English Version
This Site Is Available In English

باید به کنگره 60 و این مسیر باور داشته باشیم تا به رهایی برسیم

باید به کنگره 60 و این مسیر باور داشته باشیم تا به رهایی برسیم

جلسه‌ نهم از‌ دوره ششم کارگاه‌های‌ آموزشی‌ خصوصی کنگره۶۰‌ نمایندگی ارم (کرج) با استادی مسافر فخرالدین ، نگهبانی‌‌ مسافر‌ مجتبی و دبیری‌ مسافر حسین، با دستور جلسه: "وادی هشتم و تاثیر آن روی من" در روز سه شنبه 14 مهر ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد:

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان فخرالدین هستم مسافر

ابتدا باید تشکر کنم از ایجنت محترم، نگهبان عزیز و همچنین از راهنمای بزرگوارم آقا سعید که اجازه دادند در این جایگاه خدمت کنم و آموزش بگیرم. خدا را شاکرم که امروز در خدمت شما دوستان هستم.
درباره دستور جلسه امروز، یعنی «وادی هشتم: با حرکت، راه نمایان می‌شود»، در کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» می‌خواندم که مهندس این مطلب را زمانی در کتاب توضیح داده‌اند که روی پلهٔ ۳۰ گرم در ۳۰ روز بودند. ایشان ۳۰ گرم تریاک را برای ۳۰ روز تقسیم کرده بودند؛ ولی چون این کار را با چشم انجام داده بودند، قطعات نامنظم بوده و بعضی بزرگ و بعضی کوچک بودند، وقتی شروع به خوردن کردند، همیشه از قطعات بزرگ‌تر شروع می‌کردند.در طول سفرشان هم به این فکر می‌کردم که بعد از اینکه این ۳۰ روز را تمام کردند، چه کار باید بکنند؟ بعد از یک گرم چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا باید هر ۴۸ ساعت یک‌بار یا هر ۳۶ ساعت یک‌بار این کار را انجام بدهم؟ وقتی به آخرهای این پله رسیدند، دیدند که دارند از قطعات ریز استفاده می‌کنند، ولی تغییر چندانی در بدنشان ایجاد نمی‌شود. همان‌جا بود که جرقه زده شد و راه برایشان نمایان شد. سپس شروع کردند قطعات را ریزتر کردن؛ ۱۵ گرم را به ۱۳ قسمت تقسیم کردند و الی آخر، تا زمانی که به قطع مصرف رسیدند.
ما انسان‌ها معمولاً وقتی آخر راه‌مان را نمی‌بینیم، دچار نگرانی می‌شویم. این نگرانی برای بعضی‌ها به این شکل است که می‌نشینند و تفکر می‌کنند و می‌گویند: «این راهی که دارم می‌روم، چه فایده‌ها و چه مضراتی دارد؟ آیا برای من منفعت دارد یا نه؟» بعضی‌های دیگر هم با آدم‌های خبره و بزرگ‌تر از خودشان مشورت می‌کنند.
عده‌ای هم سراغ رمال‌ها، دعانویس‌ها و مسائل این‌چنینی می‌روند. آقای مهندس در سی‌دی‌هایشان، که فکر می‌کنم همهٔ شما آن‌ها
را گوش داده‌اید، خیلی قشنگ توضیح می‌دهند و می‌گویند: «خودتان را گرفتار رمال و دعانویس نکنید. اگر او می‌توانست کاری برای شما انجام بدهد، اول برای خودش انجام می‌داد.» اگر این کارها مؤثر بود، هیچ‌وقت اطلاعاتش را در اختیار ما نمی‌گذاشت. اگر می‌توانست برای خودش کاری بکند، هیچ‌وقت در مقابل هیچ مبلغی این کار را برای ما انجام نمی‌داد؛ هیچ‌وقت.
یک مثال هم بزنم. کشتی در ساحل جای امنی دارد، ولی برای ماندن در ساحل ساخته نشده است. ساخته شده تا به دریا برود، با امواج مبارزه کند، با طوفان بجنگد و کاری انجام دهد؛ مسیری را طی کند و جابه‌جایی انجام دهد. هواپیما هم برای ماندن در فرودگاه ساخته نشده، بلکه ساخته شده تا در آسمان پرواز کند و کاری برای ما انجام دهد. انسان هم همین‌طور است. اگر حرکت نکنیم، هیچ‌وقت راه برایمان نمایان نمی‌شود
در کنگره، روزی که وارد می‌شویم، همیشه مثال ماشین را برایمان می‌زنند. می‌گویند: «شما در شب تاریکی در حال حرکت هستید و چراغ‌های ماشین فقط ۵۰ متر جلوتر را نشان می‌دهد.» بیشتر از آن را نمی‌بینید. وقتی جلوتر می‌روید، دوباره ۵۰ متر جلوتر برایتان روشن می‌شود. در کنگره هم همین‌طور است؛ راهنماها ۵۰ متر جلوتر را به ما نشان می‌دهند.
بعد باید به این مسیر و راه ایمان داشته باشیم. نیروهای بازدارنده هم همیشه وجود دارند. اگر عده‌ای به ما بگویند «تو می‌توانی»، اما خودمان به خودمان اعتماد نداشته باشیم و بگوییم «من نمی‌توانم»، هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسیم. ولی اگر خودمان باور داشته باشیم که می‌توانیم، حتی اگر تمام این جمع به ما بگویند «تو نمی‌توانی»، من موفق می‌شوم؛ صددرصد. این یک قانون است.
وقتی انسان حرکت می‌کند، تغییرات را در خودش می‌بیند. شاید کسانی که در روزهای اول وارد کنگره می‌شوند، تغییرات خودشان را احساس نکنند، ولی صددرصد تغییر می‌کنند: در اخلاق، در رفتار، در رفتار با خانواده، در محل کار و در اجتماع. چهرهٔ انسان هم خیلی تغییر می‌کند. همهٔ این‌ها در حرکت خودش را نشان می‌دهد.
دربارهٔ خسارت هم اگر بخواهم صحبت کنم، ما خسارت زیادی به خانواده، خودمان و جامعه زده‌ایم. جبران این خسارت‌ها خودش یک حرکت است. مثلاً اگر بی‌نظمی داشته‌ایم، باید آن را جبران کنیم و به خودمان نظم بدهیم. اگر در زندگی‌مان بی‌تفاوت بوده ایم، باید حرکت کنیم به سمت اینکه به مسائل اهمیت بدهیم.
یکی از چیزهایی که جلوی حرکت ما را می‌گیرد، ترس است. اگر بخواهم کاری انجام بدهم، ترسم از این است که ببینم آخرش چه می‌شود و چه
اتفاقی برای من می‌افتد.
خاطره‌ای از تجربهٔ شخصی خودم در کنگره برایتان بگویم. اوایل که آمده بودم، یکی از دوستانمان که کنار دستمان می‌نشست حال خیلی بدی داشت. از او پرسیدم: «چطوری؟» گفت: «من در سقوط آزاد هستم.» می‌گفت سقوط آزاد خیلی سخت است و خیلی اذیت می‌شود. و همین موضوع باعث شد که منم از سقوط آزاد ترس داشته باشم.

یک بار از راهنمایم پرسیدم: «سقوط آزاد را می‌توان انجام داد؟» گفت: «صددرصد» ترس را داشتم تا اینکه در اواخر سفرم به من گفت: «برو سقوط آزاد.»
رفتم سقوط آزاد، اما ترس وجود داشت. یک شب از خواب بلند شدم و واقعاً حالم خوب نبود، ولی صبح رفتم استخر. شش یا هفت ماه بود که به استخر می‌رفتم، اما نمی‌توانستم داخل آب بروم و خیلی می‌ترسیدم. دقیقاً همان روز صبح به استخر رفتم، لباس عوض کردم و وارد آب شدم. همان‌جا ماندم و فهمیدم انسان باید با ترس خودش مقابله کند.
واقعاً ترسی وجود نداشت. تازه فهمیدم که سقوط آزاد برای بدن من خیلی مفید بود و خیلی به من کمک کرد. اگر آن سقوط آزاد نبود، شاید هیچ‌وقت خودم را به‌خوبی پیدا نمی‌کردم.
در پایان، خیلی تشکر می‌کنم و امیدوارم بهترین جایگاه‌ها نصیب همهٔ شما شود. ممنونم که به صحبت‌های من گوش دادید.

مرزبان کشیک و خبری: مسافر محمد

تهیه و ارسال: مسافر فرهاد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...