جلسه پنجم از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران نمایندگی دهخدا قزوین با استادی کاندیدای پهلوانی راهنما همسفر فرشته، نگهبانی همسفر سیاره و دبیری همسفر مریم با دستورجلسه « وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود) و تأثیر آن روی من » در روز ۱۲ مهر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۳۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
از خداوند و از آقای مهندس و خانواده عزیزشان، از نگهبان لژیون سردار، دبیر و خزانهدار و همه شما عزیزان تشکر میکنم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید، از راهنمایان خوبم تشکر میکنم، هر جایگاهی را که تجربه میکنم حاصل آموزشهای ناب این عزیزان است.
دستورجلسه «وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود) و تأثیر آن روی من» است. به نظر من این دستورجلسه با لژیون سردار گره خوردهاست و برای تکتک ما پیام دارد، میدانم وادی هشتم، وادی پیمان است؛ وادی بسیار مقدس و مبارکی است. قرار است در پایان این جلسه در دلهای هر کدام از ما بند عشقی زده شود و پیمانی با خدای خودمان ببندیم. من پیشاپیش این بند عشق را به تکتک شما عزیزان تبریک میگویم. وادی هشتم در ابتدا پیامی دارد و میگوید: «امواج چون گردبادی بر زمین فرود میآیند و آنچه برداشتنی است با خود به امانت میبرند و این جز فرمان حاصل نمیگردد؛ پس شما که پیمان میبندید در اندیشه آن باشید که از زمین برخاسته و به آن مکان بروید که فرمان است».
من امیدوارم در این جلسه پهلوانها، دنورها و سردارهای بسیاری داشته باشیم. نیمه دوم زمستان سال ۱۳۷۵ حرکتی آغاز شد، انسانی که در بند اعتیاد و تاریکی بود، در ماه مبارک رمضان الهامی دریافت کرد؛ شاید همهچیز با یک بازی شروع شد؛ اما با حرکت آن انسانی که در تاریکی اعتیاد قرار داشت، راه برای تکتک ما همسفران نیز نمایان شد. آقای مهندس هنگامیکه صورتمسئله اعتیاد را پیدا کردند و راه درمان آن را کشف کردند، تنها یک نفر بودند که از یک اتاق کوچک و با هشت نفر انسان، حرکت خود را آغاز کردند؛ اما این حرکت امروز به بیش از ۲۰۰ شعبه و هزاران هزار رهایی از اعتیاد، رهایی از سیگار و رهایی جونز رسیده است، این شوخی نیست؛ یک معجزه است. اینکه یک نفر به قلبش الهام شود و بیاید دست تکتک ما را بگیرد و در مسیر قرار دهد، اتفاق بزرگی است.
من از خود پرسیدم: سوخت این حرکت چیست؟ یک ماشین هنگامیکه حرکت میکند، سوخت مصرف میکند، حرکت به این بزرگی، انرژی میخواهد. چه سوخت و انرژی باعث شدهاست امروز ما تکتک، دور هم جمع شویم؟ آیا چیزی جز عشق و محبت بوده است؟ انسانهایی آمدند، نجات پیدا کردند و دستهایشان را به هم گره زدند و گفتند: ما در پی هم روان شدهایم تا بیابیم عشق گمشده خود را. این عشق گمشده چه بود؟ احیاء نفس بود، احیاء یک خانواده بود. از خودم پرسیدم: احیای نفس یعنی چه؟ من مشاهده کردم چند ماه پیش، پیدا کردن راه یعنی چه؟ پیدا کردن راه، مسئله بسیار مهمی است. چه کسانی از خودشان گذشتند تا من فرشته بتوانم راه را پیدا کنم؟ چند ماه پیش، جوانی ۳۸ ساله را دیدم که تنها هشت ماه بود درگیر اعتیاد شده بود، همسرش ترسید با کمپ اجباری تماس گرفت تا بیایند و او را ببرند؛ اما آنقدر به او آسیب وارد کردند که دچار ایست قلبی شد؛ هنوز پایش به کمپ نرسیده بود که تماس گرفتند و گفتند: بیایید جوان شما تمام کرده است. در پیام نگهبان لژیون سردار میخوانیم که چه خانوادهها و چه دختران و پسرانی در حال پرپر شدن هستند، این شوخی نیست. من نفسهای مسافرم را مدیون این راه هستم، مدیون ازخودگذشتگی انسانهایی هستم که شاید حتی آنها را نمیشناسم؛ کاش میتوانستم بروم و دستشان را ببوسم.
دوست ندارم کسی را ناراحت کنم، این اشکها، اشکهای ذوق است؛ اشک شوق از اینکه راه را پیدا کردهایم. وادی هشتم به من میگوید: قوی باش و نترس. احیاء خانواده یعنی چه؟ من آن را در اتاق قاضی و راهروهای دادگاهها مشاهده کردهام، جایی که قاضی از بچهها میپرسید: دوست داری با پدر زندگی کنی یا با مادر؟ این ویرانی بهخاطر چه بود؟ بهخاطر پدری که مصرفکننده بود. این همان ویرانی است که نگهبان در پیام خود از آن صحبت میکند و من امروز آن را با تمام وجود درک میکنم. خدا را شکر میکنم که راه کنگره را پیدا کردم، از خودم میپرسم: چرا قبلاً این اتفاقها را نمیدیدم؟ چه پرده و حجابی جلوی چشمهای من بود؟ چه سیاهی قلب مرا گرفته بود که نمیتوانستم این مسائل را ببینم؟
استاد امین در سیدی «سنگش کمه» مثالی میزنند و میگویند: گاهی انسانی دو کیلو برنج به کسی رایگان میدهد؛ اما آن انسان رایگان بودن را نمیبیند؛ ولی اگر برنج را روی ترازو بگذارد و ببیند به جای دو کیلو، یک کیلو و ۹۰۰ گرم است، همان ۱۰۰ گرم کم را میبیند. اینجا متوجه شدم که من فرشته ناسپاس بودم، در زندگیام خیلی چیزها داشتم؛ اما آنها را نمیدیدم و قدرشناس نبودم، خداوند مرا به تاریکی برد تا درد را تجربه کنم؛ زیرا همانطور که آقای مهندس میگویند، درد شکافنده فهم است، تا درد نکشی و وارد تاریکی نشوی، متوجه نمیشوی.
اکنون از خود میپرسم: چه کسانی کمک کردند تا من از تاریکی بیرون بیایم؟ چه کسانی از خودشان گذشتند؟ گفتگو دیدهبان مسافر محمد صادق صداقت را میخواندم در شعبه صالحی تهران. آیا میدانید چرا صالحی نامگذاری شدهاست؟ مسافر و همسفری که میآیند و درمان میشوند، خانههای خودشان را میبخشند و به کنگره میدهند و مستأجر میشوند، از دل آن شعبه چند رهایی بیرون میآید؟ چند پهلوان بیرون میآید؟ چند دنور بیرون میآید؟ چند سردار بیرون میآید که دستبهدست هم بدهند تا امروز در دهخدا یک شعبه باشد؟ تا این صندلیها باشد و من بنشینم، آموزش بگیرم و از خدای خودم ناسپاسی نکنم؟
دیدهبان مسافر علیرضا زرکش پنجشنبه در شعبه آبیک بود. یک حرف زیبایی زد و گفت: از وادی یک تا وادی سیزده برای من رهجو چیده شدهاست. وادی اول تفکر است، وادی دوم ... وادیها را یکییکی میآیی جلو و میرسی به وادی سیزده. وادی سیزدهم چه میگوید؟ پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است. خط بعدی را من بازی میکنم، برای من چیده نشده، وادی چهارده من هستم. من هستم که میآیم و سهم خود را تعیین میکنم، من هستم که میآیم اندازهام را تعیین میکنم، من هستم که خواسته دارم و میخواهم دست انسانهای گرفتار در تاریکی را بگیرم و هدایتشان کنم به سمت کنگره. روز گلریزان میآیم و تعهد میدهم؛ زیرا خواستم قوی است. من خود میدانم اندازهام چقدر است، خود میدانم تلاش و توانم چقدر است؛ اما روزی دست کس دیگری است. اینجا است که ترسها میآیند سراغم و میگویند: وای، نکند بگویم اینقدر و نتوانم تعهدم را کامل کنم؟ نکند بچهام به این پول نیاز داشته باشد؟ نکند خودم نیاز داشته باشم؟ بسیاری از ترسهای دیگر میآیند؛ چراکه ایمان ندارند به آن کسی که روزی میرساند.
کتاب خدا را باز میکنی، با چه چیزی شروع میشود؟ با «بسم الله الرحمن الرحیم» یعنی به نام خداوند بخشنده و مهربان. بهار مشترک من و خدا چیست؟ بخشندگی و مهربانی است، چه چیزی قشنگتر از این؟ یعنی همان وادی چهارده که اگر وادی چهارده را در کتاب عشق باز کنند، چه نوشتهای در آن است؟ مگر من جانشین خدا روی زمین نیستم؟ فکر میکنند ساکنین از این اشرف مخلوقات چه میپرسند؟ میگویند: برایمان از عشق و محبت بگو. آن انسان که جانشین خدا روی زمین است، میآید سخنش را با چه چیزی شروع میکند؟ به نام نامی انسان که قطرهای از اقیانوس قدرت مطلق است.
امروز این عزت را به من چه کسی داده است؟ این راه را چه کسی داده است؟ آقای مهندس دادهاست، تکتک اعضای جمعیت احیای انسانی کنگره۶۰ دادهاند. آقای مهندسی که میخواست حرکتش را شروع کند، بچههایش چه گفتند؟ گفتند: میشود با اسم خودت این مسیر را نروی، بهخاطر آبرویمان؟ اما آن انسان از آبرویش گذشت، مگر گذشت بیشتر از این هم است؟ از آبرویش گذشت تا راه برای تکتک ما بماند. من امیدوارم که تکتک ما سهممان را از این جلسه برداشته باشیم، پیشاپیش گلریزان را به شما تبریک میگویم، جا دارد از تکتک شما همسفران عزیز تشکر کنم. من شروع سفرم با شعبه دهخدا بود، بسیار آموزش گرفتم از تکتکتان؛ همیشه در قلبم هستید و پیامی که میتوانم بگویم این است: من روزی که برای اجازه پهلوانی رفتم، دستیار اسیستانت لژیون سردار از تهران به من زنگ زد و گفت: ۹۵ درصد راه را رفتی، ۵ درصد راهت مانده. من ۶۰ میلیون پرداخت و اجازه گرفته بودم، آن روز فکر میکردم که خانم اعظم دارد یک جمله به من میگوید: ۹۵ درصد راه را رفتی، ۵ درصدش مانده، نترسیها؛ اما آن جمله امروز که تعهدم به لطف خداوند تمام شده، برایم تبدیل به یک تجربه شدهاست. در این مسیر من تنها باید حواسم به تابلوها باشد که پرت نشوم، مشکلات میآیند، به یک طریقی میآیند که جلوی راه من را بگیرند. چرا آقای مهندس میگوید صراط مستقیم راه سختی است؛ اما آسان است؟ زیرا ما آقای مهندس را داریم و او دارد درسهایش را به ما میدهد، یکییکی تابلوها را که رد کنیم، به آن مقصد میرسیم و حالمان خوب میشود؛ زیرا از خودمان گذشتهایم. خیلی از مشکلات من همسفر بهخاطر همان عبور نکردن بود، بهخاطر همان ترسها بود، ترس داشتم و نمیتوانستم پا جلو بگذارم. امیدوارم که تکتکمان بتوانیم بر آن ترسهایمان غلبه کنیم و از خدا برای مسافرم، مسافری که در این راه با من بود، که همهجوره بخشش برای او بود، همراهی برای او بود، همهچیز برای او بود، میخواهم که به مرحلهای برسد که امسال در این گلریزان، خداوند اذن پهلوانیاش را صادر کند.

تایپیست و رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
عکاس: همسفر کلثوم رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهاردهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دهخدا قزوین
- تعداد بازدید از این مطلب :
141