همسفر نرگس✍️
قبل از ورود به کنگره، در دنیای تاریک و غمگین خودم محبوس بودم، به ظاهر خودم را خوشحال نشان میدادم، میخندیدم؛ اما درونم حال دیگری داشت. درونم پر از درد و خستگی بود و آرام آرام احساس میکردم دارم از خودم فاصله میگیرم. ظاهر زندگیام آرام بود؛ اما هیچکس خبر نداشت پشت آن لبخندها چه میگذرد و خودم هم اجازه نمیدادم کسی به دنیای درونم راه پیدا کند. روزها و شبها را بیهدف سپری میکردم. انگیزهای نداشتم و نمیدانستم چطور؛ باید از این حال بیرون بیایم. فقط میدانستم خستهام و آرامش میخواهم...
در ماههای اول دوران عقد، زمانی که یکی از بهترین روزهای زندگیام بود، متوجه اعتیاد مسافرم شدم و گویی دنیا بر سرم آوار شد. مواد مخدر همیشه یکی از خط قرمزهای زندگی من بود؛ اما علاقهای که به مسافرم داشتم و اینکه جز در این مورد، هیچ اختلافی بین ما نبود، باعث شد کنارش بمانم. فکر میکردم با ماندنم میتوانم کمکش کنم؛ اما هرچه زمان میگذشت، خودم هم بیشتر و بیشتر در تاریکی فرو میرفتم. روز به روز حال زندگیمان بدتر میشد و من فقط به دنبال راهی بودم تا شرایط را آرام کنم؛ اما تمام راههایی که میرفتم، در نهایت به ناکامی و تخریب بیشتر زندگیمان ختم میشد.
در تنهاییهای خودم، خدا را صدا میزدم و از او کمک میخواستم. گاهی فقط میگفتم: «خدایا، من دیگر نمیدانم باید چه کار کنم؟! خودت راهی جلوی پایم بگذار...» و خداوند صدایم را شنید... روزی راه کنگره برایم نمایان شد. وقتی وارد کنگره شدم با خودم گفتم: «اینجا همان جایی است که چند سال است دنبالش میگردم.» در کنگره چیزی را دریافت کردم که شاید سالها دنبالش بودم؛ عشق، محبت، آموزش و حسِ پذیرفته شدن و درک شدن...
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن روزهایی که فکر میکردم در تاریکی رها شدهام، شاید مقدمهای بودهاند برای اینکه روزی قدر روشنایی را بیشتر بدانم. امروز، با وجود همان مشکلات، دیگر نمیخواهم فقط ظاهراً خوشحال باشم، میخواهم آرامشی را که سالها دنبالش میگشتم، از درون تجربه کنم و میدانم: «نوبت باران محفوظ است...»
نویسنده: همسفر نرگس رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون اول)
تنظیم و ارسال: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون ششم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پروین اعتصامی اراک
- تعداد بازدید از این مطلب :
222