نهمین جلسه از دوره اول کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی ایذه با استادی مسافر حجت، نگهبانی مسافر مجتبی و دبیری مسافر کورش، با دستور جلسهی «وادی هشتم و تأثیر آن روی من، با حرکت راه نمایان میشود» در روز یکشنبه مورخ ۱۲ مهر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد؛
سلام دوستان، حجت هستم، یک مسافر، دستور جلسه وادی هشتم است: «با حرکت، راه نمایانمیشود.»همانطور که در کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر، که رفرنس کار ماست، خود آقای مهندس میفرمایند: «با حرکت، راه نمایان میشود» و سکون بر هیچ موجودی جایز نیست. تأکید ایشان بر «هیچ موجودی» است. نمیگوید سکون بر هیچ انسانی جایز نیست، بلکه میگوید بر هیچ موجودی. یعنی حتی شامل حال جامدات هم خواهد شد؛ شامل تمام آن چیزی که در هستی وجود دارد. سکون برای هیچکدام جایز نیست.
شما تصور کنید کره خاکی که ما روی آن هستیم، حتی برای یک ثانیه، یک اپسیلون ثانیه، از حرکت خودش بازبایستد. چه خواهد شد؟ یک روز خورشید تصمیم بگیرد که یک دقیقه نورش را به ما نتاباند؛ سکون کند، ساکت شود. یک روز باد نوزد. یک روز ابرهای بارانزا بارانشان را یک دقیقه دیرتر یا ده دقیقه دیرتر ببارند، یا بگویند این بار نمیخواهیم بباریم. یا گلها عطر و بوی خودشان را نداشته باشند. قطعاً هیچ چیزی دیگر سر جای خودش نخواهد ماند.
خب، الگوی ما طبیعت است. ما از طبیعت الگو میگیریم. بنابراین اگر ساکن باشیم، صددرصد سقوط خواهیم کرد.
یک مثال خیلی خوب، باز هم آقای مهندس میزنند. میگویند ما مثل دوچرخهسوار هستیم. همه ما در دوران کودکی و جوانی، انشاءالله دوچرخهسواری کردهایم. شما اگر سوار دوچرخه شوید و رکاب نزنید، یا به قول خودمان پایتان را نزنید، چه میشود؟ صددرصد میافتیم و سقوط میکنیم. سکون یعنی همین.
خب، من میخواهم حرکت کنم؛ چون با حرکت، راه نمایان میشود. این حرکت چه چیزی میخواهد؟ ضامنش چیست؟ ضمانتش چیست؟
ضمانتش این است که من در کولهپشتیام هفت وادی گذشته را پشت سر گذاشته باشم. چهار وادی تفکر را گذراندهام، به وادی پنجم رسیدهام و آن را عملیاتی کردهام، در وادی ششم حکم و عقل را بهعنوان فرمانده قبول کردهام و در وادی هفتم آمده و گفته: «در وادی هفتم راز کشف حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت میکنیم.» کلید را به من داده است. حالا باید چه کار کنم؟ حالا باید دیگر حرکت کنم.
کشتی که پهلو گرفته باشد، ثابت میماند؛ لنگر زده و ثابت است. اما کشتی ثابت و لنگر انداخته به چه درد من میخورد؟ کشتی باید برود داخل آب و حرکت کند.
خیلی خوب است که من بنشینم یک گوشه، تفکر کنم، فکر کنم که چه کارهایی کردهام و چه کارهایی نکردهام؛ اما اگر همهچیز به تفکر بگذرد، یعنی من ثابت ماندهام.
شما تصور کنید یک آب، یک رودخانه، چقدر زیباست. چرا؟ چون جریان دارد، چون جاری است، چون در حرکت است. سر راه خودش هم به سختیهای زیادی میخورد؛ به سنگ میخورد، به صخره میخورد، مسیرش را عوض میکند، اما حرکتش را ادامه میدهد.
اما مرداب را دیدهاید؟ صددرصد همه شما مرداب را دیدهاید. دور آن پر از پشه و یکسری حیوانات موذی است. این سؤال برای خود من در ذهن خودم پیش آمد که چرا؟ چرا اینطور است؟ چون ساکت است، چون ثابت است.
وقتی ساکت و ثابت باشی و از حرکت بازبایستی، صددرصد سقوط خواهی کرد. بهجرئت میگویم، صددرصد سقوط است.
یادم میآید در سفر اول بودم. پنج، شش ماه در سفر بودم و همیشه دوست داشتم ببینم چرا پلهها کم و زیاد میشود و کی من به آخر کار میرسم. برای خودم همیشه سؤال بود. نصف ذهنم را مشغول کرده بود. از راهنماها پرسیدم: «آقا، چرا اینطور میشود؟ چه میشود؟»
گفتند: «هیچ طوری نیست. هیچ چیزی قرار نیست بشود. تو فقط حرکت کن. صبر داشته باش، حرکت کن.»
و من وقتی به آخر مسیر رسیدم، تازه فهمیدم پلهها برای چه کم و زیاد میشدند، چه زمانی به سهدهم میرسم و بقیه داستان چه بود.
اگر میایستادم آنجا و به آن فکر مشغول میشدم، نیروی شیطانی، یا اهریمنی، یا منفی، یا بازدارنده ـ اسمش روی خودش است ـ یعنی نیروی بازدارنده؛ نیرویی که من را از مسیر مستقیم بازمیدارد، میتوانست مانع حرکت من شود. پس باید حرکت کرد. باحرکت، راه نمایان میشود. از اینکه به صحبت های من گوش از همهی شما سپاسگزارم.
عکاس؛ مسافر حسین
تنظیم و ارسال؛ مسافر محمد
- تعداد بازدید از این مطلب :
12