گاهی از غصه اعتیاد در زندگی آنقدر در سکون و سنگینی این غم میماندم که فراموش میکردم هر دردی درمانی هم دارد. گمان میکردم هیچ راهی وجود ندارد و این پایان ماجراست؛ البته خواستن، دعا و آرزو کردن را هیچوقت از خودم دور نکردم. نمیدانم، شاید همان خواستنها که از عمق جان و وجودم برمیخاست همهچیز را تغییر داد و مرا به این حقیقت رساند که تا قدمی برندارم هیچ مسیری آغاز نمیشود.
خداوند دعاهای مرا اجابت کرد و من به بهانه درمان اعتیاد وارد کنگره۶۰ شدم؛ اما در حقیقت برای شناخت و پیدا کردن خودم. من با وادی چهارم وارد کنگره شدم و آنچه آن روز از این وادی دریافت کردم و با خود به منزل بردم بیآنکه بدانم، مشتی نصیحت برای مسافرم بود؛ اما رفتهرفته با ادامه آموزشها اشتیاق عمیق و عجیبی در من شکل گرفت تا اینکه قسمت شد اولین حضورم در جشن گلریزان رقم بخورد. گویی در آن روز حضور در یک بهشت واقعی را با تمام وجودم تجربه کردم و در آن روز کنگره برای من معنای دیگری پیدا کرد.
همچنان به حضور و رفت و آمدم ادامه دادم تا رسیدم به دستور جلسه وادی هشتم. بار دیگر و این بار وادی هشتم قلب و وجودم را دگرگون کرد. خود وادی، پیام آسمانی آن و پیمان بینظیرش، همهوهمه مرا به دنیای دیگری برد؛ دنیایی سرشار از امید و حرکت و زیبایی، دنیایی که انگار دوباره درهای روشن زندگی را به روی من گشوده بود. لحظه شماری میکردم تا سفر اولم به پایان برسد و بتوانم آن پیمان زیبا و مقدس را ببندم. سرانجام وعده و زمان آن به زیبایی فرا رسید و من این عمل زیبا و عظیم را انجام دادم.
آن روز با پوشیدن آن لباس زیبای سفید، انگار برای لحظهای تمام گذشته را پشتسر گذاشتم و با قلبی پر از امید و چشمی پر از اشک شوق رو به روشنایی ایستادم. سیاهیهایی را که سالها با خود حمل کرده بودم بر روی کاغذ آوردم، نوشتم و نوشتم. انگار با هر کلمه بخشی از آن سنگینی را از خودم میشستم و سبکتر میشدم. حس زیبای بخشش تمام وجودم را فرا گرفته بود؛ هم بخشیدن و هم بخشیده شدن. سپس آن سیاهیها را سوزاندم، گویی با سوختنشان بخشی از گذشته و سنگینیهای آن نیز از من جدا میشد و بعد خواستهها و درخواستهایی که از قدرت مطلق داشتم را به باد سپردم؛ رها کردم و گذاشتم باد آنها را با خود ببرد، با این امید که خواستههایم را به دست قدرت مطلق بسپارم و دیگر در بندشان نباشم. بستن آن پیمان برای من فقط یک عمل نبود، حس یک رهایی عمیق بود، حسِ شستن و پاک شدن، حسِ دوباره آغاز کردن و قدم گذاشتن در مسیری روشنتر، از جنس یک تولد دوباره.
وادی هشتم به من آموخت که حرکت فقط جابهجا شدن از یک نقطه به نقطهای دیگر نیست. پیمانی که مسیر مرا از تاریکیها به طرف روشنایی تغییر داد، از ناامیدی به امید و از حرف به عمل رساند. در آغاز راه سخت بود، نیروهای بازدارنده بیوقفه و به بهانههای مختلف در تلاش بودند تا مرا از مسیر منحرف کنند. شاید ترس، تردید و خاطرات گذشته بارها خواستند مرا متوقف کنند؛ اما وقتی به مدد و یاری نیروهای الهی و با آموزشهای آقای مهندس عزیز، استاد امین و راهنمای خوبم، قدم اول را برداشتم، قدمهای بعدی آسانتر شدند.
به آهستگی حرکت کردم؛ اما مهم حرکت کردنم بود، همین که ایستادن را انتخاب نکردم. اکنون میدانم که هیچ تغییری یک شبه اتفاق نمیافتد؛ همانطور که یک درخت برای رسیدن به ثمره باید مسیر رشد را طی کند، من نیز باید صبور باشم، در مسیر خود آموزش بگیرم و تجربه کنم. ریشه بدوانم، رشد کنم و آرامآرام به ثمر برسم و امروز با تمام وجودم میدانم و میخواهم که به جای منتظر بودن برای تغییر، خودم باید آغازگر آن باشم. قدمهایم شاید کوچک باشند؛ اما همین قدمهای کوچک میتوانند مرا به جایی برسانند که سرشار از آرامش و آسایش است، به جایی که از آنجا انشعاب یافتهام؛ به همان مبدأیی که روزی از آن جدا شدهام و همیشه در عمق وجودم شوق بازگشت به آن را داشتهام. وادی هشتم یعنی حرکت کن حتی اگر قدمهایت کوچکاند؛ زیرا ماندن هیچ راهی را نمیسازد.
نویسنده: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر راحله (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر رکسانا رهجوی راهنما همسفر راحله (لژیون سوم)
ارسال: همسفر نسیم رهجوی راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی لوییپاستور
- تعداد بازدید از این مطلب :
115