه، ممنونم که روزهای اول دستم را گرفتید، حتی وقتی خودم هنوز نمیدانستم قرار است به کجا برسم. ممنونم که کمکم کردید از ترسهایم عبور کنم و یادم دادید چیزی که میآموزیم، وقتی ارزش پیدا میکند که در زندگیمان دیده شود. و خانم سامره، ممنونم که هنوز کنارم هستید و هنوز از شما آموزش میگیرم؛ برای تمام لحظههایی که با حرفهایتان کمکم کردید قبل از واکنش نشان دادن، خودم را ببینم، سهم خودم را پیدا کنم و دوباره به سمت خودم برگردم. اگر امروز میتوانم جور دیگری به زندگی نگاه کنم و بعد از زمین خوردن دوباره بلند شوم، بخشی از این مسیر را مدیون شما دو نفر هستم. شما فقط راه را به من نشان ندادید؛ کمکم کردید خودم راه رفتن را یاد بگیرم.
از جناب مهندس دژاکام و کنگره از ته دلم ممنونم؛ برای این فرصت، برای این نگاه تازه و برای مسیری که باعث شد خودم را بیشتر بشناسم و جور دیگری زندگی کنم. امیدوارم چیزی که به من سپرده شده است، فقط در حرفهایم نباشد؛ بلکه در رفتارم، خدمتم و ادامه راهی که میروم دیده شود.
و اگر یک روز از من بپرسند کنگره برای تو چه بود، شاید نتوانم در چند جمله جواب دهم. فقط میتوانم بگویم: کنگره جایی بود که من، خودم را دوباره پیدا کردم؛ جایی که یاد گرفتم فکر کنم، انتخاب کنم، مسئولیت زندگیام را بپذیرم و از حرکت کردن نترسم. و شاید همین، قشنگترین هدیه کنگره به من باشد؛ اینکه هنوز راه برای رفتن هست، هنوز چیزی برای یاد گرفتن هست و من هنوز میتوانم یک قدم دیگر بردارم.
نویسنده: همسفر رها رهجوی راهنما همسفر سامره (لژیون هفتم)
رابط خبری: همسفر خدیجه رهجوی راهنما همسفر سامره (لژیون هفتم)
ویرایش: همسفر هستی رهجوی راهنما همسفر رویا (لژیون اول) نگهبان سایت
ارسال: راهنما ویلیام همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر مرجان (لژیون پنجم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی ابوریحان تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
1342