English Version
This Site Is Available In English

طلوعی در دل مه

طلوعی در دل مه

طلوعی در دل مه

همیشه فکر می‌کردم برای شروع یک سفر، برای قدم گذاشتن در مسیری که انتهای آن در مه فرو رفته است، باید نقشه‌ای دقیق داشته باشم. گمان می‌کردم اگر تمام پیچ و خم‌ها، تمام سنگلاخ‌ها و تمام دره‌های مسیر را قبل از حرکت نبینم، گم می‌شوم و همین ترس از ندانستن بود که مرا سال‌ها در سکون محض خانه‌ام، در کنج تاریک ناامیدی نگه داشت.

اما وادی هشتم، تازیانه‌ای بود بر پیکر این سکون. به من گفت: بایست! چرا نشسته‌ای و به سقف خیره شده‌ای؟ مگر نمی‌دانی که در سکون، هیچ زایشی نیست؟

امروز فهمیدم که راه، چیزی نیست که از قبل روی زمین کشیده شده باشد تا من آن را پیدا کنم؛ راه، درست در لحظه‌ای متولد می‌شود که من قدم اولم را برمی‌دارم. راه، با ردپای من ساخته می‌شود.

گاهی در مسیر کنگره، وقتی به عنوان یک راهنما به چشمان همسفرانم نگاه می‌کنم، می‌بینم که آن‌ها هم مثل منِ دیروز، ترسیده‌اند. آن‌ها هم به دنبال تضمین می‌گردند. می‌خواهند بدانند اگر حرکت کنند چه می‌شود؟ و من با تمام وجودم به آن‌ها می‌گویم: عزیزم، نترس! لازم نیست کل جاده را ببینی. فقط چراغ قدم بعدت را روشن کن. همین که برخیزید، همین که بخواهید از پیله خسارت به خود و خانواده بیرون بیایید، آسمان‌ها دست به دست هم می‌دهند تا راه را برایتان نمایان کنند.

ما پیمان بسته‌ایم؛ پیمانی که در روز الست با قدرت مطلق بستیم. حالا، هر قدمی که برای جبران خسارت برمی‌داریم، هر گامی که برای بازسازی آن ویرانه‌های درون‌مان برمی‌داریم، در واقع پاسخ به همان پیمان است. وقتی قدم اول را برمی‌دارم، شاید هنوز مقصد نهایی در غبار باشد، اما امید در دلم روشن است. و مگر نه این است که در مسیر کنگره، ما می‌رویم تا خودمان را دوباره کشف کنیم؟ ما حرکت می‌کنیم، نه فقط برای اینکه به مقصد برسیم، بلکه برای اینکه در طول این مسیر، جان‌بخش خودمان شویم. ما می‌رویم تا بفهمیم که قدرت مطلق، هرگز ما را در میانه‌ی راه تنها نمی‌گذارد، به شرط آنکه اراده حرکت داشته باشیم.

با حرکت، راه نمایان می‌شود. تنها با حرکت است که نور بر تاریکی پیروز می‌شود و پیمانی که در روز الست بسته‌ایم، معنای حقیقی خودش را در عمل پیدا می‌کند.

میثاقی میان من و او؛ وقتی خاکستر گذشته، بال پرواز می‌شود. (وصف لحظات پیمان بستن)
امروز، روزی است که سکوت طبیعت، تنها شاهد زمزمه‌های روح من است. در خلوت میان کوه و دشت، کاغذی در دست دارم که بار سنگین سال‌ها اشتباه را بر دوش می‌کشد؛ اما اینجا، در محضر قدرت مطلق، دیگر ترس و شرم معنا ندارد.

با دستانی لرزان اما قلبی مطمئن، سیاهه را به دست شعله‌ها می‌سپارم. تماشا می‌کنم که چگونه خطاهایم به خاکستر تبدیل می‌شوند و در آغوش باد، رها می‌شوند؛ آری، باد آنچه باید را با خود به امانت می‌برد تا جای آن، بذر آگاهی کاشته شود.

حالا من مانده‌ام و یک عهد تازه؛ پیمانی که بندبند آن را با جانم امضا می‌کنم. گذشته، در همان آتش می‌ماند و من با نگاهی رو به آینده، در سکوتی عمیق فرو می‌روم. صدای رودخانه، گواه است که من از قید تاریکی‌های خویش آزاد شدم. اینجا، میان زمین و آسمان، چیزی در درون من متولد شد؛ خونی تازه در رگ‌های ایمانم جاری گشت که نوید طلوعی دوباره می‌دهد.

از این لحظه، من با آگاهی‌ام حرکت می‌کنم تا راه، ذره‌ذره برایم نمایان شود. خداوندا، شاهد باش که این پیمان، نه یک حرف، که آغاز پرواز دوباره من است. دیگر به عقب باز نمی‌گردم؛ من، تغییر را در لحظه‌لحظه گام‌های بعدی‌ام، زندگی خواهم کرد.

نویسنده: راهنما همسفر وحیده
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر راضیه ( لژیون سوم )
رابط خبری: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر وحیده ( لژیون پنجم )
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر راضیه ( لژیون سوم )
همسفران نمایندگی اعظم ( دامغان )

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...